غیر منتظره
مرگ در آن اتاق بود و مادر من در مرکز مرگ. بیاندازه پیر، بیاندازه خسته. آخرین نفس و سرانجام به آرامش رسیده بود. آرامشی که ما را به وحشت میاندازد و ما جز این وحشت چیزی دربارهاش نمیدانیم. آرامش ابدی دستهایی تهی، آرامش قلبی که مثل یک گردو زیر دندانهای یک حیوان باز شده است. او مادر من بود، خوابیده زیر زندگی و او دیگر مادر من نبود. نمیتوانم درست برایتان توضیح بدهم. مادرم بنیان قلب من بود - حالا بنیانْ فروریخته بود و قلبام سقوط میکرد و هیچ چیز نبود تا نگهاش دارد. آن زمان خیلی به خدا معتقد نبودم. اعتقادم مثل وقتی بود که آدم در برابر ملایمت یک سوسن۱ و لطافت یک نور، به بهار معتقد میشود. اما میدانید: وقتی همه چیز خوب است، آدم به خدا معتقد است. وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست. آدم میترسد، از ترس مریض میشود، به دنبال گریزگاهی میگردد، میفهمید. آری، به دنبال راه فراری میگردد، هر چه که باشد. در این مورد نباید سر خود را کلاه گذاشت، اینطور نیست: هیچ کس واقعاً به خدا معتقد نیست. حتی مسیح هم به هنگام مرگ عرق بر چهره دارد. متوجه هستید، من دعای انجیل را بلد هستم: "آه پدر، این رنج را از من دور کن". به بیمارستانها بروید و به حکایت جنگها گوش دهید: سربازانی که بر پهنههای کارزار تکهتکه میشوند، خدا را صدا نمیزنند. آنها خدا را نمیطلبند بلکه مادرشان را میخواهند. و من در برابر قلب تکهتکهام، نمیتوانستم مادرم را صدا کنم، صداکردناش بیفایده بود. تصور کنید: بدنی بیتحرک و در اطراف، امواج بزرگ و بزرگتر، پرصدا و پرصداترِ نور صبح تابستان، امواج حرفهای خفهی آدم بزرگها (آن روز تعدادمان زیاد بود، پدر و مادرها، دوستان، تعطیلات تابستان) و سرانجام خندهی نوهها.
۱- Lilas: گل سوسن، لیلیوم
#غیر_منتظره، #کریستیان_بوبن، برگردان: #نگار_صدقی، نشر #ماه_ریز، صص ۴۱ و ۴۲