#خلاصه_رمان‌های_بزرگ_جهان_بینوایان، #ویکتور_هوگو، #روزنامه_همشهری

خلاصه کردن کتابی ۲۰۰۰ صفحه‌ای با آن‌همه ماجرا واقعا کار سختیست. ولی به نظرم نشر همشهری به خوبی از عهده‌ی این‌کار برآمده است. خواندن اصل کتاب واقعا وقت و حوصله‌ی زیادی نیاز دارد. امتیاز: ۵ از ۱۰.

(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))

"ژان والژان" برای رفع گرسنه‌گی فرزندان خواهرش، تکه‌ای نان از نان‌وایی دزدیده و به ۵ سال حبس محکوم شد، ولی حبس او به علت اقدام به فرار تا ۱۹ سال به طول انجامید. ژان بعد از آزادی به کمک اسقفی سالخورده به ثروتی دست یافت و به کمک آن کم‌کم در شهری دیگر به سمت شهرداری دست یافت و تمام تلاش خود را برای کمک به مردم انجام داد تا این که روزی زنی به نام "فانتین" ماجرای زنده‌گی خود و دخترش کوزت را برای او بازگو کرد و از ژان خواست تا کوزت را که نزد خانواده‌ی تناردیه زنده‌گی می‌کرد، نزد خود بیاورد. ژان توسط ژاور بازرس پلیس متوجه شد که دادگاه قصد محاکمه‌ی کسی به نام شان ماتیو را به جای او دارد. او به دادگاه رفت و با معرفی خود و اعتراف به سرقت‌های گذشته، از آن‌ها فرصت خواست تا برای آوردن کوزت راهی شود ولی دادگاه او را به زندان انداخت. ژان برای نجات کوزت از زندان گریخت و ژاور نیز برای دست‌گیری او به دنبالش روان گشت.