گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
در آتشِ تو زاده شد ققنوسِ شعرِ من
در دیگران میجوییام اما بدان ای دوست
اینسان نمییابی زِ من حتا نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزَن
تا پاسخم را بشنوی پژواکسان ای دوست
در آتشِ تو زاده شد ققنوسِ شعرِ من
سردی مکن با اینچنین آتش بهجان ای دوست
گفتی بخوان [خواندم] اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بختِ جاویدان نمیخواهم
گر میتوانی یکنفس با من بمان ای دوست
یا نه! تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
-از من من این بر شانهها بارِ گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی بمانی مهربان ای دوست
آنسان که میخواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرفِ دل را بر زبان ای دوست
#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_میشود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۱۱۵ و ۱۱۶
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 16:50 توسط دپرام
|