یک رویداد تأثیری عمیق بر ز زندگی‌ام گذاشت. اولین زخمی بود که بر روحم وارد می‌آمد. گرچه اکنون پیرم، این زخم هنوز التیام نیافته است.
تصور می‌کنم چهارساله بودم. یکی از خالوهایم دستم را گرفت. از قرار به دیدن همسایه‌ای در گورستان کوچک سن ماتیو (Saint Matthew)، که درون دیوارهای شهرمان قرار داشت، می‌رفتیم.
فصل بهار بود. گل‌های بابونه بر روی گورها خیمه زده بودند. بوته گل سرخی در یک گوشه مملو از شکوفه‌های کوچک بهاری بود. وسط روز بود. آفتاب زمین را گرم کرده و علف عطرآگین بود. در کلیسا باز بود. کشیش بخور در مجمر ریخته و زنار بسته بود. با گذشتن از آستانه در، به سوی گورها آمد.
از خالویم، درحالی که بوی بخور و خاک را فرومی‌کشیدم، پرسیدم: «چرا مجمر را می‌گرداند؟» بویی گرم بود و اندکی ناخوشایند می‌نمود. مرا به یاد بوی حمام ترکی که همراه مادرم شنبه قبل شنیده بودم، می‌انداخت.
از خالویم که در سکوت میان قبرها پیش می‌رفت، دوباره پرسیدم: «چرا مجمر را می‌گرداند؟»
_ساکت باش. الان می‌بینی. دنبالم بیا.
پشت کلیسا که پیچیدیم، صدای صحبت شنیدیم. پنج یا شش زن سیاهپوش اطراف گوری ایستاده بودند. دو مرد سنگ گور را برداشتند، بعد یکی از آنان وارد گور شد و مشغول کندن شد. نزدیک رفتیم و کنار گودال ایستادیم.
پرسیدم: «چه کار دارند می‌کنند؟»
_استخوان‌ها را از خاک بیرون می‌آورند.
_کدام استخوان‌ها؟
_صبر کن، می‌بینی.
کشیش بالای گور ایستاده بود و مجمر را بالا و پایین می‌آورد و زیر لب دعا می‌خواند. روی خاک تازه کنده‌شده خم شدم. بوی تعفن می‌آمد. بینی‌ام را گرفتم. گرچه دچار تهوع شده بودم، خود را عقب نکشیدم. منتظر ماندم. مرتب از خود می‌پرسیدم: استخوان‌ها؟ کدام استخوان‌ها؟ و منتظر ماندم. ناگهان مردی که خاک را می‌کند، قامتش را راست کرد. جمجمه‌ای را در دست داشت. خاک را از آن زدود. انگشتش را داخل حدقه آن کرد و گل را بیرون آورد. سپس آن را لب گور نهاد، دوباره خم شد و کندن آغاز کرد.
من که از ترس به خود می‌لرزیدم، از خالویم پرسیدم: «چیه؟»
_مگر نمی‌بینی. کله مرده است. یک جمجمه.
_جمجمه که؟
_یادت نمی‌آید. جمجمه همسایه‌مان، آنیکا، است.
_جمجمه آنیکا؟
به گریه افتادم و شروع به جیغ و داد کردم. فریاد زدم: «جمجمه آنیکا، جمجمه آنیکا!» خود را بر روی زمین افکندم و هر چه سنگ به دستم آمد، به سوی گورکن پرتاب کردم. با شیون و فریاد می‌گفتم چه زیبا بود و چه بوی قشنگی می‌داد! به خانه ما می‌آمد، مرا بر روی زانوانش می‌نشاند و جعد مویم را با شانه‌ای که از گیسویش در می‌آورد، شانه می‌کرد. زیر بغلم را قلقلک می‌داد و من می‌خندیدم، مثل پرنده‌ای جیک‌جیک می‌کردم.
خالویم مرا در بغل گرفت و قدری آن‌سوتر برد از روی خشم گفت: «چرا گریه می‌کنی؟ چه خیال کردی؟ او مرد، همه می‌میریم.»
اما من به موهای بور، چشمان درشت، لبان قرمزی که مرا می‌بوسید، فکر می‌کردم و حالا...
جیغ زدم که: «و موهایش، لبانش، چشمانش؟...»
_از بین رفتند. خاک آنها را خورد.
_چرا، چرا؟ نمی‌خواهم مردم بمیرند!
خالویم تکانی به شانه‌هایش داد و گفت: «وقتی بزرگ شدی، چرایش را درمی‌یابی.»
من هیچ‌گاه درنیافتم، بزرگ شدم، پیر شدم، و هیچ‌گاه درنیافتم.

#گزارش_به_خاک_یونان #(عریضه_به_ال‌گرکو)، #نیکوس_کازانتزاکیس، ترجمه #صالح_حسینی، نشر #نیلوفر، صص ۴۸ و ۴۹