زرتشت گفت "برخی روان‌ها را نخست باید ساخت و آن‌گاه پرده‌برداری کرد."
جوان فریاد زد. "راست گفتی زرتشت. از آن پس که خواستار بلندی بوده‌ام دیگر نه خود به خویش اعتماد داشته‌ام نه دیگران به من. چرا چنین شد؟ زود دگرگون می‌شوم، امروز دیروزم را نفی می‌کند. هنگام بالا رفتن چه بسا از فراز
پله‌ها بر می‌جهم و هیچ پله این گناه را بر من نمی‌بخشاید. بر بلندی، خود را همیشه تنها می‌یابم. آن‌جا همه با من خاموش‌اند. سوز تنهایی می‌لرزاندم. در بلندی در پی چیستم؟ خوارداشت و شوقم با هم بالا می‌گیرند و هر چه بالاتر می‌روم آن را که بالا می‌رود خوارتر می‌دارم. او در بلندی در پی چیست؟ چه شرمسارم از بالا رفتن و لغزیدنم. چه خنده می‌زنم بر نفس‌های بریده‌ام. چه بیزارم از پروازگر. چه خسته‌ام بر بلندی."
این‌جا جوان خاموش شد و زرتشت، جلوی درختی که کنارش ایستاده بودند، درنگی کرد و چنین گفت "این درخت این‌جا تنها بر کوه ایستاده است. او بر فرازی دور از آدمی و جانور رُسته است و چنان بلند رُسته است که اگر می‌خواست زبان بگشاید کسی را نمی‌یافت که او را دریابد. اکنون چشم‌به‌راه است و چشم‌به‌راه. چشم‌به‌راه چیست؟ او به جایگاه ابرها بس نزدیک می‌زید. چه بسا چشم‌به‌راه نخستین آذرخش است."
چون زرتشت این سخنان بگفت جوان با جنب‌وجوشی فریاد زد "آری زرتشت، راست گفتی. آن‌گاه که خواستار بلندی بودم، شوق نابودی خود را داشتم."
زرتشت گفت "تو هنوز آزاد نیستی. تو جویای آزادی هستی و جست‌وجویت تو را فرسوده و بی‌خواب کرده است. خواستار بلندی‌های گشاده‌ای و روانت تشنه‌ی اختران است اما غرایز بدنت نیز تشنه‌ی آزادی‌اند. تو در چشم من زندانی‌ای هستی که به آزادی می‌اندیشد. وَه که روان چنین زندانی‌ای چه زیرک می‌شود اما حیله‌گر و فرومایه نیز. آری می‌شناسم خطری را که در کمین توست اما تو را به عشق و امیدم سوگند که عشق و امیدت را فرو مگذار."

چنین گفت زرتشت، فردریش ویلهلم نیچه، ترجمه‌ی داریوش آشوری نقل شده در #مجموعه‌ی_من_هنوز_در_سفرم_|_۱ #و_کسی_نمی‌داند_در_کدام_زمین_می‌میرد #روایتی_از_سفر_به_کاتماندو،_بامیان،_تفلیس،_آتن،_هرات،_کابل،_جنوا،_قونیه،_مون‌پولیه، #مهزاد_الیاسی_بختیاری، نشر #نشر_اطراف، صص ۱۰۴ و ۱۰۵