داد خواست


از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به ظاهر مه صبحگاه را ماند سبکخیز و دمدمی
و حتی از آن سوی دیگر که هیچ نیست
نه له‌‌له تشنه‌کامی صحرا
نه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنت خدایان، -
از چار جانب
راه گریز بر بسته است.

درازای زمان را
با پاره زنجیر خویش
می‌سنجم
و ثقل آفتاب را
با گوی سیاه پای‌بند
در دو کفه می‌نهم
و عمر
در این تنگنای بی‌حاصل چه کاهل می‌گذرد!



قاضی تقدیر
با من ستمی کرده است.
به داوری
میان ما را که خواهد گرفت؟

من همه خدایان را لعنت کرده‌ام
همچنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بد اندیشانه
بی‌گناه بوده‌ام!



#باغ_آینه، #احمد_شاملو، نشر #انتشارات_مروارید، صص ۱۰۳-۱۰۵