این غزل‌ها همه جان‌پاره‌یِ دنیایِ مَنند


پیش از آنی که به یک شعله بسوزانم‌ِشان
باز هم گوش سپردم به صدایِ غمِ‌شان

هر غزل گرچه خود از دردی‌و داغی می‌سوخت
دیدنی داشت ولی سوختنِ باهمِ‌شان

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد
بغضِ‌شان شیون‌ِشان ضجه‌یِ زيرو بمِ‌شان

نه شنیدی‌و مباد آن که ببینی روزی
-ماتمی را که به جان داشتم از ماتمِ‌شان

زخم‌ها خیره‌تر از چشم ترا می‌جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمِ‌شان

این غزل‌ها همه جانپاره‌یِ دنیایِ منند
لیک با این همه از بهرِ تو می‌خواهمِ‌شان

گر ندارند زبانی که ترا شاد کنند
بی‌صدا باد دگر زمزمه‌یِ مبهم‌ِشان

فکرِ نفرین به تو در ذهنِ غزل‌هایم بود
که دگر تاب نیاوردم‌و سوزاندم‌ِشان



#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۱۵۸ و ۱۵۹