باغ آینه
داد خواست
از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به ظاهر مه صبحگاه را ماند سبکخیز و دمدمی
و حتی از آن سوی دیگر که هیچ نیست
نه لهله تشنهکامی صحرا
نه درخت و نه پردهی وهمی از لعنت خدایان، -
از چار جانب
راه گریز بر بسته است.
درازای زمان را
با پاره زنجیر خویش
میسنجم
و ثقل آفتاب را
با گوی سیاه پایبند
در دو کفه مینهم
و عمر
در این تنگنای بیحاصل چه کاهل میگذرد!
■
قاضی تقدیر
با من ستمی کرده است.
به داوری
میان ما را که خواهد گرفت؟
من همه خدایان را لعنت کردهام
همچنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بد اندیشانه
بیگناه بودهام!
#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۱۰۳-۱۰۵
+ نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 16:56 توسط دپرام
|