نامه های صمد بهرنگی
پیروز کسی نیست که حتما طبل به نامش کوفته شود و جارچی در کوچه و بازار بیفتد و بگوید که آی مردم بدایند و آگاه باشید که فلانی فلان جا را فتح کرد و فلان گنج را تصاحب کرد و... و... پیروز توئی که کوششت را کرده ای.
وقتی آدم از شهری بدش آمد و ناچارش کردند که در آن شهر زندگی کند تمام محله های آن شهر برایش یکسانند. ولی چیزی که برای من اهمیت دارد این است که هرچه زودتر معلوم گردد که من باید در کدام محله ی این شهر ساکن باشم تا از بی تکلیفی نپوسم.
غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با این که می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم؛ مردیم به درک!
حرف آن آدم را قبول دارم که در همان بیگانه می گوید: ".. فهمیدم مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد، می تواند بی هیچ رنجی، صد سال در زندان بماند؛ چون آن قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.
نمی خواهم چیزی بشوم ، تنها می خواهم یک انسان باشم. یوسف باور کن مشکل است که آدم یک "انسان" بشود.
خدا با جهنمش که وصفش را توی قرآن آورده بشر را می ترساند. زلزله ها، آتشفشان ها، سیل ها، رعد و برق و.. همگی بشر را می ترسانند و زندگی را برایش تلخ می سازند. اما این ها هیچ کدام مهم نیستند. آنچه بشر با دست خودش می آفریند و با آن زندگیش را تلخ و اندوهگین می کند بالاتر از این هاست.
وقتی کسی از این کلمه ها بدش آمد و خواست که همه بدشان بیاید و دید که همه دو دستی چسبیده اند به این کلمه ها و آن ها را ستایش می کنند، از همه بدش می آید.
اگر کسی هم بخواهد مرگ را انتخاب کند، نباید مثل لاشه ای بی سر و صدا در یک گوشه و گودال بیفتد و از یادها فراموش شود .
" نامه های صمد بهرنگی __ گردآورنده اسد بهرنگی "