عباس معروفی...
گفتم سرد شده. ها کردم و خودم را کشیدم سمت پیادهرو کانت که زود برسم. دلم چای نعنا میخواست. چراغ هر ماشینی که میگذشت دو هالهی سرخ بود که در تاریکی هی باد میکرد. گفتم زمانهی بیاعتبار، و صدایی کشدار روی نیمه شب خط کشید. شاید هم کامیونی بود که در جادهای کله کرده بود به مقصدی بیهوده. بیهوده؟ گفتم مگر چیز باهودهای هم وجود دارد؟ رسیده بودم به میدانچهی روبروی دادگاه. تک و توکی از خانهشان زده بودند بیرون و نگاهشان به آسمان بود. گفتم چی شده این وقت شب؟ کسی دارد با چتر میآید پایین؟ یا ماه کامل است؟ لابد خیلی کامل است!... از لای درختها که رد شدم، دیدمش؛ خونین و مالین، انگار کف دستهاش را زده بود توی خون و مالیده بود به صورت
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ ساعت 20:16 توسط دپرام
|