بیروت ۷۵
در قهوهخانه، دخترک یک پیاله «بلادی مری» (ودکا با طعم گوجهفرنگی) سفارش داد. آن را یکنفس سرکشید. دوباره آن نگاه بیرحم اهریمنی در چشمها و موهای سرخ فرفریاش پدیدار شد. پیالهاش را تا ته سر کشید. نی را برداشت. آن را به سادگی به جای پیاله در سرخرگ من فرو کرد. میخواست خونم را با نی بمکد. میمکید. مک میزد. دیدم سرم گیج میرود. داد زدم: «این نی را از رگهای من دربیاور، خونآشام!» هاج و واج نگاهم کرد، درست مانند کسی که خرچنگی را در فنجان شیر بامدادی خود میبیند. وانمود کرد دلخور شده است. به باد بد و بیراه گرفتمش: «فکر میکنی میتوانی گولم بزنی، هرزه؟! فقط میخواهی خونم را بمکی، همین. برایت چند لیتر خون از بانک خون میخرم، ولی مرا به حال خودم بگذار!...»
زدم به چاک. شنیدم مشتریان قهوهخانه آهسته میگفتند: «دیوانه است... دیوانه!»
دلم برایشان سوخت. همهی آنها دیوانه و کورند. فرقش این است که آنها نمیبینند که دلبرانشان نی در سرخرگشان فرو میکنند تا خون آنها را بیاشامند. داد زدم تا آنها را متوجه این مسئله کنم، اما همهی مشتریهای قهوهخانه زدند زیر خنده.
#بیروت_۷۵، #غاده_السمان، مترجم #سمیه_آقاجانی، ص ۱۲۹