خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پارهوقت
بعد از مدتها بالاخره میتونم بگم این کتاب خوب بود. رمانی که در عین حال که طنز خوبی داشت ولی عمیق و اثرگذار هم بود.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
جونیور پسر سرخپوستی است که بعد از اخراج از مدرسهاش که اکثر دانشآموزانش سرخپوست هستند به مدرسهی سفیدپوستها میرود؛ و از همینجا مبارزهی او با سفیدپوستهای مدرسه برای اثبات خودش و با سرخپوستهای هممحلهایش به خاطر مخالفت آنها با تغییر مدرسه شروع میشود. او به همراه تیم بسکتبال مدرسه برای مسابقه به محلهی زندهگیاش میرود و دوست صمیمی گذشتهاش (که الآن به شدت در جبههی مخالف او قرار دارد) در میانهی بازی او را خیلی شدید مصدوم میکند. در بازی برگشت جونیور در جایگاه دفاع مقابل دوست قدیمیاش قرار میگیرد و کاملا در مقابل او خوب بازی میکند. جونیور مادربزرگ، خواهر و دوست پدرش را در فاصلهی کمی از دست میدهد و کمکم رابطهاش با دوست قذیمیاش را از سر میگیرد و در آخر او ارتباط خوبی با سفیدپوستها دارد.

