کانال تلگرام
کانال تلگرام من: t.me/Dopram
کانال تلگرام من: t.me/Dopram
هنگامی که به دهکده رسیدم، شب آغاز شده بود. درها، بسته بود. درون حیاط، سگها بوی غریبه را شنیدند و بنای عوعو گذاشتند. به کجا بروم، کدام در را بزنم؟ در خانه کشیش را. خانه او، مأمن غریبان است. کشیشان دهکدههای ما، بیسوادند. از بحثهای نظری درباره آیین مسیح، عاجزند؛ اما مسیح در دل آنان زندگی میکند، و گاهی او را با چشمان خویش میبینند.
دری باز شد. پیرزنی کوچکاندام، با چراغی در دست، بیرون آمد. ایستادم و با لحنی ملایم، به طوری که هراسانش نکنم، گفتم: «ای بانو، خداوند طول عمرت بدهد. من غریبهام و جایی برای خوابیدن ندارم. محبت میفرمایید خانه کشیش را نشانم بدهید؟»
_ به چشم. چراغ را میگیرم که پایت به سنگ گیر نکند. خداوند، که نام مقدسش مبارکباد، به عدهای خاک داد و به عدهای هم سنگ، قسمت ما، سنگ بود. جلو پایت را نگاه کن و دنبال من بیا.
با چراغ جلو افتاد. از گوشهای پیچیدیم و به یک در هلالی رسیدیم. فانوسی، بیرون در اویخته بود.
پیرزن گفت: «خانه کشیش، اینجاست.»
چراغ را بلند کرد، نور به صورتم انداخت و آه کشید. میخواست چیزی بگوید؛ اما تغییر عقیده داد.
گفتم: «بانوی بزرگوار، ممنونم. شرمندهام که شما را به زحمت انداختم. شب به خیر.»
اما او نگاهم میکرد و نمیرفت.
_ اگر خانه فقرا را میپسندی، میتوانی در خانه من بیتوته کنی.
ولی، در خانه کشیش را زده بودم. صدای قدمهای سنگینی از حیاط به گوشم خورد. در باز شد. در برابرم، پیرمردی با ریش سفید برفی و موی افشان ایستاده بود.
بیآنکه اسم و رسم و خواست مرا جویا شود، دست پیش آورد.
_ خوشآمدی. غریبهای؟ بفرما تو.
وارد که شدم، صداهایی به گوشم خورد. درها باز و بسته شدند و چندین زن با شتاب به اتاق مجاور خزیدند و ناپدید گشتند. کشیش از من خواست که بر روی نیمکت بنشینم.
_ حال زنم زیاد خوش نیست. باید او را ببخشی. خودم برایت غذا میپزم، سفره شام پهن میکنم و رختخواب میاندازم که بخوابی.
صدایش سنگین و دردمند بود. به او نگریستم. رنگ پریده بود. چشمانش، گفتی بر اثر گریه، پفآلود و سرخ بود. خوردم و خوابیدم. صبح که شد، کشیش با ظرفی نان، پنیر و شیر وارد شد. دست پیش بردم، سپاسگزاری کردم و با او وداع گفتم.
گفت: «پسرم، در امان خدا.»
خانه کشیش را ترک گفتم. در حاشیه دهکده پیرمردی ظاهر شد. دست،
به علامت سلام، بر سینه گذاشت و پرسید: «فرزند، شب را کجا گذراندی؟»
_ خانه کشیش.
پیرمرد آه کشید و گفت: «بیچاره کشیش. متوجه چیزی نشدی؟»
_ مگر چه خبر بود؟
_ دیروز صبح، پسرش مرد، تنها پسرش. صدای شیون زنان را نشنیدی؟
_ نه، چیزی نشنیدم.
_ او را در اتاق میانی گذاشته بودند. حتماً شیون راه نینداختهاند، مبادا تو بشنوی و دلآزرده شوی... سفر به خیر!
چشمانم لبریز از اشک شده بود.
پیرمرد، با شگفتی پرسید: «چرا گریه میکنی؟ آها، فهمیدم، جوانی، هنوز به مرگ عادت نکردهای. سفر به خیر!»
#گزارش_به_خاک_یونان #(عریضه_به_الگرکو)، #نیکوس_کازانتزاکیس، ترجمه #صالح_حسینی، نشر #نیلوفر، صص ۳۳۷-۳۳۹
مهرگان
![]()
میز �مهرگان� در جشن مهرگان ایرانیان هلند، ۲۰۱۱
نام رسمی
جشن مهرگان
برپایی توسط
ایران
جمهوری آذربایجان
افغانستان
در میان ایرانیتباران آمریکا، اروپا، کانادا،استرالیا
شيخ «مفيد» -رحمه اللّه-در ضمن اعمال روز ١۴ ربيع الاول آورده است:
«در روز ١۴ ربيع الاول سال ۶۴ ه. ق، ملحد ملعون «يزيد بن معاويه» -كه خداوند او و تمام كسانى كه در مصايبى كه او بر خاندان رسول وارد كرد و راه آن را گشود، با او موافقت نموده و از آن خشنود گرديده و او را در برابر كردارش سرزنش نكردند، لعنت كند-به هلاكت رسيد.»
بنابراين اين روز، روز پرداخت صدقه و كوشش در ستايش و سپاسگزارى از خداوند است.
منبع: اقبال الاعمال، سید ابن طاووس قدس سره
التماس دعا
به قول جناب كلينى،و مسعودى،و مشهور بين عامّه،ولادت رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله در اين روز بوده،و در آن دو ركعت نماز مستحبّ است كه در ركعت اول پس از سوره حمد سه مرتبه سوره كافرون و در ركعت دوم سه مرتبه سوره توحيد خوانده مىشود،و در اين روز رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله به مدينه وارد شدند،و شيخ فرموده:در چنين روزى در سال صد و سى و دو حكومت بنى مروان به پايان رسيد.
منبع: کلیات مفاتیح الجنان, حاج شیخ عباس قمی (ره)
التماس دعا
شيخ مفيد -رضوان اللّه جلّ جلاله عليه-در كتاب حدائق الرياض در ضمن اعمال ماه ربيع الاول آورده است: در روز دهم ربيع الاول ، پيامبر اكرم-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-با امّ المؤمنين خديجه بنت خويلد -رضى اللّه عنها-ازدواج نمود، در حالى كه خديجه ۴١ ساله بود و پيامبر ٢۵ سال داشت. ازاينرو، مستحب است انسان اين روز را براى سپاسگزارى از خداوند متعال به خاطر جمع بين رسول خود و حضرت خديجه كه زنى شايسته، خشنود از خدا و مورد پسند [پاكيزه]بود، روزه بدارد.
منبع: اقبال الاعمال، سید ابن طاووس قدس سره
التماس دعا
روز عيد بزرگ است،و روز عيد بقر است،و براى آن شرح مفصلى است كه در جاى خود ذكر شده.در روايتى آمده:هركه در اين روز چيزى انفاق كند،گناهانش آمرزيده می شود.
منبع: کلیات مفاتیح الجنان, حاج شیخ عباس قمی (ره)
التماس دعا
سال دويست وشصت شهادت حضرت عسگرى عليه السّلام واقع شد،و حضرت صاحب الامر صلوات اللّه عليه به منصب جليل امامت نايل گرديد،زيارت اين دو بزرگوار در اين روز بسيار مناسب است.
منبع: کلیات مفاتیح الجنان, حاج شیخ عباس قمی (ره)
التماس دعا
علما فرموده اند،براى شكر نعمت سلامتى رسول خدا و امير المؤمنين صلوات اللّه عليهما،مستحبّ است روزه بدارند.
منبع: کلیات مفاتیح الجنان, حاج شیخ عباس قمی (ره)
التماس دعا
یک رویداد تأثیری عمیق بر ز زندگیام گذاشت. اولین زخمی بود که بر روحم وارد میآمد. گرچه اکنون پیرم، این زخم هنوز التیام نیافته است.
تصور میکنم چهارساله بودم. یکی از خالوهایم دستم را گرفت. از قرار به دیدن همسایهای در گورستان کوچک سن ماتیو (Saint Matthew)، که درون دیوارهای شهرمان قرار داشت، میرفتیم.
فصل بهار بود. گلهای بابونه بر روی گورها خیمه زده بودند. بوته گل سرخی در یک گوشه مملو از شکوفههای کوچک بهاری بود. وسط روز بود. آفتاب زمین را گرم کرده و علف عطرآگین بود. در کلیسا باز بود. کشیش بخور در مجمر ریخته و زنار بسته بود. با گذشتن از آستانه در، به سوی گورها آمد.
از خالویم، درحالی که بوی بخور و خاک را فرومیکشیدم، پرسیدم: «چرا مجمر را میگرداند؟» بویی گرم بود و اندکی ناخوشایند مینمود. مرا به یاد بوی حمام ترکی که همراه مادرم شنبه قبل شنیده بودم، میانداخت.
از خالویم که در سکوت میان قبرها پیش میرفت، دوباره پرسیدم: «چرا مجمر را میگرداند؟»
_ساکت باش. الان میبینی. دنبالم بیا.
پشت کلیسا که پیچیدیم، صدای صحبت شنیدیم. پنج یا شش زن سیاهپوش اطراف گوری ایستاده بودند. دو مرد سنگ گور را برداشتند، بعد یکی از آنان وارد گور شد و مشغول کندن شد. نزدیک رفتیم و کنار گودال ایستادیم.
پرسیدم: «چه کار دارند میکنند؟»
_استخوانها را از خاک بیرون میآورند.
_کدام استخوانها؟
_صبر کن، میبینی.
کشیش بالای گور ایستاده بود و مجمر را بالا و پایین میآورد و زیر لب دعا میخواند. روی خاک تازه کندهشده خم شدم. بوی تعفن میآمد. بینیام را گرفتم. گرچه دچار تهوع شده بودم، خود را عقب نکشیدم. منتظر ماندم. مرتب از خود میپرسیدم: استخوانها؟ کدام استخوانها؟ و منتظر ماندم. ناگهان مردی که خاک را میکند، قامتش را راست کرد. جمجمهای را در دست داشت. خاک را از آن زدود. انگشتش را داخل حدقه آن کرد و گل را بیرون آورد. سپس آن را لب گور نهاد، دوباره خم شد و کندن آغاز کرد.
من که از ترس به خود میلرزیدم، از خالویم پرسیدم: «چیه؟»
_مگر نمیبینی. کله مرده است. یک جمجمه.
_جمجمه که؟
_یادت نمیآید. جمجمه همسایهمان، آنیکا، است.
_جمجمه آنیکا؟
به گریه افتادم و شروع به جیغ و داد کردم. فریاد زدم: «جمجمه آنیکا، جمجمه آنیکا!» خود را بر روی زمین افکندم و هر چه سنگ به دستم آمد، به سوی گورکن پرتاب کردم. با شیون و فریاد میگفتم چه زیبا بود و چه بوی قشنگی میداد! به خانه ما میآمد، مرا بر روی زانوانش مینشاند و جعد مویم را با شانهای که از گیسویش در میآورد، شانه میکرد. زیر بغلم را قلقلک میداد و من میخندیدم، مثل پرندهای جیکجیک میکردم.
خالویم مرا در بغل گرفت و قدری آنسوتر برد از روی خشم گفت: «چرا گریه میکنی؟ چه خیال کردی؟ او مرد، همه میمیریم.»
اما من به موهای بور، چشمان درشت، لبان قرمزی که مرا میبوسید، فکر میکردم و حالا...
جیغ زدم که: «و موهایش، لبانش، چشمانش؟...»
_از بین رفتند. خاک آنها را خورد.
_چرا، چرا؟ نمیخواهم مردم بمیرند!
خالویم تکانی به شانههایش داد و گفت: «وقتی بزرگ شدی، چرایش را درمییابی.»
من هیچگاه درنیافتم، بزرگ شدم، پیر شدم، و هیچگاه درنیافتم.
#گزارش_به_خاک_یونان #(عریضه_به_الگرکو)، #نیکوس_کازانتزاکیس، ترجمه #صالح_حسینی، نشر #نیلوفر، صص ۴۸ و ۴۹