مولانا نام اصلی‌اش جلال‌الدین محمد بود و پدرش بهاء‌ولد (خطیب، واعظ و مدرس پرآوازه‌ی بلخ) از روی دوستی و بزرگی او را خداوندگار می‌خواند.

مادر مولانا، مؤمنه خاتون از خاندان فقیهان و سادات سرخس بود که در خانه‌ او را بی‌بی علوی صدا می‌کردند، بهاءولد از زن دیگرش (دختر قاضی شرف) پسر بزرگتری به نام حسین داشت اما او به جلال‌الدین علاقه‌ی ویژه‌ای داشت.

حتی مادر بهاء ولد (بانو مهینه) که در خانه او را (مامی) صدا می‌کردند با این‌که زنی تندخوی، بدزبان و ناسازگار بود، باوجود نفرت و کینه‌ای که نسبت به مادر جلال‌الدین داشت، با این کودک به‌مهربانی رفتار می‌کرد. 

بهاءولد پدر مولانا، نام اصلی‌اش بهاءالدین محمد‌بن‌حسین بود. این خطیب روحانی روحیات عارفانه‌ای داشت و در خانه دائم به ذکر الهی مشغول بود. او آزار علمای شهر که رقیب او بودند، ستیزه جویی حاکم و قاضی و همسایگان را، با یاد خدا تسلی می داد. بهاولد از نظر معیشت در زحمت نبود و خانه‌ی اجدادی و مال و مکنت مناسبی داشت.

روحیه‌ی عرفانی پدر، در جلال‌الدین هم تأثیر گذاشت و از پنج سالگی صورت‌های روحانی و اشکال غیبی در پیش چشمش پدیدار می‌شد. این تفکرات شاید نشانه‌ای هم از تخیل پربار کودکی بود که استعداد شاعری داشت. روایتی وجود دارد که در  پنج سالگی لحظه‌ای از بین همبازی‌هایش ناپدید شد و وقتی با رنگ‌پریده و چشم خیره و حیرت‌زده بازگشت گفت: «جماعتی سبزقبایان مرا از بین شما برگرفتند و گرد افلاک گردانیدند.» 

جلال‌الدین از خردسالی اهل روزه و نماز و شب‌زنده‌داری بود. مربی او سید برهان ترمذی (یکی از شاگردان پدرش) نیز اهل عرفان و مکاشفه بود. 

جلال‌الدین در 6 ربیع‌الاول 604 هجری قمری (برابر با یکشنبه 15 مهر 586 هجری شمسی و 7 اکتبر 1207 میلادی) به‌دنیا آمده بود. نسبش از پدر به ابوبکر (خلیفه اول) و از مادر به اهل‌بیت پیامبر می‌رسید.

بهاء‌ولد برای وعظ و خطابه به شهرهای خراسان بزرگ و مناطق همسایه سفر می‌کرد و در سخنرانی‌هایش با بی‌پروایی به واعظان بی‌عمل، قاضیان ستمگر و غاصبان حقوق مردم طعنه می‌زد و انتقاد می‌کرد. او با این‌که ستایشگران پرشوری داشت، خشم دیگر روحانیون و حاکمان جامعه را هم برانگیخت. بهاءولد در بین مریدانش به سلطان‌العلما معروف بود و در سفرهایش گاهی خانواده‌اش مخصوصاً جلال‌الدین را با خود می‌برد.

در آن مدت که جلال‌الدین هفت ساله شد (604-611 ه.ق) خراسان و ماورالنهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نیشابور تحت سلطه‌ی سلطان محمد خوارزم‌شاه بود. او حتی یک حمله‌ی ناموفق برای تسخیر بغداد و تهدید خلیفه‌ی عباسی انجام داده بود.

سلطان‌محمد تحت تأثیر مادرش ترکان‌خاتون (که زنی مخوف و بی‌رحم بود)، به ترکان قنقلی که خویشاندان مادرش بودند آزادی عمل زیادی داده بود. آنها هر که اندک مخالفتی می‌کرد را می‌کشتند و دست ظلم و تعدی به جان و مال مردم دراز می‌کردند. بحث اختلافات مذهبی فرقه‌های مختلف فقهی، کلامی، صوفیان و ... نیز در کشور بسیار گسترده بود.

بهاءولد به علت اعتقاد دینی‌اش بر نهی از ‌منکر و امر به‌معروف اصرار داشت. بنابراین هرگاه لازم می‌دید بر روی منبر از حکام سلطان و فقیهان و قاضیان انتقاد می‌کرد و طعنه‌ها می‌زد. اگرچه گفتار او (که گاهی سلطان را هم ملامت می‌کرد) باعث ناخرسندی حکومتیان بود؛ اما به‌خاطر کثرت طرفدارانش (که به او لقب سلطان‌العلما داده بودند) جرئت سوءقصد به او را نداشتند.

وقتی جلال‌الدین 13 ساله بود (617 ه.ق)  پدرش بهاءولد (که هفتاد و دو ساله بود) از قلمرو خوارزمشاه مهاجرت کرد. در این زمان ایران محیط پرآشوبی بود. ظلم‌های سلطان محمد خوارزمشاه، زمزمه‌ی حمله‌ی مغولان، بی‌نظمی مملکت که در هر گوشه‌ای عده‌ای به قتل و غارت عده‌ای دیگر مشغول بودند، اختلافات مذهبی و فرقه‌ای و مخالفت‌های حکومتیان با موعظه‌های انتقادی او و ...، باعث شد که سلطان العلما (پدر مولانا) ظاهرا فقط به قصد حج از خراسان (شهر بلخ) به سوی حجاز حرکت کند. در این سفر غیر از خانواده‌ی بهاءولد، عده‌ای از مریدان و شاگردانش همسفر او بودند. 

وقتی قافله‌ی بهاءولد به نیشابور رسید خبر حمله‌ی مغول به شهر بلخ و کشتار و غارت و ویرانی آنجا، مولانا و خانواده‌اش را متأثر کرد و باعث شد در نیشابور توقف زیادی نکنند.

در نیشابور بهاءولد و فرزندش با فریدالدین عطار شاعر و عارف نیشابوری دیدار کردند. عطار گفت در چهره‌ی جلال‌الدین نوری الهی می‌بیند و نسخه‌ای از مثنوی الهی‌نامه خود را به او هدیه داد.

کاروان سیصد نفره‌ی بهاءولد و خانواده و یارانش ، از ری و همدان به سوی بغداد رفتند. فراریان از حمله‌ی مغول هم با فاصله‌ی اندکی به دنبال آن‌ها بودند.

بغداد که مرکز خلافت عباسیان بود به نظر می‌رسید دژ مستحکمی باشد که دست تجاوزگران به آن نمی‌رسد. اما جمعیت بزرگ مهاجرانی که از ترس حمله‌ی مغول به این شهر آمده بودند باعث کمبود مسکن و ارزاق عمومی در شهر شده بود. ولی برای بهاءولد و خانواده‌اش مشکلی نبود چون شیخ‌الشیوخ بغداد شهاب‌الدین عمر سهروردی به استقبال‌شان آمد و آنها در یکی از مدارس دینی بغداد ساکن شدند.

سهروردی از بهاءولد خواست که در بغداد برای مسافران، مقیمان، حاجیان و صوفیان مجالس وعظ برقرار کنند. روایاتی وجود دارد که حتی خلیفه هم با این‌که زبان فارسی نمی‌دانست در این مجالس شرکت می‌کرد (شاید برای جلب علاقه فارسی‌زبانان تا باخوارزمشاهیان بر ضد او متحد نشوند).

مجالس وعظ بهاءولد آنقدر مورد توجه قرار گرفت که سهروردی او را به مسافرت به بلاد شام و روم (ترکیه‌ی کنونی) که پادشاهی سلجوقی و فارسی‌زبان داشت ترغیب کرد. از سال 618 تا 622 به مدت 4 سال بهاءولد در شهرهای زیادی به وعظ و سخنرانی مشغول بود. در این سال‌ها مراسم حج را هم انجام داد.

در این ایام که مولانا به سن 18 سالگی رسیده بود با توجه به استعداد و هوش سرشارش، مطالب علمی که از پدرش آموخته بود، و همچنین توانائی‌هایی که در سخنوری به طور ارثی داشت، به اصرار مریدان پدرش، مجالس وعظ و خطابه برای او در شهرهای مختلف برپاشد.

مجالس سخنرانی جلال‌الدین مورد قبول عام قرار گرفت. این همنشینی با عوام، و سعی در بدست آوردن شهرت و قبول در نزد مردم، کم‌کم او را از عالم عرفانی دوران کودکی‌اش دور می‌کرد.

سال 622 ه.ق سال غم و شادی برای مولانا بود. در این سال او به سوگ مادرش مؤمنه‌خاتون نشست و مدتی بعد با گوهرخاتون دختر خواجه شرف‌الدین سمرقندی ازدواج کرد. این دو واقعه در شهر لارنده (شهر قارامان کنونی در ترکیه) رخ داد و باعث شد مدت توقف خانواده‌ی بهاءولد در این شهر طولانی‌تر از معمول شود (قبر مادر مولانا در این شهر است). گوهرخاتون همسر جلال‌الدین در این شهر با فاصله‌ی کمی دو پسر برایش به دنیا آورد.

قونیه پایتخت سلجوقیان روم بود؛ که در آن زمان، مانند بلخ و نیشابور و مرو و هرات یک کانون بزرگ دانش و فرهنگ عصر خود بود و زبان فارسی در آنجا رواج کامل داشت. سلطان سلجوقی آوازه‌ی شهرت این سلطان العلمای بلخی را شنیده بود و به اصرار او را به قونیه دعوت کرد. در سال 626 ه.ق بهاءولد به این دعوت پاسخ داد. سلطان و مردم شهر از او و خانواده‌اش استقبال بی‌نظیری کردند. تا مسافت زیادی بیرون شهر به استقبال او رفتند و پادشاه بر دست این واعظ پیر بوسه‌ای مریدانه زد. حتی بعدها به افتخار او مدرسه‌ای ساختند که به نام مدرسه‌ی مبارکه‌ی خداوندگار محل تدریس مولانا شد.

 

در آن زمان در قونیه زبان فارسی، زبان دربار، علما و شعرا و صوفیان، زبان مکاتبات دیوانی (به جز با دربار خلیفه و حاکمان مصر و شام) بود و همه به جز برخی بومیان بی‌سواد، با این زبان آشنایی داشتند. ضمن اینکه مهاجران فارسی زبان زیادی در شهر ساکن بودند. 

قونیه در آن زمان شهری چند فرهنگی بود به جز فارسی زبانان که از شرق آمده بودند و افراد بومی، مسحیان، یونانیان، یهودیان و فرقه‌های مختلف مذهبی، صوفیان، اهل قنوت و ... در این شهر ساکن بودند.

از همان ورود به قونیه (626 ه.ق) مولانای 22 ساله همیشه همراه پدر بود و اکثراً به جای پدر که پیری او را ناتوان کرده بود سخن می‌گفت. تا اینکه در سال 628 ه.ق بهاءولد در سن 83 سالگی در گذشت. با این‌که فقط دو سال از ورود آنان به قونیه گذشته بود اما در تشییع جنازه‌اش تمام شهر شرکت کردند و مدفنش زیارتگاه مشتاقان و دوستانش شد. بعد از درگذشت بهاءولد، جلال‌الدین 24 ساله سرپرست خانواده‌ی پدرش شد و ارشاد و تربیت مریدان را هم برعهده گرفت.

سلطان خوارزمشاهی که بهاءولد را آزرده بود در اثر ستم‌ها و عیاشی‌های خود نتوانست در مقابل مغولان مقاومت کند و پس از فرار در جزیره‌ای در دریای خزر به بدبختی از دنیا رفت. پسرش جلال‌الدین هم با وجود دلاوری‌های بسیار به‌خاطر همان مشکلات پدرش (عیاشی و مستی و ظلم به مردم) همه جا شکست خورد و حتی علاءالدین کیقباد (حاکم روم به پایتختی قونیه) او را به سختی شکست داد (هنگام 23 سالگی مولانا). در عوض بهاءولد و پسرش جلال‌الدین هر جا که رفتند عزت و افتخار دیدند و بدون سپاه و لشکر سرزمین روم و قلب مردم و حاکمش علاءالدین کیقباد در را به تصرف خود درآوردند. سپاه خراسان و ایران به فرماندهی سلطان محمد خوارزمشاه و پسرش جلال‌الدین نتوانست روم را تصرف کند اما زبان و فرهنگ خراسان و ایران به فرماندهی سلطان‌العلما بهاءولد و پسرش جلال‌الدین روم را تصرف کرد.

کم‌کم مولانا در قونیه جای خالی پدرش بهاءولد را پر کرد و منبرها و سخنرانی‌هایش در بین مردم قبول عام پیدا کرد. او دعوت تمام طبقات مردم را (برای سخنرانی و ضیافت) می‌پذیرفت از جمله امرا و دیوانیان و تجار و بازاریان.

مولانا در بین عده‌ای از جوانان شهر که گروهی به نام اهل فتوّت (جوانمردان) را تشکیل داده بود مقبولیت بسیاری پیدا کرده بود. آنان که همدیگر را اخی (برادر) می‌نامیدند به اخیان هم معروف بودند. این گروه مانند عیاران در پی کمک به ضعیفان و مظلومان جامعه بودند.

بعد از مرگ بهاءولد، سید برهان‌الدین ترمذی مربی کودکی مولانا که مرید وفادار بهاءولد هم بود به قونیه رسید. او هنگام عزیمت مولانا از بلخ، برای وعظ (سخنرانی‌های مذهبی) به ترمذ رفته بود. بعد از حمله‌ی مغول او به شام و عراق مسافرت کرد. در سالی که بهاءولد درگذشت او در مکه هنگام مراسم حج از شیخ‌الشیوخ بغداد سراغ سلطان العلما و پسرش را گرفت و فهمید که در قونیه ساکنند. اما وقتی به قونیه رسید با نهایت تأسف فهمید بهاءولد درگذشته است. آن زمان مولانا در شهر لارنده (شهر خویشاوندان همسرش و آرامگاه مادرش) که با شنیدن خبر آمدن سید برهان بلافاصله به قونیه بازگشت.

هنگامی که بعد از سالها، جلال‌الدین مربی پیرش را می‌دید 25 ساله بود. سید برهان در این ایام برهان محقق نامیده می‌شد. او پیری موقر و واعظی محقق، عالم، عارف و مفسر بود و به احتمال قوی از اوج قله‌ی 65 سالگی نزول کرده بود.

سید برهان به بهاءولد ارادت فوق‌العاده‌ای داشت و از مولانای جوان می‌خواست که تلاش کند به مرتبه‌ی علم و عرفان پدرش برسد. جلال‌الدین که اکنون مریدان بسیار داشت و مجالس موعظه‌اش مملو از مردمی بود که او را تحسین می‌کردند، کسر شأن خود می‌دانست که دوباره به مرتبه‌ی طلبگی نزول کند تا مراحل تحصیلات مذهبی‌اش را تکمیل کند. اما سید برهان اصرار داشت که مولانا از کسب علم غافل نشود.

بالاخره به توصیه‌ی سیدبرهان، مولانا به قصد تحصیل علم به شام رفت (630 ه.ق) و در این زمان سیدبرهان امور خانه و تربیت فرزندان جلال‌الدین نظارت داشت و در قونیه و مدرسه‌ی علمیه‌ای که به یاد بهاءولد ساخته شده بود به منبر می‌رفت که گفتارهای او یادآور موعظه‌های پیشوایش (بهاءولد) بود.

تحصیل مولانا 7 سال طول کشید (گرچه هر چند وقت یکبار به قونیه برمی‌گشت). او در این مدت فقه و فروع مذهب حنفی، تفسیر قرآن، ادب و لغت و بلاغت و ... را آموخت (در واقع دانسته‌های خود را تکمیل کرد). در کنار این علوم (که عرفا آن را علم قال می‌نامند) مولانا به سلوک معنوی خود هم ادامه داد و در کنار عبادت‌ها و ریاضت‌ها به مطالعه کتاب‌های عرفانی مثل اشعار سنائی و عطار هم می‌پرداخت.

سال‌های تحصیل مولانا، سید برهان در قونیه و شهرهای اطراف، مجالس وعظ عمومی و تدریس علم هم برگزار می‌کرد که یادداشت‌هایی از مجالس او به نام معارف محقق ترمذی باقی مانده است. این پیرمرد که زندگی بی‌تکلفی داشت و حتی به شستن لباس‌ها و نظافت خانه‌اش هم نمی‌پرداخت و در خانقاه‌ها ساکن می‌شد(مخصوصا شهر قیصریه). او علاقه‌ی زیادی به شعر (مخصوصاً اشعار سنائی) داشت و شاید ذوق شاعری مولانا بیشتر از پدرش ، تحت تأثیر این مربی باشد.

وقتی در سال 637 ه.ق تحصیلات مولانا به پایان رسید، او نه فقط یک واعظ پرشور، بلکه در عین حال، یک مفتی و فقیه و مدرس صاحت قال بود. شایع شد که سلطان جدید روم غیاث‌الدین کیخسرو اصرار زیادی بر بازگشت مولانا به قونیه داشت و حتی در این مورد با استادان او در شام مکاتبه کرده بود.

مولانا با استقبال بزرگان شهر و عامه‌ی مردم به قونیه بازگشت اما این شادی دیری نپایید و چند هفته بعد، مربی سالخورده‌اش در سن 78 سالگی درگذشت و او را داغدار کرد (638 ه.ق). مولانا برای تشییع و تدفین او به شهر قیصریه رفت. سیدبرهان محقق این خراسانی غریب، در حال تجرد، بدون اینکه وارثی داشته باشد درگذشت. اما خاطره‌ی تعلیم‌ها و مهربانی‌های او برای همیشه در ذهن جلال‌الدین باقی ماند.

در سال 639 ه.ق که بعد از تحصیلات علمی‌، مولانا به و وعظ و تدریس مشغول بود؛ پسر بزرگش سلطان‌ولد 17 سال و پسر دیگرش علاءالدین محمد حدود 15 سال داشت. او گرچه بعد از مدت‌ها دوری از خانواده، جدا شدن از پسرانش برایش سخت بود؛ اما آن‌ها را برای تحصیل به شام فرستاد.

دو پسر مولانا هیچ‌گاه رابطه‌ی خوبی با هم نداشتند. حتی دوری از خانواده کمکی به‌نزدیک شدن آن‌ها نکرد و خبرهایی که از شام می‌رسید نشان‌دهنده‌ی اختلاف آنها و عدم پیشرفت در کسب علم بود.

مجالس موعظه و تدریس مولانا در قونیه، یاد مجالس پدرش را در ذهن و قلب مردم زنده می‌کرد و حتی به‌علت جوانی، ذوق و قریحه‌ی شاعری، وسعت معلومات، و تواضعش، بسیار پرشورتر از مجالس بهاءولد بود.

در سال 640 ه.ق گوهرخاتون همسر مولانا درگذشت و جلال‌الدین ناچار شد مدتی بعد مجدداً ازدواج کند. همسر جدیدش کراخاتون قونوی بود. این زن از شوهر قبلی‌اش شاه‌محمد، پسری به‌نام شمس‌الدین یحیی و دختری به‌نام کیمیاخاتون داشت. با ورود این دختر به حرم مولانا، علاءالدین‌محمد (پسر کوچک) مولانا به او علاقمند شد.

مولانا قلوب مردم قونیه را تسخیر کرده بود. در این سال‌ها جلال‌الدین روزهای پرمشغله‌ای داشت. مجالس وعظ، تدریس در مدرسه‌ی علوم دینی و مراجعان فراوانی که یا از او فتوی می‌خواستند یا توصیه‌های نامه‌هایی که مولانا اگر برای هرکدام از بزرگان شهر می‌فرستاد، مسلماً رد نمی‌شد. این کارهای روزمره روح مولانا را آزرده و کسل می‌کرد. گویی روح مولانا مشتاق این بود که کسی او را از این قفس آزاد کند و او را به کمال انسانی و الهی خود برساند.

وقتی در روز شنبه 26 جمادی‌الاخر سال 642 ه.ق شمس‌الدین محمد بن ملک‌داد تبریزی وارد قونیه شد؛ جلال‌الدین‌محمد بلخی معروف به خداوندگار و مولانای روم 38 سال داشت.

در آن روز تاریخی مولانا   با جمع زیادی از مریدانش به خانه برمی‌گشت. در بین آن مریدان، غیر از افراد بازاری و روستائی کم‌سواد و بی‌سواد، طلاب و عالمان دینی هم وجود داشتند. او در حالی که سرمست مقبولیتش در بین تمام طبقات مردم بود، گمان نمی‌کرد که این آرامش قبل از طوفان است. تا این‌که عابری ناشناس که ظاهرش بیشتر به تاجران می‌خورد تا عارفی والامقام، گستاخانه جلو آمد و سؤال کرد: «صراف عالم معنی محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟» این سوال بسیار جسورانه و مغلطه آمیز بود. چون هر مسلمان کم‌سواد یا حتی بی‌سوادی می‌دانست مراتب تمام انبیاء الهی از هر انسان دیگری بالاتر است.

مولانا پاسخ داد: «محمد (ص) سر حلقه‌ی انبیاست، بایزیدبسطام را با او چه نسبت؟»

اما درویش تاجرنما که با این جواب خرسند نشده بود بانگ برداشت:

- «پس چرا آن یک آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحان ما اعظم شأنی بر زبان راند»

پیامبر فرموده است که «خدایا منزهی تو و من آن‌چنان که باید تو را نمی‌شناسم» اما بایزید در حالت شور و وجدی عرفانی می‌گوید «منزهم من و چه شأن و مرتبه بزرگی دارم» که ظاهرش نوعی ادعای خدائی است اما در واقع یعنی فنا در وجود حق و فقط اوست و من هیچم. البته شاید بایزید هم در حالت عادی همان سخن پیامبر را می‌زد چون مطمئناً شناخت او از پروردگار بسیار کمتر از رسول اکرم بود.

مولانا لحظه‌ای تأمل کرد و گفت: «بایزید تنگ‌حوصله بود و به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود و به‌یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد. 

تنها با همین سؤال و جواب ساده مولانا فهمید که این درویش سالخورده یک فرد عادی نیست. شمس با این سؤال دریای آرام قلب و ذهن مولانا را طوفانی کرد. دریایی که دیگر تا مرگ مولانا لحظه‌ای آرام و بی‌تلاتم نشد. سؤال شمس به جز جواب ساده‌ی مولانا، مطمئناً جواب پیچیده‌ی دیگری هم داشت که نمی‌توانست در حضور جمع مطرح شود. گویا خضر در لباس شمس آمده بود تا حقایقی را برای موسای زمانش بیان کند.

شاید تمثیل داستان طوطی و بازرگان اشاره به همان دیدار او با شمس باشد. شمس همان طوطی هندی بود که به این طوطی بازرگان می‌گفت: «تا کی می‌خواهی در این قفس مدرسه و منبر اسیر باشی و با شیرین‌زبانی‌های فقیهانه، مریدان را به دور خودت جمع کنی. بمیر تا از این قفس برهی.»

داستان‌های دیگری هم از دیدار شمس و مولانا نقل شده که اکثراً معتبر نیست و بیشتر خیال‌پردازی است. اما به هرحال مولانا دیگر دامن شمس را رها نکرد و روزها و شب‌ها با او به گفتگو نشست و از آن پس مولانا دیگر آن مولانای قبلی نبود.

مولانا هیچگاه از عرفان و اندیشه‌های صوفیانه بی‌بهره نبود. تعلیمات پدرش، ملاقات با عطار و مطالعه کتاب‌های عرفانی قبل از خودش و حتی آن مکاشفات کودکی او را برای سیر و سلوک آماده کرده بود. در واقع او انبار باروتی بود که شمس با جرقه‌ای او را مشتعل کرد.

شمس به مولانا آموخت تمام آنچه تاکنون بخشی از زندگی او بوده می‌تواند حجاب راهش باشد تا به خدا نرسد. قیل و قال مدرسه، رفتار زاهدانه، جمعیتی که پای منبرش ‌می‌نشینند و او را تحسین می‌کنند، جلال و حشمتی که هنگام عبور با مریدانش در بازار پدید می‌آید و.... همه سنگ‌هایی است که به پایش بسته شده که او را از پرواز باز می‌دارد.

مولانا برای همنشینی با شمس خانه‌ی صلاح‌الدین زرکوب را انتخاب کرد. صلاح‌الدین پیرمردی روستائی‌زاده بود که اکنون در بازار قونیه به شغل زرکوبی (طلاسازی) اشتغال داشت. او از مریدان مولانا اما فردی بی‌سواد بود که در خانه‌اش کتاب کتاب و دفتری نداشت. صلاح‌الدین اکنون شیفته‌ی شمس هم شده بود. جوانی از اهل فتوت به‌نام حسام‌الدین چلبی هم در خدمت آنان بود و به خلوتشان راه داشت.

شمس با رفتاری عاری از ملاحظه، و گفتاری تند و صریح ، فراتر از تمامی کتاب‌هایی بود که مولانا خوانده بود. مولانا خود را در وجود شمس درباخت. این مفتی، فقیه و مدرس شهر قونیه در مقابل شمس طفل نوآموزی شده بود که تشنه‌ی دانستن بود.

شمس فرزند علی بن ملک‌داد تبریزی بود. پدرش شوق روحانی دوران کودکی او را نوعی جنون تلقی می‌کرد. شمس به‌دنبال سلوک عارفانه در محضر بزرگانی چون ابوبکر سله‌باف، اوحدالدین کرمانی، شیخ شهاب‌الدین سهروردی مقتول، محی‌الدین عربی و..... چیزهائی آموخته بود. اما روش هیچکدام را کاملاً نپذیرفت. پس از سال‌ها فقط در قونیه مولانا جلال‌الدین -واعظ و مفتی خراسانی‌تبار مهاجر در روم- به‌درستی او را درک کرده بود و قدرش را دانسته بود.

شمس با تقاضاهای عجیب و غریبش از مولانا سعی می‌کرد حشمت و غرور فقیهانه‌ی او را بشکند. مثلاً از او زنی خوبروی می‌خواست یا به او مأموریت می‌داد به محله یهودیان برود و سبوی شراب را بر گردن گیرد (یعنی حتی پنهان نکند) و به نزد او بیاورد. این‌ها از سر هوس و خودخواهی شمس نبود، بلکه می‌خواست مولانا در بند نام و ننگ و حرف مردم نباشد و به کسی زهد نفروشد. شمس حتی او را به جز واجبات، از هر عبادت و ریاضت زاهدانه‌ای منع کرد و به‌جای آن، او را ملزم می‌کرد به سماع بپردازد؛ تا از طریق رقص و موسیقی روح در بند او را از تعلقات مادی و دنیوی رها کند. شمس حتی مانع مطالعه‌ی مولانا می‌شد. در این مرحله از سلوک، مطالعه و درس و منبر را هم حجاب و مانع جوهر انسانی او و رسیدنش به عشق الهی می‌دانست.

هیچکس به جز صلاح‌الدین پیر و حسام‌الدین جوان اجازه‌ی ورود به این خلوت روحانی نداشت و از حجره‌ی آنان فقط گاه‌گاه نوای نی و نغمه‌ی رباب به گوش می‌رسید. مولانا کم‌کم در وجود شمس ذوب شد. او دست این فقیه مدرسه‌نشین و اهل منبر را گرفته بود و از دنیای سراسر دروغ و تزویر می‌گذراند و پله‌پله به ملاقات خدا می‌برد. دیدگاه مولانا پس از آشنائی با شمس نسبت به همه چیز ، دین، خدا، عرفان، مردم و.... تغییر یافت.

وقتی وی در پایان این مدت (سه ماه یا بیشتر) از این خلوت روحانی بیرون آمد، دیگر با مولانایی که چند ماه پیش، از مدرسه‌ی بازار پنبه‌فروشان به‌خانه برمی‌گشت شباهت نداشت. بعد از آن روز، دیگر هرگز کسی او را با آن هیبت پرشکوه وجلال، با مرکبی که اطراف آن را طالب علمان مجذوب و مستفیدان مسحور کلام استاد مدرس احاطه کرده بودند، ندید. به همین خاطر عده‌ای شایع کردند که بیگانه‌ای که خود را به‌صورت حلوافروشی درآورده بود؛ به او حلوایی مسموم داد و باعث دیوانگی او شد. حتی نیم‌قرن بعد، بعضی از مردم شهر قونیه، این داستان را برای ابن‌بطوطه سیاح مغربی نقل کردند.

از این پس، در پایان این خلوت روحانی، مولانا مردم را با چشم دیگری می‌دید، با شفقت و علاقه‌ی بیشتر. خشونت و غرور خاص فقها و ائمه علم در وجود او فروکش کرده بود. با هیچ‌کس خود را بیگانه نمی‌دید، هیچ‌کس را تحقیر نمی‌کرد، از هیچ‌کس رو برنمی‌گرداند، هیچ‌کس را هم تکفیر نمی‌کرد. در واقع او هرکس (و هر چیزی) را در عالم، عاشق خدا می‌دانست که اگر انسان خوبی نیست راه خود را گم کرده و ذاتاً بد نیست.

او وقتی پس از این خلوت طولانی به جمع مریدانش برگشت، علاقه‌ای به تدریس و منبر رفتن نداشت و به‌جای آن، مجالس سماع برگزار می‌کرد که از نظر بسیاری از علما، مریدان و مردم، یک بدعت ناپسند بود.

از آن پس به‌جای مجالس مولانا، مجالس شمس برپا می‌شد که گزارش آن به‌صورت مقالات شمس باقی مانده است. اما این مجالس مورد پسند اکثر مریدان مولانا نبود. سخنان شمس که به‌قول خودش همه بر وجه کبریا می‌آمد و تند و گستاخ‌گونه و گزنده بود، با شیوه‌ی بیان سابق مولانا فرق می‌کرد و مقبول مریدان نبود. از آن گذشته شمس با مولانا و حتی مریدانش به‌زبان تحکم سخن می‌گفت و این فقیه بلندآوازه چون کودکی دبستانی در مقابل او مطیع و سرا پا گوش بود.

 

علاقه و عشق مولانا به شمس، موضوعی پنهانی نبود و او از ابراز آن در بین بزرگان شهر و مردم ابائی نداشت. روزی در مراسم افتتاحیه مدرسه علمیه‌ی بزرگی در قونیه، وقتی او در بین علما در بالای مجلس نشسته بود صحبت از این شد که صدر مجلس کجاست. پس از بحث‌های زیاد وقتی نظر مولانا را پرسیدند، او گفت: « صدر علما در میان صفه است، صدر عرفا در کنج خانه، صدر صوفیان در کنار صفه است و در مذهب عاشقان صدر در کنار یار است.» همان وقت از بین علما برخاست و در صف نِعال (محل درآوردن کفش‌ها) که جای غربیان و بی‌نام و نشان‌ها بود، در کنار شمس نشست.

شمس علاوه بر رفتار گستاخ و بی‌پروایش گاهی کارهای عجیبی می‌کردکه اعتراض یاران مولانا را در پی داشت. مثلاً گاهی در کنار در ورودی اتاقی که مولانا، یارانش را به حضور می‌پذیرفت می‌نشست و از هرکس که می‌خواست به دیدار مولانا برود پولی مطالبه می‌کرد. گرچه این کار برای آزمایش صدق و اخلاص مریدان بود، اما بسیاری آن را سوءاستفاده شمس از نفوذش بر روی مولانا می‌دانستند.

در مجالسی که شمس حاضر بود مولانا لب به سخن نمی‌گشود و سراپا گوش بود. حتی به دستور مولانا، این سخنان عجیب، پرنکته و گزنده را می‌نوشتند که نسخه‌هایی از این مطالب با عنوان مقالات شمس باقی مانده است.

شمس به سؤالات مریدان هم پاسخ‌هایی تلخ و کوبنده می‌داد مثلاً طلبه‌ای که می‌گفت هستی خدا را به دلیل قاطع ثابت کرده است را مسخره می‌کرد که: «دیشب فرشتگان برای تشکر از تو آمده بودند که پروردگارشان را ثابت کرده‌ای! آخر خداوند ثابت است و حاجت به اثبات تو ندارد.  آن‌که وجودش را پیش او در مرتبه و مقام اثبات باید کرد هم توئی.»

روزی بر سر عده‌ای از علما که با هم بحث می‌کردند و هرکدام کلام‌شان را با جمله‌ی "حدثنا" (یعنی فلان استاد برایم روایت کرد) آغاز می‌کردند فریاد زد «تا کی از این حدثنا می‌نازید، خود یکی در میان شما نیست تا از "حدثنی قلبی عن ربی" (یعنی قلبم از پروردگارم روایت کرد) سخن گوید.»

این رفتار معمولاً سرشار از کبر و خشونت این مرد تبریزی، مولانا را شیفته او کرده بود؛ اما نفرت اکثر مریدان بر می‌انگیخت. آنان اگرچه در مقابل مولانا با شمس خوشروئی می‌کردند، اما وقتی او را تنها می‌دیدند از هیچ تحقیر و توهینی نسب به او خودداری نمی‌کردند، حتی بارها به‌مرگ تهدید شد.

صوفیان شهر طعنه می‌زدند که «خاک خراسان متابعت خاک تبریز کرده». کم‌کم ماندن برای شمس مشکل شد و او ناگهان در 21 شوال 643 ه.ق (بدون این‌که به کسی خبر بدهد) از قونیه رفت.

بسیاری از مریدان مولانا خوشحال شدند که بالاخره این کابوس که چهارده ماه طول کشید پایان یافته و از دست او راحت شده‌اند. چون هم از تندی‌ها و تحقیرهای او نسبت به خودشان خسته شده بودند و هم توصیه‌های او به مولانا (مثل سماع) را بدعت گمراهی می‌دانستند. اما امید آنان به برگشتن مولانا به وضعیت قبلی و برقراری مجالس وعظ و درس و تفسیر قرآن نقش بر آب شد.

دوری مولانا از شمس او را آرام نکرد بلکه بی‌قرارتر کرد. او مرشد راه، معلم، و واسطه‌ی رسیدنش به عشق الهی را از دست داده بود. برایش زندگی بدون شمس، مثل زندگی بر روی زمین بدون خورشید بود.

اولین عکس‌العملی که از مولانا ظاهر شد سکوت آمیخته به قهر و تلخی بود. او می‌دانست که غوغای مریدان و ناخرسندی آنها شمس را به ترک قونیه واداشته بود و از این رو به‌شدت از مریدان رنجیده خاطر شده بود.

اکثر اطرافیان مولانا از رفتن شمس راضی بودند به‌جز سلطان‌ولد پسر مولانا، صلاح‌الدین پیر و حسام‌الدین جوان. مولانا به‌جز این سه نفر با هیچکس هم‌کلام نمی‌شد و حتی علاقه‌اش به شعر و موسیقی هم از دست داده بود. مریدان مولانا از رفتارشان با شمس پشیمان شدند، چون در زمان شمس لااقل مولانا را می‌دیدند و باز سخنان کمی از او می‌شنیدند اما با رفتن شمس، مولانا حتی از خانه بیرون نمی‌آمد و کسی را به‌حضور نمی‌پذیرفت. مریدان از او عذر خواستند و مولانا اگرچه آنان را بخشید ولی از حال افسردگی و عزلت بیرون نیامد و به فقط منتظر نشانه و خبری از معشوق، ساکت به گوشه‌ای نشست.

سرانجام نامه‌‌ای کوتاه از شمس رسید: «مولانا را معلوم باشد که این ضعیف به دعای خیر مشغول است و به هیچ آفریده اختلاط نمی‌کند.» این نامه‌ی مختصر را مسافری از دمشق آورده بود وشمس در آن، به‌طور ضمنی مولانا را از صحبت مریدان و برگشتن به وضعیت قبلی‌اش منع کرده بود.                       

مولانا در پاسخ شمس، پی‌درپی، پنج یا شش نامه‌ی منظوم فرستاد. این نامه‌ها لحنی مؤدبانه و رسمی داشت و از او می‌خواست که برگردد. مدتی بعد، مولانا بدون این‌که منتظر پاسخ شود، پسرش سلطان‌ولد را به جستجوی شمس فرستاد. این بار در نامه‌ی منظوم دیگری به شمس پیغام داد که از دوری او افسرده شده و لب به شاعری نگشوده است.

سلطان‌ولد و یارانش پس از رسیدن به شهر دمشق با جستجوی بسیار شمس را پیدا کردند. آنها نامه‌ی مولانا را به شمس تقدیم نمودند و با اصرار و عذرخواهی و خواهش، او را به بازگشت به قونیه ترغیب کردند. مولانا حتی به نشانه‌ی نیاز و هزینه سفر، نقدینه‌ای هم فرستاده بود که به شمس تقدیم شد. این‌کار باعث اعتراض شمس گردید و گفت: «مگر مولانا خواسته‌ باشد ما را بدین زر بفریبد؟ اما اشارت او کفایت می‌کرد، به چیز دیگر حاجت نبود!.»

بالاخره شمس راضی شد که با آنان به قونیه بیاید. وقتی به حلب رسیدند او دوباره به تردید افتاد که شاید مولانا دیگر به وجود او نیاز نداشته باشد. شمس از سفر منصرف شد اما سلطان‌ولد با اصرار فراوان و ابراز عشق و ارادت خودش و مولانا و مریدانش، به سختی او را به ادامه‌ی سفر راضی کرد. در تمام طول سفر سلطان‌ولد پیاده در رکاب شمس قدم بر می‌داشت و از هیچ خدمت و ارادتی نسبت به او خودداری نمی‌کرد. در محرم سال 644 هجری قمری انتظار سه ماهه‌ی مولانا به پایان رسید.

استقبال از شمس بسیار پرشور بود و مولانا و اکثر مریدانش را غرق شادی و سرور کرد. به افتخار این وصال ضیافت‌ها و مجالس سماع بسیاری برپا شد و مولانا غزل‌های پرشور می‌سرود. شمس نیز در مورد سلطان‌ولد سخن‌های تحسین‌آمیز از خاطرات سفرشان نقل می‌کرد که باعث نفرت و حسادت علاءالدین محمد (پسر دیگر مولانا) نسبت به شمس و سلطان‌ولد می‌شد. ادامه‌ی جلسات سماع نارضایتی علمای دینی را هم به همراه داشت.

در این میان مسئله‌ی دیگری نفرت علاءالدین محمد از شمس را چندین برابر کرد. شمس که عمرش به شصت سال می‌رسید، دلباخته‌ی کیمیاخاتون دختر خوانده‌ی مولانا شد. این پیرمرد که سال‌ها مجرد زیسته بود و خودش را به هیچ بندی اسیر نکرده بود؛ ناگهان گرفتار عشق دختری جوان گردید. از شوربختی، علاءالدین نیز دلباخته‌ی کیمیاخاتون بود اما جرأت ابراز آن را پیدا نکرده بود. به‌زودی این وصلت انجام شد و آنها در چند حجره که در قسمت بیرونی خانه‌ی مولانا بود ساکن شدند.

در عرفان اسلامی ازدواج و عشق زمینی مانعی برای سلوک به‌سوی خدا نبود. چنان‌که رسول اکرم که می‌فرمود: «زمانی از نزدیک بودن من با خدا هست که هیچ پیامبر یا حتی فرشته‌ای به آن مرحله نرسیده‌است.» گاهی نیز به عایشه می‌گفت: «ای حمیرا (زن سرخ و سفید و زیبا) با من حرف بزن.» شاید آسایشی در این راه سخت، به انسان کمک می‌کند تا ناملایمات را تحمل کند.

عشق زمینی شمس هم مثل عشق الهی او، پرشور و بی‌آرام بود. او گرفتار وسوسه‌ی غیرت و حسادت هم شد.  مخصوصاً نسبت به علاءالدین که رفت و آمد او در حوالی محل سکونت خود را بی‌غرض نمی‌دانست. کار به اعتراض و منع و حتی تهدید کشید و خبرش به از خارج از خانه هم رسید. این مسئله اعتراض مریدان را در پی داشت که بیگانه‌ای در خانه‌ی مولانا ساکن شده و فرزند او را از ورود به خانه منع می‌کند.

اعتراض‌ها دوباره شمس را آزرده کرد و اگر عشق کیمیاخاتون نبود، بدون شک دیگر ماندن در قونیه را تحمل نمی‌کرد. این عشق زمینی باعث شد او به خلاف گذشته از خشونت پرهیز نماید و تا می‌توانست خود را آرام و مردم‌آمیز کند.

مثل هر مرد پیری که با زن جوانی ازدواج می‌کند، این اختلاف سن و روحیه، باعث درگیری آن دو می‌شد. شمس رفت و آمد همسرش را به بیرون محدود کرده بود و هرگاه کیمیاخاتون با زنان همسایه به مسجد یا بازار می‌رفت و احیاناً دیر به خانه برمی‌گشت، با او با خشونت رفتار می‌کرد.

آخرین درگیری شمس و همسرش پایانی شوم داشت. روزی کیمیاخاتون به‌همراه مادربزرگ علاءالدین و عده‌ای از زنان برای تفریح به باغی رفته بود (که جائی برای سوءظن نداشت). اما هنگام برگشت، مشاجره‌ای طوفانی بین زن و شوهر رخ داد. به‌دنبال آن کیمیا بیمار شد و سه روز بعد در خانه شوهر و با ناخرسندی و تأثر بسیار، جان داد. یک زندگی زناشوئی کوتاه که عمرش به یک سال هم نرسید. (شعبان 644 ه.ق)

مرگ کیمیا دوباره آرام و قرار را از شمس گرفت. او که می‌دید مولانا به مرحله‌ی لازم از تَبَتُل (بریدن از تعلقات دنیا) رسیده است، ثانیاً مریدان و اطرافیان مولانا هم که اکثراً به چشم خشم و نفرت به او نگاه می‌کنند، و دیگر پایبند خانواده هم نیست؛ یک هفته پس از مرگ همسرش، بدون این‌که به‌مولانا خبر بدهد، با پریشانی و دردمندی و ناخرسندی قونیه را ترک کرد و هرگز بازنگشت.

شمس طبع ناسازگاری داشت که اعتدال را در آن راه نبود. عده‌ای دیوانه‌وار عاشقش بودند، و عده‌ای آن‌قدر از او نفرت داشتند که به‌خونش تشنه بودند. حالتی سودائی، زودرنج و ماخولیائی که بر اطوار و رفتارش حاکم بود، باعث می‌شد که هیچ‌کس نتواند در مقابلش بی‌تفاوت باشد. او دائم مورد پرسش، کنجکاوی، تحسین و یا انکار اطرافیان بود. او حتی در جوانی با پدرش هم نتوانسته بود سازگار باشد و هر شیخ و مدرسی را هم پس از مدتی رها کرده بود. این بی‌قراری و هر زمان جائی بودن، سبب شده بود که او را شمس پرنده بنامند. این پرنده با رها شدن از عشق کیمیا، دوباره به‌پرواز درآمد و ردی از خود در قونیه باقی نگذاشت.

بعد از رفتن شمس شایعاتی در مورد قتل او به دست عده‌ای با سرکردگی علاءالدین فرزند مولانا (بر سر عشق کیمیا) و ناپدید شدن جسدش نقل شده است. اما هیچ‌کدام سند تاریخی و حتی منطق عقلی ندارد. ضمن این‌که جستجوی مولانا به‌دنبال شمس سال‌ها ادامه داشت.

تمام طلوع و غروب شمس در افق قونیه دو سال هم طول نکشید. با این وجود خاطره‌ی او در آثار مولانا برای همیشه زنده ماند.

رفتار شمس با اغلب صوفیان زمان خودش تفاوت داشت. او به سبزک (حشیش) که بسیاری از صوفیان به آن معتاد بودند، علاقه‌ای نشان نمی‌داد. لباس درویشان را نمی‌پوشید (چون نمی‌خواست خود را انگشت‌نمای مردم کند). از اوقاف خانقاه‌ها و هدیه‌هایی که به درویشان می‌دادند (فتوح) دوری می‌کرد. به سلسله‌های صوفیه که هرکدام خرقه را از شیخ پیش از خود می‌گرفتند اعتقادی نداشت و مدعی بود خرقه‌ی خود را از رسول‌خدا گرفته است. پس از مدتی که در محضر شیخی بود او را رها می‌کرد و به دنبال شیخ کامل‌تری می‌گشت. شیخ ابوبکر سله‌باف را در تبریز رها کرد چون که می‌پنداشت «شیخ را مستی از خدا هست لیکن آن هشیاری که بعد از آن است، نیست». رفتار محی‌الدین ابن‌عربی (وفات 638) که از او به نام شیخ محمد یاد می‌کرد، را هم نپسندید و ادعاهای او را شطح‌آمیز و ناشی از بلندپروازی‌های خودنگرانه می‌دانست که به خطاهای دیگران اعتراض می‌کرد، اما خطاهای خود را نمی‌دید. شیخ اوحدالدین کرمانی (وفات 635) را شایسته‌ی ملامت می‌دانست و او را که زیبائی الهی را در جمال پسران نوجوان زیبارو مشاهده می‌کرد، فردی خالص و بی‌غرض ندید. اوحدالدین می‌گفت: «من مثل کسی که عکس ماه را در آب زلال می‌بیند، جمال الهی را چهره‌ی پسران زیبارو می‌بینم» و شمس طعنه می‌زد که: «اگر تو مرضی در گردنت نداری سرت را بالا کن و ماه را مستقیم ببین!!»

شمس بسیاری از آداب و رسوم صوفیان زمان خود را هم نقد می‌کرد. مثلاً چله‌نشینی درویشان را که به استناد چهل روز دوری گزیدن حضرت موسی از مردم برای میقات خداوند (بر اساس روایت قرآن) اجرا می‌شد را متابعت امت محمد از موسی (نوعی ارتجاع!) می‌دانست. یا شیخی صوفی که مرید خودش را تعلیم می‌داد که ذکر را از ناف برآوَرَد (شاید تأثیر از جوکی‌های هند که هنگام گفتن "ماترا"، اول بر روی ناف تمرکز می‌کردند) به اعتراض و طنز یادآوری کرد که: «ذکر از ناف برمیاور، از میان جان برآور». اما به سماع صوفیان اهمیت بسیار می‌داد و آن را وسیله‌ی رهایی از خودی و رسیدن به مرتبه‌ی رؤیت و تجلی می‌دید.

شمس گرچه از محضر فقها و صوفیان بزرگ استفاده کرده بود، تظاهر به زهد و مقدس‌مآبی را دوست نداشت. در سفرهایش نه در مدرسه‌ی علمیه توقف می‌کرد نه در خانقاه. معمولاً فقط از دست‌رنج خودش که گاه از فعلگی (کارگر بنائی) یا بافتن بند شلوار به‌دست می‌آمد امرار معاش می‌کرد. گاهی هم معلم مکتب‌خانه کودکان می‌شد. شمس به‌رسم صوفیان از کسی خرقه نگرفت (معمولاً لباس معمولی فقرا را می‌پوشید) و به‌کسی هم خرقه نداد، پس به سلسله‌ای هم منسوب نبود.

در مدت اقامت در قونیه، شمس به اصرار مولانا، هادی و مرشد او شد. اما خودش بارها اقرا کرد که یک‌صدم علم مولانا را هم ندارد. شمس در مقابل ستایش‌های مولانا از خودش می‌گفت: «قول او را انکار نتوان کرد اما صدهزاران شمس‌الدین تبریزی از عظمت مولانا ذره‌ای بیش نیست.» شمس هم  از وجود مولانا بهره‌ها برد، یعنی یک تعلیم دوسویه بین آنها برقرار بود.

تعلیمات شمس در خور فهم عوام نبود. خود او می‌گفت: «مرا در این عالم با عوام کاری نیست. برای ایشان نیامده‌ام. این کسانی که رهنمای عالم‌اند، انگشت بر رگ ایشان می‌نهم (یعنی معاینه و درمان می‌کنم) .» اما مولانا ارتباط بهتری با مردم داشت و می‌توانست این تعلیمات شمس را به مردم منتقل کند.

رفتن بی‌خبر و بدون خداحافظی شمس برای مولانا ضربه‌ی بزرگی بود که او را به سرحد جنون کشاند. او خود را در شعر و رقص و سماع غرق کرد. این‌کار برای فراموش کردن درد جدائی بود. شاید هم برای این‌که رقص و سماع یادگار شمس بود و خاطره‌ی او را در ذهن مولانا زنده می‌کرد.

مولانا در هر مجلسی که با یاران و مریدانش داشت، به‌جای درس و تلاوت قرآن و موعظه، به غزل‌خوانی، موسیقی ، رقص و سماع می‌پرداخت. هیچ نوازنده‌ای در قونیه نبود که بارها صدای سازش از منزل مولانا یا مجالسی که او درآن حضور داشت، بلند نشود. در رقص و سماع مطربان از دست او به‌جان می‌آمدند و یاران و مریدان قدرت ادامه دادن هم‌پای او را نداشتند. غزل‌هایی که او به یاد شمس می‌سرود از دهها و صدها و هزارها گذشت.

مدت‌ها گذشت اما اثری از شمس پدید نیامد. مولانا برای جستجوی شمس، همراه  مریدانش به شام رفت. اما اثری از شمس نبود. مولانا در دمشق هم مجالس سماع برپا کرد، تا شاید در بین مشتاقانی که در این مجالس جمع می‌شود، کسی از شمس خبری داشته باشد (بعضی از غزلیات عربی مولانا یادگار این مجالس است). هیچ اثر و خبری از شمس پرنده نبود و مولانا خسته و فرسوده به قونیه برگشت.

مدتی بعد مولانا سفر دیگری هم به‌دمشق کرد که حاصلی نداشت، و اثری از شمس بدست نیامد. او حتی به فکر سفر به‌تبریز هم افتاد، اما کم‌کم از یافتن شمس ناامید شد. شاید شمس که به او بریدن از تعلقات برای رسیدن به‌خدا را یاد می‌داد، یکی از درس‌هایش هم، بریدن از تعلق خاطر به‌شمس بود تا مراحل تبتل کامل شود و او به‌فنا نزدیک گردد. 

در سلوک و عرفان رسیدن به وصال الهی دو قدم دارد. قدم اول جدا شدن از تعلقات و وابستگی‌ها، و قدم دوم بیرون آمدن از خود و رها کردن نفس. قدمی دیگری وجود ندارد و وصال آنجاست. "خُطوَتانِ وَ قَد وَصَلت"

در بازگشت از سفر شمس‌جویانه‌ی دوم، مولانا خودش را در شعر و غزل غرق کرد. مجالس درس و موعظه برایش جاذبه‌ای نداشت. البته مجبور بود به‌خاطر سکونت در مدرسه بهاءولد به‌درخواست‌های فتوی پاسخ دهد. 

پس از غیبت دوم شمس، جاذبه و شور و سماع تمام وجود مولانا را تسخیر کرده بود. در خانه گهگاه رباب می‌نواخت. حتی به ذوق خود تغییراتی درساختمان رباب داد. روحش آن‌قدر به‌موسیقی حساس بود که حتی به‌صدای چرخیدن آسیاب به‌وجد می‌آمد. روزی در بازار یک روستائی ترک‌زبان پوست روباه می‌فروخت و به ترکی فریاد می‌زد: «دلکو، دلکو» (یعنی روباه). مولانا به‌یاد احوال عشق افتاد و با استفاده از معنی فارسی این لفظ به‌آهنگ «دل‌کو، دل‌کو» ترانه‌ی زیر را سرود و با یارانش در میانه‌ی بازار به سماع پرداخت.

دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل؟

زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر؟

روزی مولانا با یارانش از بازار زرکوبان می‌گذشت. زرکوبان (طلاسازان) ورقه‌های طلا را با آهنگی موزون می‌کوبیدند تا آن را به‌صورت زینت‌آلات درآورند. این آهنگ موزون پتک و سندان که در زیر سقف بازار می‌پیچید، آهنگ غریبی ایجاد کرد که ناخوآگاه مولانا را به‌وجد آورد و به سماع و چرخیدن پرداخت. هنگامه‌ای عظیم به‌پا شد و مردم به گِرد این فقیه که با مریدانش در وسط بازار می‌چرخیدند و می‌رقصیدند خیره شدند. صلاح‌الدین زرکوب یار دیرینه‌ی مولانا که این سماع از مقابل دکان او شروع شده بود به شاگردانش دستور داد به کوبیدن ادامه دهید، حتی اگر قطعات طلا خرد و پراکنده شود. او و شاگردانش بر خلاف بقیه‌ی زرکوبان که به ‌تماشا آمده بودند به‌کوبیدن ادامه دادند. پس از مدتی صلاح‌الدین هم به جمع سماع کنندگان پیوست. سماع مدت‌ها ادامه داشت و در آخر فقط مولانا و صلاح‌الدین باقی ماندند و می‌چرخیدند. تا وقتی که یاران او  نوازندگان موسیقی را خبر کنند که بر همان آهنگ به نواختن ادامه دهند، شاگردان صلاح‌الدین از نفس افتادند و تمام ورقه‌ها و شمش‌های طلای موجود در کارگاه ریز ریز شد و در همه‌جا پراکنده گشت. عاقبت صلاح‌‌الدین هم از پا افتاد و کنار کشید و مولانا هم به احترام او سماع را پایان داد. صلاح‌الدین به شکرانه‌ی این سماع تمام طلاهای مغازه‌ی خود را به‌شاگردانش و حاضران بخشید.   گویا این غزل دیوان شمس یادگار آن سماع است.

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

زهی صورت! زهی معنی! زهی خوبی! زهی خوبی

پس از ماجرای سماع در بازار زرکوبان که مولانا پاکبازی صلاح‌الدین فریدون را دید؛ علاقه‌اش به این روستازاده‌ی بی‌سواد که ایمان و اخلاصش از بقیه یاران مولانا بیشتر بود، دوچندان گشت. مولانا او را تبلور و نمونه‌ای از روحیات و عرفان شمس می‌دید که دلی سپید همچون برف دارد که آلوده به خودخواهی و توهمات عالمان نیست. از آن به بعد صلاح‌الدین چون شمس، موضوع عشق مولانا شد و خلیفه‌ی او در بین یارانش بود.

سماع از نظر مولانا یک نمایش رمزگونه نبود که با آداب خاصی اجرا شود تا دیگران را تحت تأثیر قرار دهد. این رقص وجدی از شور و هیجان بود که نوعی تزکیه‌ی روحانی و عبادتی بدون آداب و ترتیب را نشان می‌داد. سماع یک دعای مجسم و نمازی بی‌خودانه بود. مولانا در پاسخ فقیهی که سماع را حرام می‌دانست پاسخ داد که: «مثل بعضی حرام‌ها که در موقعیت دیگر حلال می‌شود (مثل خوردن گوشت مردار در حال اضطرار) اهل طریقت هم زمانی، تجلی انوار الهی و غلبه‌ی حالات عشق بر ایشان آنچنان سنگین است، که اگر به سماع و رقص نپردازد نمی‌توانند تحمل کنند و از پای درمی‌آیند.» پیامبر هم زمانی‌که سنگینی وحی و کلام الهی طاقتش را طاق می‌کرد به عایشه می‌گفت با من سخن بگو. (وگرنه سخنان عایشه در مقابل کلام الهی چه ارزشی داشت)

زمانی که مولانا به‌نواختن رباب تمایل پیدا کرد و در سماع با آهنگ رباب به‌رقص می‌پرداخت؛ مورد طعنه‌ی روحانیون واقع شد. او به فقیهان پیغام داد: « آن‌چه تعلق به جاه و مقام اهل علم دارد، از مدرسه و درس و اوقاف و غیر آن، از جانب ما ترک شد و بر آن حضرات مسلم گردید. کسی به رباب بیچاره توجه نمی‌کرد. ما از راه غریب‌نوازی به دل‌نوازی آن پرداختیم. اگر این هم به‌کار شما می‌خورد، به شما واگذار خواهم کرد!»

سماع مولانا، برعکس درویشان دروغین، همیشه با شکم گرسنه و ریاضت‌های مختلف انجام می‌شد. او خالی بودن معده را شرط سماع می‌دانست. این‌کار سماع را از رقصی سرخوشانه، به یک عبادت، ریاضت نفس، و مراقبت قلبی تبدیل می‌کرد.

مولانا سعی می‌کرد مجالس سماعش از هر مفسده‌ای خالی باشد. اجازه نمی‌داد زنان و پسران نابالغ در یک مجلس با مردان سماع کنند و افراد فاسدالاخلاق را به مجالس راه نمی‌داد. تمام اشعار قرائت شده در مجالس او نیز شعرهای عرفانی بود که مضامین بلند معنوی داشتند. با این شرایط، مجالس درس و منبر فقیهان، گرچه ظاهر پاکیزه‌ای داشت بیشتر از مجالس مولانا، آلوده به صفات ناپسند شیطانی (مثل کبر ، غرور، ریاکاری، دروغ و . . .) بود.

برای مولانا، سماع همچون عبادت بود. اگر نوازندگان دیر می‌رسیدند، تا آنها بیایند به‌نماز می‌ایستاد. در سماع شور و حالی داشت که هیچ‌کس حتی صلاح‌الدین هم به‌پای او نمی‌رسید و خسته می‌شد. سماع و رقص تا پاسی از شب ادامه طول می‌کشید به حدی که نوازندگان هم خسته می‌شدند و نمی‌توانستند هم‌پای او بیدار بمانند و بدون هیچ استراحتی بنوازند. او در این عبادت عاشقانه خستگی نمی‌شناخت و گاه فقط رسیدن وقت نماز، او را از ادامه سماع باز می‌داشت.

مولانا اغلب مجالی برای توجه به مریدان نداشت؛ چون مانند اکثر صوفیان و فقیهان دلخوش به جمع کردن مریدان به گرد خویش نبود. او بیشتر اوقات به ریاضت و عبادت و سماع می‌گذشت و رابط او با مریدانش صلاح‌الدین زرکوب بود. گرچه بسیاری از افراد صلاح‌الدین را مردی عامی و بی‌سواد می‌دانستند؛ اما ضمیر پاکش مولانا را شیفته‌ی او کرده بود و تا حدی جای خالی شمس را برایش گرفته بود.

صلاح‌الدین هم مانند شمس با مولانا رابطه‌ی خانوادگی برقرار کرد و دخترش (فاطمه خاتون) را به ازدواج سلطان‌ولد پسر بزرگ مولانا درآورد. اشتغال صلاح‌الدین به‌رسیدگی امور مریدان مولانا، او را از حرفه‌ی اصلی‌اش (زرکوبی) بازداشت. او از نظر مالی روز به‌روز فقیرتر شد به‌حدی که حتی در اواخر عمر، برای هزینه‌ی زندگی و جهیزیه دختر کوچکش هم نیازمند کمک مالی مولانا بود. اما او خود را در این معامله‌ی معنویت و مادیت بازنده نمی‌دانست و هرچه می‌گذشت ارادت و عشقش به این راه عرفانی بیشتر می‌شد.

بسیاری از مریدان مولانا صلاح‌الدین را لایق منصب شیخ و صوفی بودن و واسطه‌ی ارتباطشان با مولانا نمی‌دانستند، چون علاوه بر بی‌سوادی، سخن‌آوری و مجلس‌آرائی هم نداشت. این پیرمرد که الحمد نماز را با تجوید درستی نمی‌خواند، بسیاری از کلمات روزانه را هم عامیانه و غلط بیان می‌کرد. مثلاً به جای قفل می‌گفت قلف! ، یا مبتلا را مفتلا تلفظ می‌کرد. این عیب‌های ظاهری در نظر مولانا حُسن صلاح‌الدین بود و او را چون همان چوپان سوخته‌جان (در مقابل موسی) می‌دانست که هیچ آداب و ترتیبی برای ارتباط با خدا لازم نداشت.

ناخرسندی مریدان از صلاح‌الدین به بدگوئی و طعنه‌ هم رسید و آشکار و پنهان او را ساحری می‌دانستندکه مولانا را افسون کرده است. عده‌ای از آنان (از جمله فردی به‌نام ابن‌چاووش) علناً در حضور مولانا به‌بدگوئی او پرداختند و وقتی با عتاب مولانا روبرو شدند به توطئه برای قتل هم پرداختند (مثل رفتاری که با شمس داشتند). اما با بی‌اعتنائی صلاح‌الدین و قهر و توبیخ مولانا، کم‌کم مجبور شدند شیخی و رهبری صلاح‌الدین را بپذیرند.

مولانا، صلاح‌الدین را همان شمس، در لباسی دیگر می‌دید. حتی به‌یارانش توصیه می‌کرد برای رعایت ادب، در حضور صلاح‌الدین نام شمس را نیاورید و می‌گفت با حضور او نور بایزید و جنید را می‌بیند.

بعد از دیدار با شمس، مولانا فقط دو بار به منبر رفت و برای عوام سخن گفت که هر دو هم به‌اصرار صلاح‌الدین بود. اما هر بار سخن او شوری در وجود صلاح‌الدین (و به‌دنبال او دیگران) برانگیخت که یاران را به‌سماع واداشت و آنان رقصان و چرخ‌زنان از مسجد به‌کوی و بازار آمدند. بعد از آن، مولانا برای حفظ حرمت مسجد دیگر به‌منبر نرفت.

صلاح‌الدین ده سال شیخ و مرشد یاران مولانا بود (657-647). در این سال‌ها او و مولانا یک روح در دو بدن بودند. وجود صلاح‌الدین به مولانا کمک کرد که از شور و وجد طولانی زمان دیدار با شمس، کم‌کم به آرامش و طمأنینه برسد. حاصل آن شورها با انجام سماع در قالب غزل‌های دیوان شمس به یادگار ماند.

صلاح‌الدین در محرم 657 ه.ق درگذشت و به‌خاطر علاقه‌اش به سماع، او را با آهنگ دف و کوس تشییع کردند. تابوت را که هشت دسته قوال (نوازنده) درپیشاپیش آن حرکت می‌کرد؛ مولانا با یارانش چرخ‌زنان و سماع‌کنان تا مقبره‌ی بهاءولد همراهی نمود. بدین‌گونه استخوان‌های خسته و فرسوده‌ی زرکوب قونیه در کنار مرقد سلطان‌العلمای بلخ به خاک رفت.

اثر ده‌ساله‌ی صحبت صلاح‌الدین زرکوب برای مولانا، تزکیه از شور بی‌لجام سال‌های جستجو، و نیل به‌آرامش نسبی بود که او را برای طی کردن راه تَبَتُّل تا فنا، به اقلیم قرار و سکون برد.

مولانا برای احترام به‌یاد و خاطره‌ی صلاح‌الدین، تا 5 سال بعد (662) کسی را به‌جانشینی او برنگزید. گرچه برای جانشینی او، شخص حسام‌الدین چلبی (متولد622) از چند سال قبل در نظر داشت.

روایت شده است که در اواخر عمر صلاح‌الدین، کدورت کمی بین او مولانا ایجاد شده بود. گویا دلیل آن، اختلاف زناشویی پسر مولانا (سلطان‌ولد) و دختر صلاح‌الدین (فاطمه‌خاتون) به‌علت بچه‌دار نشدن آنها بود. این اختلاف تا سال‌ها بعد از مرگ صلاح‌الدین ادامه داشت و با تولد فرزندشان، عارف چلبی (670) پایان یافت. البته مولانا اغلب از دختر صلاح‌الدین حمایت می‌کرد. علاءالدین پسر دیگر مولانا که دیرتر ازدواج کرده بود، فرزند بیشتری داشت.

پنج سال پس از مرگ صلاح‌الدین، مولانا سرپرستی مریدانش را بر عهده‌ی حسام‌الدین ارموی معروف به چلبی و ابن‌اخی ترک نهاد. این جوان که در این سال (662ه.ق) به چهل سالگی رسیده بود، سرپرستی جماعتی از اخیان (جوانمردان) شهر را هم بر عهده داشت. او باسواد و درس خوانده بود و علاوه بر فهم درست، خطی خوش و آوازی نیکو داشت. او نوشتن اشعار و مکاتبات مولانا را هم انجام می‌داد.

فتیان یا اخیان (جوانمردان) گروهی بودند با مراسم خاص که شباهت‌هایی با صوفیان و عیاران داشتند. مجمع شبانه‌ی آنها در جائی شبیه خانقاه برگزار می‌شد که به آن فتوت‌خانه یا لنگر گفته می‌شد. گروه‌هایی از فتوت‌داران پس از رویارویی مولانا و شمس، مجذوب مولانا و راه و رسم او شدند و روش او را بیشتر از روش فقیهان و صوفیان می‌پسندیدند.

مولانا در کنار ریاضت و عبادت، از خانواده‌ی خود هم غافل نبود. او برای دختر کوچک صلاح‌الدین (هدیه خاتون) تدارک جهیزیه دید، و میانجی دعواها و اختلاف مکرر فاطمه خاتون و سلطان‌ولد بود. مولانا به کار مردم هم می‌رسید و برای گرفتاران توصیه‌نامه‌هایی به سران و اعیان شهر می‌نوشت.

در مجالس مولانا به‌جز اشعار او، مثنوی‌های صوفیانه‌ی پر از موعظه و داستان از سنائی و عطار هم خوانده می‌شد. حسام‌الدین به‌اصرار از مولانا خواست که او هم یک مثنوی به‌سبک الهی‌نامه سنائی و منطق‌الطیر عطار بسراید. در مجلسی مولانا هجده بیت اول نی‌نامه‌ی شروع مثنوی معنوی را سرود (658ه.ق) و با پیگیری‌های حسام‌الدین به مرور زمان شش دفتر مثنوی سروده شد.

سرزمین روم ( ترکیه فعلی) گرچه از حمله‌ی مغولان مصون مانده بود؛ دستخوش کشمکش‌های سیاسی بین فرزندان و نوادگان علاءالدین کیقباد (سلطنت634-618) گشت. اما مولانا خود را آلوده‌ی جنگ‌های سیاسی نکرد با این‌که از حال مردم غافل نمی‌شد، غرق در سلوک عرفانی خویش بود.

حسام‌الدین برای مولانا تجسّم خاطره‌ی شمس و جانشین واقعی صلاح‌الدین؛ و همچنین مشوق اصلی او برای سرودن مثنوی بود. خلیفه‌گی و جانشینی حسام‌الدین در بین مریدان مولانا از سال 662 تا 672 (شروع دفتر دوم مثنوی تا مرگ مولانا) ادامه داشت. علاقه‌ی مولانا به حسام‌الدین به‌حدی بود که در مجالس، بدون وجود او لب به‌سخن نمی‌گشود، و به شور وحال الهی و روحانی نمی‌رسید.

مولانا از هرگونه تعصب پرهیز می‌کرد.  زمانی حسام‌الدین از او اجازه خواست مذهب شافعی که مذهب پدرانش بود را رها کند و مانند مولانا حنفی ‌مذهب شود. اما مولانا به اصول اصول اصول دین می‌اندیشد و به این تبدیل مذهب که در باب فروع فروع فروع بود رضایت نداد. (شاید این تبدیل فروع و دلخوشی به‌آن را، باعث فراموشی پرداختن به اصول می‌دانست)

ارادت حسام‌الدین به‌مولانا قبل از ورود شمس به قونیه شروع شده بود؛ اما روز به‌روز خالصانه‌تر گشت. او حتی بسیاری از ارثیه پدری‌اش را هم در راه ارادت به‌مولانا هزینه کرده بود و مولانا او را به صدیق خلیفه (لقبی که اصل سنت به ابوبکر می‌دهند) تشبیه می‌کرد که اموالش را در راه خدا و از سرِ ارادت به رسول خدا از دست داده بود. مولانا در زمان خلافت حسام‌الدین، اختیار مریدان و اموالش را به او سپرده بود.

مولانا با رقص و سماع و ریاضت و عبادت، تمام خودی‌ها و دلبستگی‌ها را از خود جدا می‌کرد و در ده سال آخر عمرش (که زمان خلیفه‌گی و شیخی حسام‌الدین بود) روز به‌روز به‌آرامش نزدیک‌تر می‌شد، همچون نی که درونش را خالی کرده بود تا سزاوار دمیده شدن نفخه‌ی الهی در وجودش باشد. در این دوران که مولانا به سوی فنا قدم برمی‌داشت؛ وجود حسام‌الدین غنیمتی برای روح عاشق او بود.

دفتر اول مثنوی در سال 660 ه.ق به‌پایان رسید اما شروع دفتر جدید، دو سال به وقفه افتاد، چون در این زمان همسر محبوب حسام‌الدین درگذشت. همچنین پسر 36 ساله‌ی مولانا (علاءالدین محمد) که مشربی فقیهانه داشت از دنیا رفت. با وجود اختلاف‌نظرشان، مولانا از شدت تأثر نتوانست در تشییع جنازه‌ی پسرش شرکت کند.

حسام‌الدین به‌همسر از دست‌رفته‌اش چنان علاقه‌ای داشت که با مرگ او دچار افسردگی شدید گردید و رغبتی به صحبت دیگران نداشت. به همین دلیل مجالس نظم و املای مثنوی تعطیل شد. دو سال طول کشید تا حسام‌الدین بتواند با این غم کنار بیاید و با ازدواج مجدد به‌زندگی خود سر و سامانی بدهد. با برگشت حسام‌الدین به‌جمع مولانا و مریدانش، سرودن دفتر دوم مثنوی شروع شد. در این زمان (662ه.ق) مولانا به‌طور رسمی حسام‌الدین را خلیفه‌ی خویش کرد.

از آن پس تا پایان عمر مولانا (672) نظم و املای مثنوی ادامه داشت و هر دو سال یک دفتر آن به پایان می‌رسید. در سال 664 دفتر سوم مثنوی شروع شد. کم‌کم آثار بیماری و فرسودگی در مولانا پدیدار گشت. جسم او که از ریاضت و روزه و سماع کم‌توان شده بود، نشان از نزدیک شدن به‌پایان عمرش را می‌داد. اما با عشق و پایمردی حسام‌الدین، سرودن مثنوی ادامه یافت. این مرید و یار مولانا، حق و منت بزرگی بر گردن دوستداران شعر مولانا دارد؛ چون بدون اصرار و پیگیری حسام‌الدین، شاید هرگز این شاهکار ادبیات ایران و جهان سروده نمی‌شد.

در مجالس دیگر مطالبی نیز به‌نثر توسط مولانا بیان می‌شد که در کتاب فیه‌مافیه جمع‌آوری شده است. این مطالب توسط مریدان مولانا یادداشت‌برداری می‌شد که اکثراً زیر نظر حسام‌الدین به‌این کار مشغول بودند. در این مجالس فقیهان و سیاستمداران و بزرگان شهر و حتی مردم عادی شرکت می‌کردند.

نسب حسام‌الدین به‌یک خاندان معروف از مشایخ کُرد ارومیه می‌رسید که از زمان پدرش در گروه اخیان (جوانمردان و اهل فتوت) بودند. پدر حسام الدین چون با گروهی اکثر ترک‌نژاد همراه بود، به اخی‌ترک معروف شده بود و به خود او ابن اخی‌ترک می‌گفتند. چلبی هم تلفظ محلی کلمه‌ی عربی سیدی بود که این لقب حسام‌الدین، بعدها در مورد نوادگان مولانا هم به‌کار رفت.

محبت بین مولانا و حسام‌الدین چنان بود که مشخص نبود کدام مرید است و کدام مراد. مولانا او را «جاذب شیر معانی از پستان حقایق» می‌نامید و در مجلسی که او دعوت نداشت شرکت نیم‌کرد، یا اگر می‌رفت لب به سخن نمی‌گشود و شعر و مطلبی بیان نمی‌کرد. او حتی اگر کسی هدیه‌ای به او می‌داد آن را به نزد حسام‌الدین می‌فرستاد. حسام‌الدین حتی بعد از مرگ مولانا (672ه.ق) تا پایان عمر (682) خلیفه‌ی مولانا بود  و کسی از مریدان و خانواده‌ی مولانا با او مخالفت نکرد.

مولانا قبل از ملاقات با شمس هم قریحه‌ی شاعری داشت؛ اما مثل اکثر متشرعه و فقها آن را پنهان می‌کرد و به نوعی آن را دون‌شأن خود می‌دانست. آشنایی با شمس او را از این قیود و محدودیت‌ها رهائی داد. ولی باز هم گویی شهرت به شاعری را مناسب نمی‌دانست. او همواره می‌گفت به‌خاطر یارانش به این کار می‌پردازد. از اشعار او مشخص است که این اشعار سرریز احساسات و هیجان‌های روحی او هم هست. 

بسیاری از غزل‌های مولانا نعره‌ی مستانه‌ای است که شاعر در تب‌های بی‌خودی سر می‌دهد و مقاومت در مقابل غلبات آن برای وی ممکن نیست. خود او می‌گفت: «تا مست نیستم نمکی نیست در سخن». مولانا از شعرهای سنائی و عطار تأثیر پذیرفته بود اما به گفته‌ی خود او، «عطار و سنائی همه از فراق گفته بودند و سخن وی همه از وصال بود».

سنائی که شاعری درباری بود، پس از تحول روحی‌اش به تصوف گرائید. وی در زمینه‌ی سفر خیال‌انگیز روحانی به عوالم عِلوی در منظومه‌ی کوتاه سیرالعباد خویش پیرو دانته (شاعر ایتالیایی) محسوب می‌شود، او در شیوه‌ی تقریر دلالات در قالب حکایات در حدیقه‌الحقیقه (الهی نامه) خود، پیشروی مولانا در مثنوی به شمار می‌آید.

مثنوی نیمه‌ی دیگری از حیات روحانی مولاناست. منظومه‌ای تعلیمی که شاید عظیم‌ترین منظومه‌ی عرفانی در تمام تاریخ باشد. مولانا این اثر را در 54 سالگی آغاز کرد و سرودنش 14 سال طول کشید. ابتدا حسام‌الدین از مولانا خواست تا بر شیوه‌ی الهی‌نامه منظومه‌ای بگوید تا در کنار غزلیات و رباعیات فراوان مولانا مورد استفاده یاران قرار گیرد؛ مولانا نسخه‌ای از  نی‌نامه (ابیات آغازین مثنوی معنوی) را که قبلا بر وزن کتاب منطق‌الطیر سروده بود را به حسام‌الدین نشان داد. حسام‌الدین با خرسندی اصرار کرد که سرودن دنباله‌ی این ابیات ادامه یابد. به این ترتیب مجالس سرودن مثنوی به صورت منظم تشکیل شد.

در این مجالس که با تعداد معدودی از یاران مولانا تشکیل می‌شد، مولانا فی‌البداهه مثنوی را می‌سرود، حسام‌الدین می‌نوشت و بقیه گوش می‌دادند. در فرصت دیگر حسام‌الدین ابیات نوشته شده را به آواز خوش مولانا می‌خواند و در صورت نیاز، مولانا دستور به اصلاح و تغییر ابیات می‌داد. در پایان و با تائید نهایی مولانا این بخش از مثنوی در دفتری ثبت می‌شد. این کار تا پایان عمر مولانا ادامه داشت.

ابن‌عربی و تعلیماتش مورد تائید شمس تبریزی نبود به روایت او، ابن‌عربی (به تعبیر شمس «شیخ محمد») زمانی محمد (ص) را (برخلاف ادب شرعی) پرده‌دار خویش خوانده بود. شمس بسیاری از صوفیان و عقاید افراطی و عجیب و غریبشان را نمی‌پسندید. مراسم ابداعی آنان برای ریاضت مثل: تمیز کردن آبریزگاه‌ها، خدمتکاری در خانقاه، چله نشینی، نمایش کرامات حیرت‌آور از نظر شمس و مولانا جایز نبود. مولانا سلسله‌ای (مثل سایر صوفیان) نداشت و پس از خود هم سلسله‌ای ایجاد نکرد مراسم خرقه دادن و گرفتن هم نداشت (سلسله‌ی مولویه که بعد از او به وجود آمد مؤسس‌ش مولانا نبود).

مولانا به التزام به‌شریعت، جوع و فقر (کم خوردن و اکتفا کردن به حداقل مایحتاج زندگی )، اجتناب از هرگونه تظاهر و ریاکاری، تسامح و تواضع و... معتقد بود. او اگرچه از میراث فکری و فرهنگی صوفیه بهره می‌برد، به هیچ طریقت صوفیانه‌ای وابسته و ملتزم نبود.

عشق شادمانه‌ی مولانا که حاصل سال‌ها سلوک او بود، باعث می‌شد او با تمام موجودات زنده و کائنات به توافق و تفاهم برسد. او همان‌طور که شیخ و قاضی کینه‌جوی شهر را با گشاده رویی تحمل می‌کرد، به قصاب ارمنی تعظیم می‌کرد، به یهودی احترام می‌گذاشت، با جذامیان در یک آب تن می‌شست و حتی به‌حیوانات کمک می‌کرد. مولانا در مورد زنان عقایدی متفاوت با فقهای زمان خود داشت مثلا در کتاب فیه‌مافیه، مردان را به ترک غیرت متعصبانه و محبوس کردن زنان ترغیب می‌کند.

مولانا به مریدانش توصیه می‌کرد که حرفه‌ای برای امرار معاش انجام دهند و عرفان و تصوف را وسیله‌ی کسب روزی قرار ندهند.

بعضی یاران نزدیکش روایت می‌کنند که در چهل سال آخر عمر مولانا، کسی او را در حال خواب ندید. او به ریاضت‌های طولانی و عبادت و ذکر مشغول بود. حتی داستان‌هایی از یخ بستن اشک بر صورت و ریشش در سرمای سخت زمستان نقل شده است. به ذکر الله علاقه بی‌حد و حصر داشت. در سماع و رقص، یاران و نوادگانش از همراهی با او (حتی در سنین پیری) خسته می‌شدند. او به تمام موجودات که جلوه‌ای از ذات‌الهی بودند علاقه داشت و برای هرکس بهره‌ای از کشف و شهود قائل بود.

از آخرین جستجوی مولانا به دنبال شمس، تا پایان عمر او 25 سال بود. 10 سال اول صلاح‌الدین زرکوب خلیفه‌ی او بود که زمان رقص و سماع و غزلیات دیوان شمس و شیدائی و بی‌قراری مولاناست (657-647). پنج سال که به‌احترام صلاح‌الدین کسی را خلیفه خود نکرد و ده سال آخر دوران خلافت حسام‌الدین چلبی، دوران تعالی، آرامش و سرودن مثنوی است (672-662).

علما و فقها به مولانا طعنه می‌زدند که مریدانش جمعی عامی بی‌سواد، کسبه و بازاریان، و اراذل و اوباش‌ند؛ و مجلس او جای علما نیست. اما مولانا می‌گفت: «اگر مریدانم چنین نبودند که شیخ و مرشد نمی‌خواستند.» حتی بسیاری از مسیحیان و یهودیان مرید او شده بودند و گاهی به‌دست او اسلام می‌آوردند. مثل ثریانوس که مولانا او را از حکم اعدام نجات داد. او مسلمان شد و علاءالدین نام گرفت و از یاران مخلص مولانا شد.

مولانا تواضع و حسن‌سلوکی داشت که در سلام به زنان و کودکان و غیرمسلمانان پیش‌دستی می‌کرد. او برخلاف فقیهان غرور و تکبری نداشت. او حتی به افراد بدنام مثل روسپیان، می‌خوارگان و محرومانی که مورد نفرت مردم بودند (مثل جذامیان) احترام فوق‌العاده می‌گذاشت و تواضع می‌کرد. او بارها می‌گفت: «من با هفتاد و دو ملت یکی‌ام» یعنی خالی از تعصبات دینی و مذهبی بود. او حتی به کسانی که به او  توهین می‌کردند هم جواب‌های ملایم و مهرآمیزی می‌داد. (مگر در موارد نادر)

مولانا با امرای زمان خود مثل معین‌الدین پروانه حاکم و صاحب روم، و امین‌الدین میکائیل نایب‌السلطنه بدون تملق اما با احترام و مدارا رفتار می‌کرد. اکثر آنها مرید و دوستدارش بودند که مولانا برای رفع مشکلات بعضی گرفتاران توصیه‌نامه‌هایی هم به آنان می‌نوشت.

مولانا اغلب روی خوشی به صاحبان قدرت نشان نمی‌داد. گاهی آنها را به حضور نمی‌پذیرفت و اگر درخواست پندی می‌کردند به آن‌ها پندهای تلخ و خشونت‌آمیزی می‌داد. حتی هدیه‌های آن‌ها را نمی‌پذیرفت. در مورد هم‌نشینی او با حاکمان و قدرت‌مندان، خود مولانا می‌گفت:«کسانی که در این باب تعجب دارند تا آمدن آنها را می‌بینند، اما راندن ما را نمی‌بینند». مولانا حتی گاه سلطان سلجوقی را هم به حضور نمی‌پذیرفت.

محبت مولانا به تمام مردم جامعه (حتی غیر مسلمان) او را محبوب خاص و عام کرده بود. او حتی تحمل آزار حیوانات را نداشت و یارانش را از این کار منع می‌کرد. گرچه گاهی از کوره در می‌رفت و جواب معاندان را به تلخی می‌داد؛ اما با مردم عادی بسیار مهربان بود. او برخورد تند و نسنجیده افراد کم‌سواد را با بزرگواری و صعه‌ی صدر پاسخ می‌داد. به یارانش تعلیم می‌داد که نه از خوشی‌های زندگی باید مغرور شد و به آن دل‌بست، و نه از غم‌های دنیا آزرده شد. چیزی که صوفیان به آن تَبَتُّل (دل بریدن از دنیا)، انقطاع و فنا می‌گویند.

مولانا زندگی ساده‌ای داشت، آن هم در زمانی که اکثر فقها و بعضی از صوفیان زندگی پرتجملی داشتند. او به مقام علمی هم اهمیتی نمی‌داند و فقیهی که برای امتحان رتبه‌ی علمی او در فقه و علوم اسلامی آمده بود گفت :«بعد از این دانشمندی را بمان، بینش‌مندی را پیش گیر». او به ادعاهای عجیب و غریب بعضی از صوفیان هم نظر خوشی نشان نمی‌داد. در مقابل پرسش کسی در مورد فتوحات‌مکی، ابن‌عربی گفت: «اکنون فتوحات زکی (نوازنده‌ای که به مجالس مولانا می‌آمد) نزد ما به از فتوحات مکی است.»

قبل از این‌که مولانا دفتر ششم را به پایان برساند بیمار شد. در 68 سالگی به تب شدیدی مبتلا شد که آن را تب محرقه (تیفوس) تشخیص دادند. او که خود مشتاق مرگ و دیدار یاران درگذشته به‌خصوص شمس‌ بود، خطاب به پسرش که از بیخوابی و پرستاری شبانه‌ی پدر بیمار شده بود، غزلی به این مطلع سرود:

«رو سر بنه به‌بالین، امشب مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن.»

او در حالی که با یاران و خانواده‌اش خداحافظی می‌کرد در آرامش از دنیا رفت.

وقتی شیخ‌الاسلام و عارف بزرگ شهر صدرالدین قونوی به عیادت مولانا آمده بود، او غزلی به مطلع زیر خواند که شیخ را به‌شدت متأثر کرد.

«چه دانی تو که در باطن چه شاهی هم‌نشین دارم

رخ زرین من منگر، که پای آهنین دارم»

مولانا در غروب آفتاب یکشنبه پنجم جمادی‌الثانی سال 672 هجری قمری (4 دی‌ماه 652 هجری شمسی برابر با 24 دسامبر 1273 میلادی) در 68 سالگی از دنیا رفت. بر حسب اتفاق، در یک هفته‌ی آخر زندگی مولانا زلزله‌ای خفیف در قونیه رخ داد. مولانا به یارانش که ترسیده بودند به طنز می‌گفت: نترسید یاران! ، زمین لقمه‌ی چرب و نرمی می‌خواهد و بزودی چون جسم مرا به درون کشد آرام خواهد یافت.

صبح روز بعد از مرگ مولانا، ولوله‌ای در قونیه برپا شد. انبوه جمعیت از مسلمان و مسیحی و یهودی در عزای او اشک می‌ریختند. در کاروان مشایعت کنندگان، قسمتی به تلاوت قرآن مشغول بودند و در قسمتی 20 نوازنده ترانه‌ها و غزلیات مولانا را با موسیقی می‌خواندند. تشیع جنازه‌ی او آن چنان شوری در شهر قونیه برپا کرد که وقتی جنازه‌ی او را به محل دفن رسید، شب شده بود.

می‌گویند مولانا گربه‌ای داشت که بعد از بیماری مولانا دیگر از دست هیچ‌کس غذا نخورد و کز کرده بود و ناله می‌کرد. چند روز بعد از مرگ مولانا، این حیوان هم مرد و دختر مولانا آن را کفن کرد و جایی در نزدیکی قبر مولانا دفن کرد.

بعد از مرگ مولانا حسام‌الدین به خلافت مولانا ادامه داد و پس از ده سال جمع‌آوری و تدوین آثار مولانا درگذشت. نوه‌ی مولانا، امیرعارف (پسر سلطان‌ولد) سال‌ها بعد طریقه‌ی مولویان را تأسیس کرد که البته کاملا مطابق با روش‌های مولانا نبود. این گروه تا قرن‌ها آئین سماع مولانا را ادامه دادند. هنوز هم در اواخر پائیز (عرس مولانا) مراسمی طی چند روز در قونیه برگزار می‌شود که از سراسر جهان در این مراسم شرکت می‌کنند.

منبع: http://www.tebyan.net