گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
اما من آن مورم که همواره به دنبالِ رسیدن بود
در گوشهای از آسمان ابری شبیهِ سایهی من بود
ابری که شاید مثلِ من آمادهی فریادکردن بود
من رهسپارِ قلّهو او راهی درّه تلاقیمان
پایِ اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
خسته نباشی [پاسخی پژواکسان از سنگها آمد]
این ابتدایِ آشنائیمان درآن تاریکو روشن بود
: بنشين!
نشستم
گپ زدیم
اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثلِ من زبانش در بیانِ درد الکَن بود
او منتظر تا من بگویم [گفتنیهایِ مگویم را]!
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقتِ رفتن بود
گفتم که لب وا میکنم [با خویشتن گفتم] ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من به کارِ قفل بستن بود
او خیره بر من من به او خیره اجاقِ نیمهجان دیگر
گرمایش از تن رفتهو خاکسترش در حالِ مردن بود
گفتم: [خداحافظ] کسی پاسخ ندادو آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهایِ سِترون بود
تا قلّه شاید یکنفس باقی نبود اما غرورِ من
با چوبدستِ شرمگینی در مسیرِ بازگشتن بود
□□
چون ریگی از قله به قعرِ دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبالِ رسیدن بود
#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_میشود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۵۱-۵۳