کانال تلگرام

کانال تلگرام من: t.me/Dopram

فراتر از بودن، و موتسارت و باران

#فراتر_از_بودن،_و_موتسارت_و_باران، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز

این کتاب شامل دو متن "فراتر از بودن" و "موتسارت و باران" است.
"فراتر از بودن" سوگ‌واره‌ی عاشقانه‌‌ای درباره‌ی مرگ معشوق نویسنده است. متن این قسمت واقعا احساسی و قوی بود و می‌تونم بگم اولین متن از کریستین بوبن بود که واقعا من را تحت تاثیر قرار داد.
"موتسارت و باران" تأملات و نوشته‌های نویسنده درباره‌ی عشق، زنده‌گی و مرگ و زیبایی است.
تسلط کم مترجم به زبان فارسی موجب ضعف در متن کتاب شده. به نظرم باران در متن دوم نماد بوده و منظور نویسنده در متن، باران به معنای فیزیکی نبوده؛ البته این نظر من فقط با توجه به متن فارسی و قرائن موجود در متنه و برای نظر دقیق‌تر باید به متن فرانسه مراجعه کرد و تسلط داشت.
کیفیت چاپ در این کتاب و کتاب قبلی که از همین انتشارات خواندم پایین بود و خیلی بخش‌های کتاب کم‌رنگ چاپ شده بود.
امتیاز: ۷ از ۱۰.

فراتر از بودن، و موتسارت و باران

برای آن که کمی، حتی اگر شده کمی زندگی کرد، دو تولد لازم است.
تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کَنده شدن هستند.
تولد اول بدن را به این دنیا می‌افکند و تولد دوم روح را به آسمان می‌فرستد.
تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم...

#فراتر_از_بودن،_و_موتسارت_و_باران، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، پشت جلد و ص ۱۳

فراتر از بودن، و موتسارت و باران

در تو، جنون به زندگی بدل می‌شود. تو سالم‌ترین آدمی هستی که به عمرم دیده‌ام. تو همان چیزی را می‌خواستی که همه‌ی زن‌ها از ابتدای دنیا به دنبال‌اش بوده‌اند. تو آزادی و عشق می‌خواستی. عشقی که در آزادی به وجود آمده، آزادی‌یی که در عشق اعمال شده.

#فراتر_از_بودن،_و_موتسارت_و_باران، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، ص ۹۹

همه گرفتارند

#همه_گرفتارند، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه‌ریز

حرف اصلی کتاب این است که همه گرفتارند: گرفتار کار، روابط، دغدغه‌های مالی، مسئولیت‌ها و مشغله‌های روزمره. اما نکته‌ی ظریف این است که:
این «گرفتاری» همه‌گانی است و همه به نوعی درگیر چرخه‌ای بی‌پایان از مشغله‌ها هستند.
در عین حال، پشت این همه مشغله، یک گرفتاری اصلی پنهان است: انسان فراموش می‌کند زنده‌گی را تجربه کند.
با هیچ‌کدام از کتاب‌های کریستین بوبن ارتباط برقرار نکرده‌ام و نوشته‌هاش را دوست ندارم. امتیاز: ۰ از ۱۰.

همه گرفتارند

در دنیا مجنون‌هایی هستند که به قدری مجنون‌اند که هیچ‌چیز هرگز نمی‌تواند تپ زیبای عشق را از چشمان‌شان بِرباید. خداوند آنان را مورد رحمت خود قرار دهد. به‌خاطر وجود آن‌هاست که زمین گرد است و خورشید هر روز طلوع می‌کند، طلوع می‌کند، طلوع می‌کند.

#همه_گرفتارند، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه‌ریز، ص ۹۲

همه گرفتارند

رابطه‌ی دخترها با پدرشان رابطه‌ی مستحکمی است. اما رابطه‌ی پسرها با مادرشان از آن هم پیچیده‌تر است. چه بد، چه تأسف‌بار، چه سخت ولی هر چه باشد همین است که هست.

#همه_گرفتارند، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه‌ریز، ص ۳۶

همه گرفتارند

بعضی آدم‌ها شما را از خودتان رها می‌کنند. به قدر دیدن یک درخت گیلاس پرشکوفه یا بچه گربه‌ای که دنبال دمش می‌دود، این کار را طبیعی انجام می‌دهند. حرفه اصلی این آدم‌ها حضور داشتن است. کار دیگر را برای ظاهرسازی انجام می‌دهند، بالاخره باید کاری انجام دهند چرا که کسی به‌خاطر حضورشان و به‌خاطر مهملاتی که در کوچه و خیابان می‌گویند و یا آوازی که زمزمه می‌کنند، به آن‌ها حقوق نمی‌دهد.

#همه_گرفتارند، #کریستین_بوبن، برگردان #نگار_صدقی، نشر #ماه‌ریز، ص ۱۵

آواز بی‌ساز

#آواز_بی‌ساز، #کنت_هریف، مترجم #امیرمهدی_حقیقت، نشر #نشر_ماهی

«آواز بی‌ساز» که به «Plainsong» در زبان اصلی شناخته می‌شود، اثر کِنت هریف (Kent Haruf)، نویسنده‌ی آمریکایی است. داستان، روان و خوب نوشته شده ولی هیچ نقطه‌ی اوجی نداره. امتیاز: ۲ از ۱۰.

(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))

رمان «آواز بی‌ساز» روایت زنده‌گی چند انسان معمولی در شهری به نام هالت در ایالت کلرادو است. رمان ساختار اپیزودیک دارد و سرنوشت شخصیت‌ها به‌تدریج به هم گره می‌خورد.
محورهای اصلی داستان
دو برادر سال‌خورده (هارولد و ریموند مک‌فرون) که تنها، ساده‌دلانه و مهربان هستند و در مزرعه‌ای بیرون شهر زنده‌گی می‌کنند.
ویکتوریا روبیدو، دختر نوجوانی که از پسری باردار است و توسط مادرش از خانه رانده می‌شود؛ او در مسیر داستان پناه و حمایت فراوانی از برادران مک‌فرون می‌گیرد.
خانواده‌ی معلم تاریخ (تام گاتری) که با بحران زناشویی، افسرده‌گی همسر و مشکلات فرزندان روبه‌رو است.

داستان ملال‌انگیز

#داستان_ملال‌انگیز، #آنتون_چخوف، مترجم #آبتین_گلکار، نشر #نشر_ماهی

روایت به‌صورت اول‌شخص و در قالب یادداشت‌ها و تأملات درونی یک استاد نام‌دار دانش‌گاه پزشکی بیان می‌شود. امتياز: ۰ از ۱۰.

(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))

مردی سال‌خورده، بیمار و به‌ظاهر موفق که در آستانه‌ی مرگ، زنده‌گیش را بازبینی می‌کند.
راوی، استاد برجسته‌ای است که شهرت علمی، مقام اجتماعی و احترام عمومی دارد؛ اما درونی تهی، افسرده و بی‌معنا را تجربه می‌کند. بیماری، بی‌خوابی و فرسوده‌گی جسمی باعث می‌شود نگاهش به زنده‌گی بی‌رحمانه و عریان شود.
او روابطش را مرور می‌کند:
هم‌سر و دختر: پی‌وندهایی سرد، رسمی و فاقد صمیمیت.
هم‌کاران و شاگردان: احترام هم‌راه با فاصله و تصنع.
کاتیا (دخترخوانده و دختر دوست قدیمی): تنها رابطه‌ای که اندکی عاطفه و انسانیت در آن وجود دارد، اما حتی این رابطه نیز با بی‌عملی راوی مواجه می‌شود.
در نهایت، راوی به این آگاهی تلخ می‌رسد که زنده‌گیش ـ‌با همه‌ی افتخارات بیرونی‌ـ فاقد معنا، شور و حقیقت انسانی بوده است. نه ایمان دارد، نه عشق، نه هدفی که بتواند مرگ را قابل‌تحمل کند.
چخوف در این داستان، بدون حادثه‌پردازی یا اوج دراماتیک، با تکیه بر تحلیل روانی دقیق، یکی از صادقانه‌ترین تصویرها از ملال، فرسوده‌گی و بی‌معنایی زنده‌گی مدرن را ارائه می‌دهد. شکل روایت «داستان ملال‌انگیز» نیز ملال‌انگیز است و ملال را به خواننده القا می‌کند.

داستان ملال‌انگیز

جهان‌بینی‌ام را در این لحظات می‌توان با عباراتی بیان کرد که آراکچِیِف مشهور در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش آورده است: "هیچ خوبی‌ای در جهان نمی‌تواند بدون بدی باشد، و همیشه بدی بیش‌تر است تا خوبی." یعنی همه‌چیز منزجرکننده است، زندگی بی‌معناست.

۱. Aleksey Arakcheyev (۱۸۳۴-۱۷۶۹): رجل سیاسی و نظامی روس و از نزدیک‌ترین افراد به تزار آلکساندر اول.


#داستان_ملال‌انگیز، #آنتون_چخوف، مترجم #آبتین_گلکار، نشر #نشر_ماهی، ص ۷۲

ملکوت

#ملکوت، #دکتر_بهرام_صادقی، نشر #نشر_کتاب_زمان

«ملکوت» رمان کوتاهی از بهرام صادقی است.
این رمان در سال ۱۳۴۰ برای اولین بار چاپ شده و فضایی تیره و وهم‌آلود دارد.
روایت داستان خطی نیست و مرز میان واقعیت، خیال، جنون و حقیقت مدام مخدوش می‌شود.
امتياز: ۱ از ۱۰.

ملکوت

...و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان می‌پرد و به آواز بلند می‌گوید: وای وای وای بر ساکنان زمین...

- انجيل - مکاشفات ـ باب هشتم ۱۳ -


نقل شده در #ملکوت، #دکتر_بهرام_صادقی، نشر #نشر_کتاب_زمان، ص ۵۲

قلب ضعیف و بوبوک

#قلب_ضعیف_و_بوبوک، #فیودور_داستایفسکی، ترجمه‌ی #یلدا_بیدختی‌نژاد، نشر #نشر_چشمه

دو داستان کوتاه داستایفسکی به نام‌های "قلب ضعیف" (نوشته شده در سال‌های اول کاری نویسنده) و "بوبوک" (نوشته شده در سال‌های آخر کاری نویسنده) در کتاب چاپ شده‌اند. هر دو داستان نشانه‌های نویسنده‌ای خبره را در خودشان دارند.
"قلب ضعیف" به شکننده‌گی روح و اضطراب اجتماعی بشر می‌پردازد.
"بوبوک" با طنزی تلخ به فساد اخلاقی جامعه و ریاکاری انسان‌ها می‌پردازد.
امتیاز: ۲ از ۱۰.

گزینه اشعار

#گزینه_اشعار، #فروغ_فرخزاد، نشر #انتشارات_مروارید

گزینه‌ی اشعار فروغ فرخزاد که شامل برگزیده‌ای از پنج دفتر شعر فروغ است.
از دفتر شعر اسیر شعرهای: اسیر، گریز و درد، دیو شب، دختر و بهار، خانه متروک، در برابر خدا، ای ستاره‌ها، اندوه
از دفتر شعر دیوار شعرهای: رؤیا، گمشده، اندوه‌پرست، سپیده عشق، اندوه تنهایی، دیوار، شوق، دنیای سایه‌ها، موج
از دفتر شعر عصیان شعرهای: شعری برای تو، دیر، بازگشت، جنون، زندگی
از دفتر شعر تولدی دیگر شعرهای: آن روزها، باد ما را خواهد برد، در آبهای سبز تابستان، وصل، عاشقانه، جمعه، دریافت، در غروبی ابدی، مرداب، گذران، آفتاب می‌شود، دیدار در شب، وهم سبز، فتح باغ، به علی گفت مادرش روزی، تولدی دیگر، به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، هدیه
از دفتر شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد شعرهای: تنها صداست که می‌ماند، کسی که مثل هیچکس نیست، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، بعد از تو
امتیاز: ۷ از ۱۰.

گزینه اشعار

بعد از تو


ای هفت سالگی
ای لحظه‌ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی‌گفت، هیچ چیز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتیم
و بصدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا برمی‌خاست
و به صدای سوت کارخانه‌ها، دل بستیم.

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم، ای هفت سالگی

.............................................................

بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب‌هامان
در جیب‌هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم.

بعد از تو ما به قبرستان‌ها رو آوردیم
و مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس می‌کشید
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های اینسوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
و مرده‌های آنسوی پایان
به ریشه‌های فُسفُریش چنگ می‌زدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه‌اش؛ ناگهان چهار لاله‌ی آبی روشن شدند.

صدای باد می‌آید
صدای باد می‌آید، ای هفت سالگی
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ‌ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد مکعب سیمانی پرداخت؟

ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم، از دست داده‌ایم
ما بی‌چراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، ماده‌ی مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه‌ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ‌ها می‌ترسیدند

چقدر باید پرداخت؟...



#گزینه_اشعار، #فروغ_فرخزاد، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۲۵۶-۲۵۹

گزینه اشعار

ای ستاره‌ها


ای ستاره‌ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره‌گر نشسته‌اید
ای ستاره‌ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره‌گر نشسته‌اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه‌های عاشقانه پاره می‌کنم
ای ستاره‌ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می‌کنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه‌های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره‌ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مُرد؟
ای ستاره‌ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مُرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده‌ام بروی نامه‌های او
سر نهاده‌ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره‌ها مگر شما هم آگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین بقلب آسمان نهان شدید
ای ستاره‌ها، ستاره‌های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس بعاشقانِ باوفا کنم

ای ستاره‌ها که همچو قطره‌های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده‌اید
ای ستاره‌ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده‌اید

رفته است و مهرش از دلم نمی‌رود
ای ستاره‌ها، چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره‌ها، ستاره‌ها، ستاره‌ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟



#گزینه_اشعار، #فروغ_فرخزاد، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۸۱-۸۳

گزینه اشعار

در انتهای فرصت خود ایستاده‌ام
و گوش می‌کنم: نه صدایی
و خیره می‌شوم: نه ز يک برگ جنبشی
و نام من که نَفْس آن همه پاکی بود
دیگر غبار مقبره‌ها را هم
بر هم نمی‌زند.

تولدی دیگر، شعر "دیدار در شب"، ص ۱۱۴ نقل شده در #گزینه_اشعار، #فروغ_فرخزاد، نشر #انتشارات_مروارید، ص ۲۹

تصویر دختری در آخرین لحظه

#تصویر_دختری_در_آخرین_لحظه، #سیامک_گلشیری، نشر #نشر_چشمه

اولین نوبت چاپ کتاب سال ۱۳۹۷ بوده که تاکنون چند نوبت تجدید چاپ شده است.
این رمان در ژانر جنایی - معمایی - روان‌شناسانه قرار دارد.
داستان از زبان نویسنده که در داستان دخیل است نوشته شده است.
در طول داستان، خواننده هم‌راه راوی در فضای پر از شک و تردید و حدس و گمان پیش می‌رود؛ با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند و سعی می‌کند حقیقت را حدس بزند.
فضای داستان ترس‌ناک نیست اما جهانی را نشان می‌دهد که مرز بین عشق و جنون، دوست‌داشتن و نفرت در آن به‌هم می‌ریزد.
سبک روایت ساده، بی‌پیرایه و بدون اغراق است که غالباً با نثری واقع‌گرا فضای تهران و زنده‌گی روزمره را به خوبی بازسازی می‌کند.
صحنه‌های داستان چنان با جزئیات دقیق و ملموس به تصویر کشیده شده که شبیه فیلم‌نامه قابل تصور هستند.
برای علاقه‌مندان به رمان‌های جنایی ایرانی، «تصویر دختری در آخرین لحظه» می‌تواند گزینه‌ی خوبی باشد، به خصوص اگر به دنبال داستانی با مایه‌هایی از معما و روان‌شناسی باشند.
کتاب ریتم مناسب و خوبی دارد.
کتاب حدود ۱۵۰ صفحه است و خواندنش زمان زیادی نمی‌برد.
امتیاز: ۶ از ۱۰.

(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))

شخصیت اصلی رمان یک «نویسنده» است که برای نوشتن رمان جنایی جدیدش آماده می‌شود.
ماجرا با تماس یکی از شاگردان نویسنده آغاز می‌شود؛ آن شاگرد گزارش می‌دهد که نام‌زدش (دخترعمویش به اسم شقایق) ناپدید شده است و از نویسنده کمک می‌خواهد.
راوی (همان نویسنده) وارد این ماجرا می‌شود تا در جست‌وجوی شقایق کمک کند. طول داستان عمدتاً شامل تلاش برای پیدا کردن شقایق است؛ که در یک شب اتفاق می‌افتد.
داستان حول معمای گم‌شدنِ شقایق می‌چرخد و راوی هم‌راه با نزدیکان شقایق سعی می‌کند حقیقت را کشف کند که چه کسی مسئول این گم‌شدن است؟ انگیزه چیست؟ و شقایق کجاست؟
در روند روایت، هویت افراد کم‌کم برای خواننده روشن‌تر می‌شود؛ یعنی علاوه بر معمای اصلی، رمان به موضوع هویت افراد هم می‌پردازد.
در آخر مشخص می‌شود که شقایق که تصمیم گرفته بوده با پسری به نام نوید ازدواج کند با مخالفت خانواده روبه‌رو شده و پدر و پسرعمویش (همان نام‌زد سابق) تصمیم گرفته‌اند که پس از ریختن اسید روی صورت شقایق، او و نام‌زدش را بکشند. در آخر هم طی اتفاقاتی پدر، پسرعمو و برادر دختر هم‌راه با جسد شقایق و پسری که دوستش داشته توسط پسرعمو به آتش کشیده می‌شوند.

لحظه‌ها و همیشه

#لحظه‌ها_و_همیشه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_نیل

در بین مجموعه اشعاری که از "شاملو" خوانده‌ام از نظر من بخش زیادی از شعرها ضعیف هستند، اکثر شعرهای کتاب‌های "باغ آینه" و "آیدا: درخت و خنجر و خاطره!" کمی به‌تر و کتاب "لحظه‌ها و همیشه" از همه‌ی آثار به‌تر است. امتیاز: ۳ از ۱۰.

لحظه‌ها و همیشه

تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست داشتن!

دوست داشتن مردان
و زنان

دوست داشتن نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان

دوست داشتن چشم به راهی،
و ضربِ انگشتِ بلورِ باران
بر شیشه پنجره

دوست داشتن کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست داشتن نقشه یابو
با مدار دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شط تازیانه
با آب سرخش

دوست داشتن اشک تو
بر گونه من
و سرور من
بر لبخند تو

دوست داشتن شوکه‌ها
گزنه‌ها و اویشن وحشی
و خون سبز کلروفیل
بر زخم برگ لگد شده

دوست داشتن بلوغ شهر
و عشقش

دوست داشتن سایه دیوار تابستان
و زانوهای بیکاری
در بغل

دوست داشتنِ . . . . . .
. . . . . . . . . .
. . . ‌. . . ‌. . . ‌.

دوست داشتن شالیزارها
پاها
و زالوها

دوست داشتن پیریِ سگ‌ها
و التماس نگاهشان
و درگاه دکّه قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحل دور افتاده استخوان
از عطشِ گرسنگی
مردن

دوست داشتن غروب
با شنگرف ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید

دوست داشتن کارگاه قالیبافی
زمزمه خاموش رنگ‌ها
تپش خون پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند

دوست داشتن پائیز
با سربْ رنگی آسمانش

دوست داشتن زنان پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقشان
شرمشان

دوست داشتن بوی شور آسمان بندر
پرواز اردک‌ها
فانوس قایق‌ها
و بلور سبز رنگ موج
با چشمان شبچراغش

دوست داشتن کینه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست داشتن شتاب بشکه‌های خالی تندر
بر شیب سنگفرش آسمان

دوست داشتن درو
و داس‌های زمزمه

دوست داشتن فریادهای دیگر

دوست داشتن لاشه گوسفند
بر چنگک مردک گوشت فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست داشتن قرمزی ماهی‌ها
در حوض کاشی

دوست داشتن شتاب
و تأمل

دوست داشتن مردم
که می‌میرند
آب می‌شوند
و در خاک خشک بی‌روح
دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرو می‌روند
فرو می‌روند و
فرو
می‌روند

دوست داشتن سکوت و زمزمه و فریاد

دوست داشتن زندان شعر
با زنجیرهای گرانش:
زنجير الفاظ
زنجیر قوافی...


تا شکوفه سرخ یک پیراهن، #لحظه‌ها_و_همیشه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارت_نیل، صص ۲۰-۲۷

آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

#آیدا:_درخت_و_خنجر_و_خاطره!، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید

این مجموعه‌ی شعر "احمد شاملو" (هم شبیه کتاب "باغ آینه") نسبت به بقیه‌ی مجموعه‌هایی که از شاملو تا به حال خوانده‌ام به‌تر بود. امتیاز: ۲ از ۱۰.

آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

از قفس


در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلندست.

□□□

آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
و سعادتمندی
و حسادتی؟-
که چشم‌اندازها
از این‌گونه
مشبّک است
و دیوارها و نگاه
در دوردست‌های نومیدی
دیدار می‌کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور؟


۱۵ تیر ۱۳۴۴



#آیدا:_درخت_و_خنجر_و_خاطره!، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۱۱۷ و ۱۱۸

باغ آینه

#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید

"باغ آینه" یک مجموعه‌ی شعر از "احمد شاملو"ست. به نسبت مجموعه‌ شعرهایی که اخیرا از احمد شاملو خواندم به‌تر بود. امتیاز: ۲ از ۱۰.

باغ آینه

دیگه دل
مثل قدیم
عاشق و شیدا
نمیشه
تو کتابم
دیگه
اونجور چیزا
پیدا نمیشه...

#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۱۴۱ و ۱۴۸

باغ آینه

داد خواست


از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به ظاهر مه صبحگاه را ماند سبکخیز و دمدمی
و حتی از آن سوی دیگر که هیچ نیست
نه له‌‌له تشنه‌کامی صحرا
نه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنت خدایان، -
از چار جانب
راه گریز بر بسته است.

درازای زمان را
با پاره زنجیر خویش
می‌سنجم
و ثقل آفتاب را
با گوی سیاه پای‌بند
در دو کفه می‌نهم
و عمر
در این تنگنای بی‌حاصل چه کاهل می‌گذرد!



قاضی تقدیر
با من ستمی کرده است.
به داوری
میان ما را که خواهد گرفت؟

من همه خدایان را لعنت کرده‌ام
همچنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بد اندیشانه
بی‌گناه بوده‌ام!



#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۱۰۳-۱۰۵

باغ آینه

ماهی


من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب من
این‌گونه
گرم و سرخ:

احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه‌ خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ این شوره‌زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.



آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه‌های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!



من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:

احساس می‌کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی‌غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می‌کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدارباش قافله‌ئی می‌زند جرس.



آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به‌ هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
«ــ آه ای یقین یافته، بازت نمی‌نهم!»



#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۴۷-۵۰

باغ آینه

خود نه از امید رستم
نی زغم،
وين میان
خوش
دست و پائی
می‌زنم...

#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۹ و ۲۷

کاشفان فروتن شوکران

عشق عمومی


اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود



قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه‌های ترا دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند.



دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می‌گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های ترا دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.



#کاشفان_فروتن_شوکران، #احمد_شاملو، نشر #سازمان_انتشاراتی_و_فرهنگی_ابتکار، صص ۱۷-۱۹

کاشفان فروتن شوکران

از مرگ...



هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگر چه دستانش، از ابتذال، شکننده‌تر بود.
هراس من -باری- همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون‌تر باشد





جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن...

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.




#کاشفان_فروتن_شوکران، #احمد_شاملو، نشر #سازمان_انتشاراتی_و_فرهنگی_ابتکار، ص ۹