گزارش به خاک یونان (عریضه به الگرکو)
هنگامی که به دهکده رسیدم، شب آغاز شده بود. درها، بسته بود. درون حیاط، سگها بوی غریبه را شنیدند و بنای عوعو گذاشتند. به کجا بروم، کدام در را بزنم؟ در خانه کشیش را. خانه او، مأمن غریبان است. کشیشان دهکدههای ما، بیسوادند. از بحثهای نظری درباره آیین مسیح، عاجزند؛ اما مسیح در دل آنان زندگی میکند، و گاهی او را با چشمان خویش میبینند.
دری باز شد. پیرزنی کوچکاندام، با چراغی در دست، بیرون آمد. ایستادم و با لحنی ملایم، به طوری که هراسانش نکنم، گفتم: «ای بانو، خداوند طول عمرت بدهد. من غریبهام و جایی برای خوابیدن ندارم. محبت میفرمایید خانه کشیش را نشانم بدهید؟»
_ به چشم. چراغ را میگیرم که پایت به سنگ گیر نکند. خداوند، که نام مقدسش مبارکباد، به عدهای خاک داد و به عدهای هم سنگ، قسمت ما، سنگ بود. جلو پایت را نگاه کن و دنبال من بیا.
با چراغ جلو افتاد. از گوشهای پیچیدیم و به یک در هلالی رسیدیم. فانوسی، بیرون در اویخته بود.
پیرزن گفت: «خانه کشیش، اینجاست.»
چراغ را بلند کرد، نور به صورتم انداخت و آه کشید. میخواست چیزی بگوید؛ اما تغییر عقیده داد.
گفتم: «بانوی بزرگوار، ممنونم. شرمندهام که شما را به زحمت انداختم. شب به خیر.»
اما او نگاهم میکرد و نمیرفت.
_ اگر خانه فقرا را میپسندی، میتوانی در خانه من بیتوته کنی.
ولی، در خانه کشیش را زده بودم. صدای قدمهای سنگینی از حیاط به گوشم خورد. در باز شد. در برابرم، پیرمردی با ریش سفید برفی و موی افشان ایستاده بود.
بیآنکه اسم و رسم و خواست مرا جویا شود، دست پیش آورد.
_ خوشآمدی. غریبهای؟ بفرما تو.
وارد که شدم، صداهایی به گوشم خورد. درها باز و بسته شدند و چندین زن با شتاب به اتاق مجاور خزیدند و ناپدید گشتند. کشیش از من خواست که بر روی نیمکت بنشینم.
_ حال زنم زیاد خوش نیست. باید او را ببخشی. خودم برایت غذا میپزم، سفره شام پهن میکنم و رختخواب میاندازم که بخوابی.
صدایش سنگین و دردمند بود. به او نگریستم. رنگ پریده بود. چشمانش، گفتی بر اثر گریه، پفآلود و سرخ بود. خوردم و خوابیدم. صبح که شد، کشیش با ظرفی نان، پنیر و شیر وارد شد. دست پیش بردم، سپاسگزاری کردم و با او وداع گفتم.
گفت: «پسرم، در امان خدا.»
خانه کشیش را ترک گفتم. در حاشیه دهکده پیرمردی ظاهر شد. دست،
به علامت سلام، بر سینه گذاشت و پرسید: «فرزند، شب را کجا گذراندی؟»
_ خانه کشیش.
پیرمرد آه کشید و گفت: «بیچاره کشیش. متوجه چیزی نشدی؟»
_ مگر چه خبر بود؟
_ دیروز صبح، پسرش مرد، تنها پسرش. صدای شیون زنان را نشنیدی؟
_ نه، چیزی نشنیدم.
_ او را در اتاق میانی گذاشته بودند. حتماً شیون راه نینداختهاند، مبادا تو بشنوی و دلآزرده شوی... سفر به خیر!
چشمانم لبریز از اشک شده بود.
پیرمرد، با شگفتی پرسید: «چرا گریه میکنی؟ آها، فهمیدم، جوانی، هنوز به مرگ عادت نکردهای. سفر به خیر!»
#گزارش_به_خاک_یونان #(عریضه_به_الگرکو)، #نیکوس_کازانتزاکیس، ترجمه #صالح_حسینی، نشر #نیلوفر، صص ۳۳۷-۳۳۹