آهن‌ها و احساس

#آهن‌ها_و_احساس، #احمد_شاملو_(الف_-_بامداد)

این کتاب شامل دو شعر از "احمد شاملو"ست که باز هم به نظرم شعرهای قوی و قابل توجهی نبودند. چیزی که من در اکثر اشعار شاملو می‌بینم تلاش شاعر برای گردآوری کلماتی نامانوس در کنار هم است. امتیاز: ۰ از ۱۰.

قطعنامه

#قطعنامه، #احمد_شاملو، نشر #مروارید

این کتاب شامل دو یادداشت و چهار شعر از "احمد شاملو"ست که باز هم به نظرم شعرهای قابل توجهی نبودند. امتیاز: ۰ از ۱۰.

قطعنامه

اکنون این منم
با گوری در زیر زمین خاطرم
که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده‌ام
در تابوت آهنگ‌های فراموش شده‌اش...

اجنبی خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده‌ام
و او را کشته‌ام در احتضاری طولانی،
و در آن هنگام
نه آبش داده‌ام
نه دعائی خوانده‌ام!

اکنون
این
منم!


سرود مردی که خودش را کشته است، #قطعنامه، #احمد_شاملو، نشر #مروارید، صص ۶۶ و ۶۷

قطعنامه

چنینم من:
قلعه‌نشین حماسه‌های پر از تکبر
سمضربه پرغرور اسب وحشی خشم
بر سنگفرش کوچه تقدیر
کلمه وزشی
در توفان سرود بزرگ يک تاريخ
محبوسی
در زندان يک كينه
برقی
در دشنه يک انتقام
و شکوفه سرخ پیراهنی
در کنار راه فردای بردگان امروز.

تا شکوفه سرخ یک پیراهن، #قطعنامه، #احمد_شاملو، نشر #مروارید، صص ۵۵ و ۵۶

قطعنامه

کلماتی هستند که زنده می‌کنند
و اینها کلمات معصومند:
کلمه گرمی، کلمه اطمینان
کلمه برادر و کلمه رفیق
و نام بعض دهکده‌ها
و نام بعض زن‌ها و دوستان

از شعر مشهور پل‌الوآر در شهادت گابری‌یل په‌ری نقل شده در #قطعنامه، #احمد_شاملو، نشر #مروارید، ص ۳۲

قطعنامه

به زبان دشمن سخن می‌گفت
اگر چه نگاهش دوستانه بود
و همین مرا به کشتن او واداشت....

#قطعنامه، #احمد_شاملو، نشر #مروارید، صص ۱۵ و ۶۰

حدیث بی‌قراریِ ماهان

#حدیث_بی‌قراریِ_ماهان، #احمد_شاملو، نشر #نشر_چشمه

این اثر مجموعه‌ای از اشعار شاملو است. من هیچ ارتباطی با شعرهای این کتاب نگرفتم (و البته کلا تا به حال شعرهای کمی از شاملو را دوست داشته‌ام). در این مجموعه فقط شعر آشتی به نظرم کمی خوب بود. امتیاز: ۰ از ۱۰.

حدیث بی‌قراریِ ماهان

آشتی


"-اقیانوس است آن:
ژرفا و بی‌کرانه‌گی،
پرواز و گردابه و خیزاب
بی‌آن که بداند.

کوه است این:
شُکوهِ پادَرجایی،
فراز و فرود و گردن‌کشی
بی‌این که بداند.

مرا اما
انسان آفریده‌ای:
ذره‌ی بی‌شکوهی
گدای پَشم و پِشکِ جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
كُل باشی.

مرا انسان آفریده‌ای:
شرم‌سارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تن‌اش
سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاه‌سارهای عَفِن:
یا خشنودِ گردن نهادن به غلامیِ تو
سرگردانِ باغی بی‌صفا با گُل‌های کاغذین.

فانی‌ام آفریده‌ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.
بر خود مبال که اشرفِ آفرینه‌گانِ تواَم من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدّر نیست."



"-نقشِ غلط مخوان
هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوه‌ی سیالِ ظلماتِ درون.
کوه نیستی
خشکینه‌ی بی‌انعطافیِ محض.

انسانی تو
سرمستِ خُمبِ فرزانه‌گی‌یی
که هنوز از آن قطره‌یی بیش در نکشیده
از مُعماهای سیاه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می‌زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی‌گذری
و دایره‌ی حضورت
جهان را
در آغوش می‌گیرد.

نام تواَم من
به یاوه معنایم مکن!"*


فروردین ۱۳۶۴



*. می‌توان گفت که این شعر به نحوی دنباله‌ی و تباهی آغاز یافت از مجموعه‌ی آیدا: درخت و خنجر و خاطره! و شعرِ پس آن‌گاه زمین از مجموعه‌ی مدایح بی‌صله است.




#حدیث_بی‌قراریِ_ماهان، #احمد_شاملو، نشر #نشر_چشمه، صص ۲۴-۲۸

غزل

#غزل، #محمدعلی_بهمنی، نشر #دارینوش

کتابی کم‌حجم که هم‌راه با کاست یا سی‌دی تولید شده و شعرهای کتاب با صدای شاعر کتاب "محمدعلی بهمنی" دکلمه شده‌اند. به جز دو شهر "بهار بهار" و "غزل" بقیه‌ی اشعار در قالب غزل سروده شده‌اند. اکثر شعرهای کتاب خوب است. امتیاز: ۷ از ۱۰.

غزل

بهار بهار


بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی؟!

صدات میاد.... امّا خودت کجایی
وابکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدُ آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظرِ یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد.
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
خواب و خیال همه بچه‌ها بود
آخ ... که چه زود قُلکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمُردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره‌ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره‌ها رو واکرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سؤال بی‌جواب شد
دروغ نگَم، هنوز دلم جوون بود
که صُب تا شب دنبال آب و نون بود



#غزل، #محمدعلی_بهمنی، نشر #دارینوش، صص ۷ و ۸

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش

کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» نوشته‌ی محمدعلی بهمنی، مجموعه‌ای از ۷۲ غزل (۷۱ غزل و یک غزل در رثای اخوان) و ۴ مثنوی این شاعر نام‌دار معاصر است که عشق در اکثر این اشعار حضور دارد. از نظر من فقط چند غزل از کتاب خوب بود. توانایی شاعر در غزل‌سرایی و تسلطش بر زبان در همه‌ی اشعار مشهود بود ولی اکثر غزل‌ها فاقد شور خاصی بودند و این حس را به من القا می‌کردند که از سر وظیفه سروده شده‌اند. امتیاز: ۲ از ۱۰.

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

این غزل‌ها همه جان‌پاره‌یِ دنیایِ مَنند


پیش از آنی که به یک شعله بسوزانم‌ِشان
باز هم گوش سپردم به صدایِ غمِ‌شان

هر غزل گرچه خود از دردی‌و داغی می‌سوخت
دیدنی داشت ولی سوختنِ باهمِ‌شان

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد
بغضِ‌شان شیون‌ِشان ضجه‌یِ زيرو بمِ‌شان

نه شنیدی‌و مباد آن که ببینی روزی
-ماتمی را که به جان داشتم از ماتمِ‌شان

زخم‌ها خیره‌تر از چشم ترا می‌جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمِ‌شان

این غزل‌ها همه جانپاره‌یِ دنیایِ منند
لیک با این همه از بهرِ تو می‌خواهمِ‌شان

گر ندارند زبانی که ترا شاد کنند
بی‌صدا باد دگر زمزمه‌یِ مبهم‌ِشان

فکرِ نفرین به تو در ذهنِ غزل‌هایم بود
که دگر تاب نیاوردم‌و سوزاندم‌ِشان



#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۱۵۸ و ۱۵۹

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

آینه در جوابِ من باز سکوت می‌کند


این شَفق است یا فلق؟ مغرب‌و مشرقم بگو
من به کجا رسیده‌ام؟ جانِ دقایقم بگو

آینه در جوابِ من باز سکوت می‌کند
باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته‌ام طعنه‌ی ناشنیده را
در همه حال خوبِ من با تو موافقم بگو

پاک کن از حافظه‌ات شورِ غزل‌هایِ مرا
شاعرِ مُرده‌ام بخوان گورِ علایقم بگو

-با منِ کوروکَر ولی واژه به تصویر مَکش

منظره‌هایِ عقل را با منِ سابقم بگو

من که هر آنچه داشتم اولِ ره گذاشتم
حال برایِ چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم
یک‌سره کن کارِ مرا بگو که عاشقم بگو



#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۱۳۲ و ۱۳۳

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

در آتشِ تو زاده شد ققنوسِ شعرِ من


در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست

اینسان نمی‌یابی زِ من حتا نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زَن
تا پاسخم را بشنوی پژواک‌سان ای دوست

در آتشِ تو زاده شد ققنوسِ شعرِ من
سردی مکن با این‌چنین آتش به‌جان ای دوست

گفتی بخوان [خواندم] اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بختِ جاویدان نمی‌خواهم
گر می‌توانی یک‌نفس با من بمان ای دوست

یا نه! تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
-از من من این بر شانه‌ها بارِ گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بی‌هوده می‌کوشی بمانی مهربان ای دوست

آنسان که می‌خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرفِ دل را بر زبان ای دوست



#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۱۱۵ و ۱۱۶

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

امشب زِ پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه


از خانه بیرون می‌زنم اما کجا امشب!
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب؟

پشتِ ستونِ سایه‌ها رویِ درختِ شب
-می‌جویم اما نیستی در هیچ‌جا امشب

می‌دانم آری نیستی اما نمی‌دانم
-بی‌هوده می‌گردم به‌دنبالت چرا امشب؟

هر شب ترا بی‌جستجو می‌یافتم اما
-نَگذاشت بی‌خوابی به‌دست آرَم ترا امشب

ها ... سایه‌ای دیدم! شبیه‌ات نیست اما حیف!
ای کاش می‌دیدم به‌چشمانم خطا امشب

هر شب صدایِ پایِ تو می‌آمد از هرچیز
حتا زِ برگی هم نمی‌آید صدای امشب

امشب زِ پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرق را ماهِ من بیرون بیا امشب

گشتم تمامِ کوچه‌ها را یک نَفَس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به‌ما امشب

طاقت نمی‌آرم تو که می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده‌باشم بی‌تو تا امشب
□□
ای ماجرایِ شعر و شب‌هایِ جنونِ من
آخر چگونه سَرکنم بی‌ماجرا امشب؟



#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۸۲ و ۸۳

دعای روز اول ماه جمادی الثانی

آنچه که می خوانیم هنگام شروع ماه جمادی الثانی (روز اول ماه)

در كتاب «المختصر من الكتاب المنتخب» آمده است:

دعاى آغاز جمادى الثانى به اين صورت است:

اللَّهُمَّ يَا اللَّهُ [أَنْتَ الْقَدِيمُ يَا اللَّهُ‏] أَنْتَ الدَّائِمُ الْقَائِمُ يَا اللَّهُ أَنْتَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ يَا اللَّهُ أَنْتَ الْعَلِيُّ الْأَعْلَى

خداوندا، [اى خدا تو ديرينه‌اى، اى خدا]تو جاودانه و پابرجايى، اى خدا تو زنده و پاينده‌اى، اى خدا تو بلندپايه و برترى،

يَا اللَّهُ أَنْتَ الْمُتَعَالِي فِي عُلُوِّكَ إِلَهُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ رَبُّ كُلِّ شَيْ‏ءٍ

ادامه نوشته

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

من فلسفه‌ای دارم - یا خالی‌و یا لبریز

جنگل همه‌ی شب سوخت در صاعقه‌ی پاییز
از آتشِ دامن‌گیر ای سبزِ جوان پرهیز!

برگ است که می‌بارد! چشمِ تو نبیند کاش
- این منظره را هرگز در عالمِ رویا نیز

هیهات... نمی‌دانم این شعله که بَر من زد
از آتشِ «تائیس» است یا بارقه‌ی «چنگیز»!

خاکسترِ من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
وآن هلهله پایان یافت این‌گونه ملال انگیز!
□□
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سَرکش
من فلسفه‌ای دارم یا خالی‌و یا لبریز

مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صورِ تو دَمَد برخیز


#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۵۷ و ۵۸

۱ آذر آذر جشن

روز برگزاری «آذر جشن»، یکی دیگر از جشن‌های در پیوند با آتش به مناسبت فرارسیدن ماه آذر و برافروختن نخستین شعله زمستانی است.

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

اما من آن مورم که همواره به دنبالِ رسیدن بود

در گوشه‌ای از آسمان ابری شبیهِ سایه‌ی من بود
ابری که شاید مثلِ من آماده‌ی فریادکردن بود

من رهسپارِ قلّه‌و او راهی درّه تلاقی‌مان
پایِ اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

خسته نباشی [پاسخی پژواک‌سان از سنگ‌ها آمد]
این ابتدایِ آشنائی‌مان درآن تاریک‌و روشن بود

: بنشين!
نشستم
گپ زدیم
اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثلِ من زبانش در بیانِ درد الکَن بود

او منتظر تا من بگویم [گفتنی‌هایِ مگویم را]!
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقتِ رفتن بود

گفتم که لب وا می‌کنم [با خویشتن گفتم] ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من به کارِ قفل بستن بود

او خیره بر من من به او خیره اجاقِ نیمه‌جان دیگر
گرمایش از تن رفته‌و خاکسترش در حالِ مردن بود

گفتم: [خداحافظ] کسی پاسخ ندادو آسمان یک‌سر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهایِ سِترون بود

تا قلّه شاید یک‌نفس باقی نبود اما غرورِ من
با چوبدستِ شرمگینی در مسیرِ بازگشتن بود
□□
چون ریگی از قله به قعرِ دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبالِ رسیدن بود


#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۵۱-۵۳

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

کمالِ دار برایِ منِ کمال‌پرست


در این زمانه‌یِ بی های‌و هویِ لال پَرست
خوشا به حالِ کلاغانِ قیل‌وقال پرست

چگونه‌ شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را
برایِ این‌همه ناباورِ خیال پرست؟

به شب‌نشینیِ خرچنگ‌های مردابی
چگونه رقص کند ماهیِ زُلال پرست

رسیده‌ها چه غریب‌و نچیده می‌افتند
به پایِ هرزه علفهایِ باغِ کال پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز اَنالحق نیست
کمالِ دار برایِ منِ کمال پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ست -
به چشم تنگیِ نامردمِ زوال پرست


#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۱۹ و ۲۰

غیر منتظره

#غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز

کتاب در اصل شامل ۱۱ داستان کوتاه بوده که مترجم در پیش‌گفتار توضیح داده که یکی از داستان‌ها را چون باهاش ارتباط برقرار نکرده ترجمه نکرده که به نظرم به‌تر بود از مترجم دیگه‌ای کمک می‌گرفت و اون را هم ترجمه می‌کرد، خلاصه این‌که کتاب فعلی شامل ۱۰ داستان کوتاهه. داستان کوتاه شاید واژه‌ی مناسبی برای آن‌چه که در کتاب می‌خونیم نباشه، واژه‌ی مناسب‌تر یادداشت‌های شاعرانه‌ است. دو یادداشت‌ "جشنی بر بلندی‌ها"و "دیگر شما را نمی‌ترساند" خیلی خوب هستند ولی با بقیه ارتباط نگرفتم. امتیاز: ۲ از ۱۰.

غبر منتظره

عشق من، تو آن شادی‌یی هستی که وقتی دیگر هیچ شادی‌یی ندارم، برای من می‌مانی.

#غیرمنتظره از کتاب #غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، ص ۱۰۳

اعمال روز نیمه ی ماه جمادى الاوّل (۱۶ آبان)

در روز نيمه اين ماه در سال سی وشش فتح بصره براى امير المؤمنين ميّسر گشت، و ولادت حضرت‏ زين العابدين عليه السّلام واقع شد، و در اين روز زيارت اين هر دو امام مناسب است.

منبع: کلیات مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی (ره)

التماس دعا

غیر منتظره

آن چه ما را نجات می‌دهد در برابر هیچ چیز از ما محافظت نمی‌کند، با این همه ما را نجات می‌دهد.

#مینا از کتاب #غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، ص ۸۱

غیر منتظره

همه‌ی ترس‌ها از بچگی می‌آیند، تا دوران کودکی را آزار دهند، تا از جریان‌اش جلوگیری کنند. همه‌ی بچه‌ها از ترس، شناختی درونی و شخصی دارند - اما ترس تا مدت زیادی آن‌ها را آلوده نمی‌کند. بچه‌ها ترس را دور می‌زنند، با آن تماس پیدا می‌کنند و حتی با آن بازی می‌کنند. از حشرات و یونیفرم‌ها می‌ترسی. از نمره‌های بد و سگ‌ها، از ارواح می‌ترسی. ترس، پیشرفت بزرگسالی در کودکی توست. جای خود را دارد. ساعت‌ها، مکان‌های خود را دارد. اما جلوی‌ات را نمی‌گیرد. می‌افتی، از افتادن می‌ترسی و در نتیجه می‌افتی، بعد بلند می‌شوی. گریه می‌کنی و یک ثانيه بعد از خنده روده‌بر می‌شوی. نیروی شادی هنوز بیش‌تر است. طعم زندگی کردن برای زندگی کردن. ترس، شب است. شادی، روز. کودک با ترس کنار می‌آید. همان طور که با شب، با سایه‌ها، با عدم بی‌کفایتی پدر و مادرش، با همه چیز کنار می‌آید. ترس یکی از داده‌های مادی دنیا بین ده‌ها داده‌ی دیگر است. باید دانست که شب سیاه ضربان قلب قرمز را بالا می‌برد. باید دانست که تنهایی در غم یا در سبزی یک جنگل دهشتبار است. این‌ها را باید دانست ولی به روح و روان مربوط نمی‌شوند، تنها اطلاعاتی درباره‌ی این دنیا به ما می‌دهند - همان طور که باید دانست که باد شمال منجمد است، که برف در ارتفاعات، همیشه روی کوه‌ها می‌ماند. پس یادش می‌گیری و بعد فراموش‌اش می‌کنی. همان طور که آدم در طول کودکی آن چه را برای رفتن و کمی دورتر بازی کردن، آن چه را برای ادامه‌ی وقت‌کشی و لذت بردن از خوشبختی بزرگ وقت کشی بلد است، فراموش می‌کند. این چیزی است که پدر و مادرها زیاد نمی‌فهمند. این خوشبختی را درک نمی‌کنند. بیکار نشین، یک کاری بکن، یک کتاب بخوان. آن‌ها می‌خواهند که حتی بازی‌ها هم آموزنده باشد. که فقط برای بازی کردن، برای هیچ، نباشد. دلیل‌اش این است که پدر و مادرها آدم بزرگ‌اند و آدم بزرگ‌ها کسانی هستند که می‌ترسند. که تسلیم ترس‌شان می‌شوند. کسانی که از ترس شناختی برده‌وار و تاریک دارند. امروز ترس در دنیا، مثل دیروز نیست: تنها در برخی جاها، در زراندود یک افسانه یا در کنج یک کوچه. امروز ترس در روان آدم‌بزرگ‌هاست. در خون خون‌شان، در قلب قلب‌شان. از این طرف به آن طرف می‌کشاندشان. بالاخره به پایان کودکیِ خستگی‌ناپذیر رسیده است. موجب ازدواج‌های غم‌انگیز می‌شود - از ترس تنهایی. موجب کارهای اجباری می‌شود - از ترس فقر. موجب زندگی‌های پوچ می‌شود - از ترس مرگ. ترس وقتی بر کودکی فرو می‌بارد، همان لحظه بخار می‌شود. وقتی بر آدم‌بزرگ‌ها فرو می‌بارد، می‌ماند، روی هم انباشته می‌شود، به ترسی که قبلاً آن‌جا بوده می‌پیوندد. بر خودش فرومی‌ریزد. به خودش افزوده می‌شود. عین برف کثیف. پس دیگر تکان نمی‌خوری، خودت را از تکان خوردن زیر برف کثیف باز می‌داری. دیگر از خانه‌ات، ازدواج‌ات، نگرانی‌هایت بیرون نمی‌روی. با تنگ گرفتن زندگی‌ات می‌خواهی که از پهنای ترس، از سرعت بهمن خاکستری بکاهی. مثل حیواناتی می‌شوی که ناگهان از صدای باد در شاخه‌ها میخکوب می‌شوند و دیگر قادر نیستند هیچ حرکتی بکنند، قادر نیستند ذره‌ای از خودشان فاصله بگیرند. چه‌طور می‌توان از چنین بدبختی‌ای نجات یافت. چه‌طور می‌توان از چیزی نجات یافت که آدم به یاد نمی‌آورد کی به آن گرفتار شده است. کودکی نه آغاز دارد، نه پایان. کودکی حدواسط همه چیز است. چطور می‌توان به حدواسط همه چیز دست یافت. این اتفاق بی‌اختیار شما، بدون شما رخ می‌دهد - به لطف عشقی سریع‌تر از خودتان، سریع‌تر از ترس‌تان یا صدای باد در شاخساران. آری، این گونه به آن بازگشتید. بعد از مدت‌های زیاد انتظار، مدت‌های زیاد ترس، به طور ناگهانی. از روزی به روز بعد. و حالا، دیگر نمی‌توانید از آن بگذرید.

#دیگر_شما_را_نمی‌ترساند از کتاب #غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، صص ۵۷-۶۰

غیر منتظره

مرگ در آن اتاق بود و مادر من در مرکز مرگ. بی‌اندازه پیر، بی‌اندازه خسته. آخرین نفس و سرانجام به آرامش رسیده بود. آرامشی که ما را به وحشت می‌اندازد و ما جز این وحشت چیزی درباره‌اش نمی‌دانیم. آرامش ابدی دست‌هایی تهی، آرامش قلبی که مثل یک گردو زیر دندان‌های یک حیوان باز شده است. او مادر من بود، خوابیده زیر زندگی و او دیگر مادر من نبود. نمی‌توانم درست برای‌تان توضیح بدهم. مادرم بنیان قلب من بود - حالا بنیانْ فروریخته بود و قلب‌ام سقوط می‌کرد و هیچ چیز نبود تا نگه‌اش دارد. آن زمان خیلی به خدا معتقد نبودم. اعتقادم مثل وقتی بود که آدم در برابر ملایمت یک سوسن۱ و لطافت یک نور، به بهار معتقد می‌شود. اما می‌دانید: وقتی همه چیز خوب است، آدم به خدا معتقد است. وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست. آدم می‌ترسد، از ترس مریض می‌شود، به دنبال گریزگاهی می‌گردد، می‌فهمید. آری، به دنبال راه فراری می‌گردد، هر چه که باشد. در این مورد نباید سر خود را کلاه گذاشت، این‌طور نیست: هیچ کس واقعاً به خدا معتقد نیست. حتی مسیح هم به هنگام مرگ عرق بر چهره دارد. متوجه هستید، من دعای انجیل را بلد هستم: "آه پدر، این رنج را از من دور کن". به بیمارستان‌ها بروید و به حکایت جنگ‌ها گوش دهید: سربازانی که بر پهنه‌های کارزار تکه‌تکه می‌شوند، خدا را صدا نمی‌زنند. آن‌ها خدا را نمی‌طلبند بلکه مادرشان را می‌خواهند. و من در برابر قلب تکه‌تکه‌ام، نمی‌توانستم مادرم را صدا کنم، صداکردن‌اش بی‌فایده بود. تصور کنید: بدنی بی‌تحرک و در اطراف، امواج بزرگ و بزرگ‌تر، پرصدا و پرصداترِ نور صبح تابستان، امواج حرف‌های خفه‌ی آدم بزرگ‌ها (آن روز تعدادمان زیاد بود، پدر و مادرها، دوستان، تعطیلات تابستان) و سرانجام خنده‌ی نوه‌ها.

۱- Lilas: گل سوسن، لی‌لیوم


#غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، صص ۴۱ و ۴۲

۱۵ آبان جشن میانه پاییز

جشن میانه فصل پاییز و زمان گاهَنباری بنام «اَیـاثْـرِم» در اوستایی «اَیـاثْـرِمَـه» به معنای «آغاز سرما» نامگذاری شده است.
جشن‌ها و فاصله‌های میان آنها در متون کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه‌های مشخصی است که به مانند دانه‌های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست کل این رشته خواهد شد. چنانکه در منابع ایرانی آمده است، جشن سده پس از ۴۰ روز از شب یلدا یا چله، و پس از ۱۰۰ روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسفندگان است. این اندازه‌ها و فاصله‌های تعریف شده در متون و منابع کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با ماه‌های سی و یک روزه (مبدأ هجری خورشیدی فعلی) که

ادامه نوشته

غیر منتظره

بیمار کسی است که حرف می‌زند و نمی‌داند چه می‌گوید. پزشکان کسانی هستند که فکر می‌کنند می‌دانند چه گفته شده است و از این باور لذت می‌برند. بیمار کسی است که به پزشکان کمک می‌کند. به آنان کمک می‌کند تا از درستی باورشان لذت برند.

#غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، ص ۳۴

دو زن

#دو_زن، #تهمینه_میلانی، نشر #توفیق‌آفرین

کتاب دو زن فیلم‌نامه‌‌‌ی فیلم دو زن (۱۳۷۷) به نویسنده‌گی و کارگردانی تهمینه میلانیست. داستان به تضاد نگاه به زن در جامعه‌ی سنتی و مدرن، محدودیت‌های اجتماعی و خانواده‌گی زنان، مردسالاری و خشونت خانه‌گی و اهمیت آگاهی زنان می‌پردازد. در این اثر فرشته (یکی از دو زن) قربانی تعصب، مالکیت‌طلبی و ناآگاهیست. نکته‌ی عجیب این که موضوع این اثر بعد از حدود ۲۵ سال هنوز هم در جامعه‌ی ما و شاید خیلی جوامع دیگر قابل طرح است. امتیاز: ۳ از ۱۰.

(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))

داستان ماجرای دو دوست دوران دانش‌گاه است، فرشته و رویا.
فرشته دختری باهوش، پرتلاش و فقیر است که در رشته‌ی معماری درس می‌خواند. رویا اما دختری از طبقه‌ی مرفه، شاد و آزاد است.
در دوران دانش‌جویی، مردی به نام حسن دل‌باخته‌ی فرشته می‌شود و با سماجت و وسواس بیمارگونه‌ای او را تعقیب می‌کند.
بعد از تعطیلی دانش‌گاه‌ها برای انقلاب فرهنگی و برگشتن فرشته به شهرش و تصادف فرشته با یک بچه که حسن باعثش می‌شود. فرشته برای نجات از آزار حسن، به پیش‌نهاد خانواده‌اش با احمد ازدواج می‌کند؛ مردی که در ظاهر آرام است.
اما بعد از ازدواج، احمد چهره‌ی واقعیش را نشان می‌دهد: خودخواه، بدبین، کنترل‌گر و خشن. او فرشته را در خانه حبس می‌کند، اجازه‌ی کار و تحصیل به او نمی‌دهد و مدام او را زیر نظر دارد.
در همین زمان، رویا ازدواجی آزادانه‌تر دارد و در کار و زنده‌گی مستقل است، ولی همیشه نگران سرنوشت فرشته است.
سال‌ها بعد، رویا هم‌زمان با مرگ احمد، دوباره با فرشته دیدار می‌کند؛ زنی که از لحاظ روحی و جسمی فرسوده شده اما هنوز در درونش نیرویی از امید و آگاهی وجود دارد.

دو زن

فرشته از جا برمی‌خیزد و مقابلِ قاضی می‌ایستد...
فرشته حاج‌آقا یه دقیقه صبر کنین... حاج‌آقا به من نگاه كن... منو ببين... من انسانم و می‌خوام مثلِ انسان زندگی کنم... چطوریه که شما فکر می‌کنین اگه یه مردی خرجی نده، آدم بدیه، امّا اگه به شعور من توهین کنه، اگه هویت انسانی منو نابود کنه، آدم بدی نیست... من که توقع زیادی ندارم... من فقط می‌خوام، فقط می‌خوام به عنوان شریکِ زندگی، نظرِ منم، عقیده منم راجع به این‌که می‌خوام چی بپوشم؟ چی بخورم؟ کجا برم؟ چی‌کار کنم؟ با کی معاشرت کنم؟ محترم شمرده بشه...
قاضی به میان حرف فرشته می‌پرد...
قاضی خانم وقت دادگاهو نگیر... نفر بعدی...
فرشته این توقع زیادیه...

#دو_زن، #تهمینه_میلانی، نشر #توفیق‌آفرین، صص ۸۱ و ۸۲