امشب زِ پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه


از خانه بیرون می‌زنم اما کجا امشب!
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب؟

پشتِ ستونِ سایه‌ها رویِ درختِ شب
-می‌جویم اما نیستی در هیچ‌جا امشب

می‌دانم آری نیستی اما نمی‌دانم
-بی‌هوده می‌گردم به‌دنبالت چرا امشب؟

هر شب ترا بی‌جستجو می‌یافتم اما
-نَگذاشت بی‌خوابی به‌دست آرَم ترا امشب

ها ... سایه‌ای دیدم! شبیه‌ات نیست اما حیف!
ای کاش می‌دیدم به‌چشمانم خطا امشب

هر شب صدایِ پایِ تو می‌آمد از هرچیز
حتا زِ برگی هم نمی‌آید صدای امشب

امشب زِ پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرق را ماهِ من بیرون بیا امشب

گشتم تمامِ کوچه‌ها را یک نَفَس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به‌ما امشب

طاقت نمی‌آرم تو که می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده‌باشم بی‌تو تا امشب
□□
ای ماجرایِ شعر و شب‌هایِ جنونِ من
آخر چگونه سَرکنم بی‌ماجرا امشب؟



#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_می‌شود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش، صص ۸۲ و ۸۳