پرواز برفراز آشیانه فاخته
#پرواز_برفراز_آشیانه_فاخته، #کن_کیسی، ترجمه #سعید_باستانی، #انتشارات_نیل
کتاب خوبی است و ترجمهی خوب و روانی دارد، اسم اصلی کتاب "یکی از روی آشیانهی فاخته پرید" است که در فارسی به نام "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" و "دیوانه از قفس پرید" چاپ شده. بیماران روانی و بیمارستان بیماران روان موضوع این داستانه که به نظرم موضوع جالبیه. کتاب خیلی خوب شروع میشود ولی در ادامه کمی دچار افت میشود. این کتاب و فیلمی که بر اساس آن ساخته شده بسیار مورد استقبال قرار گرفته است. امتیاز: ۷ از ۱۰.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
داستان از زبان بیمار روانی دورگهی سرخپوست-سفیدپوست قوی هیکل اما بیجربزهای به نام «برامدن» روایت میشود. برامدن وظیفهی نظافت راهروها و سالنهای بخش را دارد. چون برامدن خودش را به کری و لالی زده است میتواند به رازهای بین کارکنان آسایشگاه پی ببرد. پدر برامدن رییس یکی از قبایل سرخپوست بوده که با زنی سفیدپوست (مادر برامدن) ازدواج کرده بود. در پی احداث سد آبی بر رودخانهی کلمبیا قبیلهی برامدن از سکونتگاهشان بیرون رانده شدهاند. برامدن گاهگاهی از دنیای واقع کاملاً بریده میشود و به گفتهی خودش «در مه غلیظ فرومیرود». آسایشگاه روانی به ظاهر زیر نظر یک دکتر روانشناس اداره میشود اما قدرت واقعی در دست «پرستار کل» است. «پرستار راچد» مشهور به پرستار کل، پرستاری ۵۰ ساله و مجرد است که با انضباطی بسیارخشک، و با منکوب کردن بیماران و کارکنان و شرمسار کردن آنها در برابر دیگران، همه چیز را (حتی دکتر روانشناس را) تحت کنترل دارد. زیردستان فرمانبر پرستار راچد از سه کارمند سیاهپوست و یک دختر پرستار جوان مجرد تشکیل شدهاند. قهرمان اصلی داستان یک زندانی عادی به نام «راندل مکمورفی» است. مکمورفی از کهنهسربازهای جنگ کره است که به جرم تجاوز، به دلیل همخوابهگی با دختری جوانتر از حد قانونی، محکوم به زندان شده است اما برای فرار از کار اجباری در زندان معمولی ادعای دیوانهگی کرده است تا بتواند دوران بیدردسری را در آسایشگاه روانی بگذراند. به زودی شخصیت پرانرژی مکمورفی و شخصیت سرد و خشک پرستار راچد با هم برخورد میکنند. «مکمورفی» سلطهی «مادرسالارانه»ی پرستار کل و جو غیردوستانه، ناشاد و پر از استرس آسایشگاه را نمیپسندد و تغییراتی را در ادارهی آسایشگاه خواستار میشود که به بهانههای مختلف با مخالفت و مقاومت «پرستار کل» روبهرو میشود.
با این وجود «مکمورفی» منصرف نمیشود و اقدامات مختلفی در راستای شادی بخشیدن و ایجاد اعتماد به نفس در بین بیماران روانی انجام میدهد. یکبار مکمورفی ادعا میکند که هر وقت اراده کند میتواند دستگاه تنظیم فشار آب را به پنجرهی آسایشگاه بکوبد و به شهر برود، بیماران دیگر شرط میبندد که او نمیتواند دستگاه را تکان دهد، مکمورفی شرط را میپذیرد و میکوشد که دستگاه را تکان دهد، موفق نمیشود، ولی برمیگردد و به بیماران دیگر میگوید: «لااقل من سعی خودم را کردم». این حرف او، به دیگر بیماران جرأت میدهد که در برابر مشکلات، پیش از تلاش کردن تسلیم نشوند و در مواجهه با مشکلات، بیشترین تلاش خود را به کار ببرند. مکمورفی هوشمندانه به راز راوی داستان، «برامدن»، پی برده و میداند که او خود را به لالی و کری زده است، و دوستی پنهانی بین مکمورفی و راوی داستان شکل میگیرد.
از نقاط عطف داستان، جاییست که مکمورفی پی میبرد که بر خلاف زندان معمولی که مدت محکومیت محدودی برایش داشت (شش ماه)، میتوانند او را بهطور نامحدود در بیمارستان نگه دارند و ترخیص او از بیمارستان روانی تنها با ارادهی پرستار راچد ممکن هست. از این پس مکمورفی شیوهی محافظهکارانهای پیش میگیرد. در این میانه، یکی از بیماران به نام "چزویک" که از هواداران مکمورفیست به امید همیاری مکمورفی پرستار راچد را به چالش میگیرد، اما حمایتی از مکمورفی که حالا محافظهکار شده نمیبیند و ناامیدانه در استخر بیمارستان خودکشی میکند. پس از این واقعه، مکمورفی تصمیم میگیرد که محافظهکاری را کنار بگذارد و خطر باقیماندن در بیمارستان را به جان بخرد.
از اقدامات دیگر مکمورفی میتوان به تلاش او برای دیدن مسابقات بیسبال از تلهویزیون آسایشگاه یا برنامهریزی سفر با کشتی ماهیگیری اشاره کرد. در این سفر، یکی از دوستان مک مورفی که دختری تنفروش به نام "کندی" است به او کمک میکند که بیماران را از بیمارستان به بندرگاه ببرد و با بیماران در این سفر همسفر میشود. سفر موفقیتآمیز است و یکی از بیماران، (جورج) که ماهیگیر و ناخدای ماهریست کمک میکند که بیماران با موفقیت در ماهیگیری، احترام مردم بندرگاه را کسب کنند.
در این ماجرا یکی از زندانیان به نام "بیلی بیبیت" که مردی خجالتی، مبتلا به لکنت زبان، و کمتجربه در ارتباط با زنان است به مکمورفی اظهار میدارد که از "کندی" خوشش آمده است. پس از آن، مکمورفی آمدن دوباره ی "کندی" به آسایشگاه را برنامهریزی میکند و حتی در جایی از فرار چشمپوشی میکند تا این برنامه اجرا شود. در روز موعود کندی به همراه یکی از دوستان دخترش به آسایشگاه میآید. مکمورفی با رشوه دادن به نگهبان شب آسایشگاه، این زنان را به داخل آسایشگاه میآورد و جشن بزرگی را در آسایشگاه برگزار میکند. مقدمات همبستری "بیلی بیبیت" با "کندی" فراهم میشود و "بیلی" بکارتش را از دست میدهد. صبح روز بعد، "پرستار کل" به ماجرای شب قبل پی میبرد و از جمله به بازجویی از "بیلی بیبیت" میپردازد، "بیلی" برای اولین بار بدون لکنت کلام صحبت میکند، اما "پرستار کل" این بهبود را نادیده میگیرد و تهدید میکند که ماجرای شب قبل را به "مادر بیلی" اطلاع خواهد داد. بیلی که از مادرش بسیار حساب میبرد اقدام به خودکشی میکند. پرستار کل مکمورفی را مسئول مرگ بیلی میداند و در مقابل مکمورفی کنترل خودرا از دست میدهد و به پرستار کل حملهور میشود و یونیفورمش را پاره میکند و میکوشد که گلوی او را بدرد. پرستار کل پس از مدتی به آسایشگاه برمیگردد اما آسیب وارد شده به حنجرهاش، قدرت کلام او را کاسته است. پرستار راچد دیگر از سوی بیماران جدی گرفته نمیشود و مجبور است با بیماران که در برابرش جری شدهاند سازش کند. بسیاری از بیماران هم که بهطور داوطلبانه در بخش مانده بودند آنجا را ترک میکنند و به جامعه بازمیگردند.
در جبران حملهی مکمورفی، به دستور پرستار کل او را مورد عمل جراحی لوبوتومی (ایجاد دو سوراخ در ناحیهی پیشانی برای خارج نمودن بخشهایی از مغز) قرار میدهند و او را به انسانی بیاحساس و بیقدرت با زندهگی گیاهی تبدیل میکنند. «برامدن» این وضع زندهگی برای مکمورفی را برنمیتابد و از آنجا که نمیخواهد تن بیروح مکمورفی به مظهر شکست مقاومت در برابر پرستار تبدیل شود او را به قتل میرساند و با پرتاب دستگاه سنگین تنظیم فشار آب به پنجرهی آسایشگاه، قفس را میشکند و به سوی آزادی پرواز میکند.