من نمی‌توانم به او خیانت کنم؛ نقشه، نقشه بی‌عیب و کامل، بی‌نقطه‌یِ ضعف، مثل جنایت کامل و بی‌مدرک و بی‌نقطه‌یِ ضعف است که هرگز نمی‌تواند بی‌عیب و بی‌نقطه‌یِ ضعف باشد، حتماً رد پایی بر جا می‌گذارد. ما کوچک‌ترین جزئیات را پیش‌بینی کرده بودیم؛ همه‌چیز را، برای آن‌که نقشه کامل باشد و نقطه‌یِ ضعفی نداشته باشد، بررسی کرده بودیم؛ ولی در حساب‌هایمان نقطه‌یِ ضعفی وجود داشت، در کارهایمان عیب و اشکالی بود که در این لحظه نمی‌توانم آن را تشریح بکنم. مربی خیره‌خیره به من نگاه می‌کند، به چشم‌ها و گوش‌هایش اعتماد ندارد: این من هستم، مأمور تحقیق نمونه‌یِ سازمان ویژه، مرد مورد اعتماد رژیم، کسی که با تعصب خودش را وقف رژیم کرده است، آیا این من هستم که به متهم می‌گویم: فرار کن! و او را تشویق می‌کنم که فرار کند! مسلماً مربی نمی‌فهمد که چه به سر من آمده است، نمی‌داند که دیگر رژیم در وجدان من و در قلب من مقام اول را دارا نیست، نمی‌داند که این مقام را مرد روی قرنیز پنجره اشغال کرده است؛ نمی‌داند که من و مرد روی قرنیز دوست هستیم، و یک گردش با هم در شهر، یک گردش با هم در زندگی، ما را به هم پیوند داده است؛ چیزی که ما هرگز، در سازمان ویژه، آن را پیش‌بینی نکرده بودیم؛ در نقشه نقطه‌یِ ضعفی وجود دارد، در رژیم نقطه‌یِ ضعف وجود دارد. نه، انسان‌ها، طبق آن‌که موافق رژیم باشند یا مخالف آن، تقسیم‌بندی نمی‌شوند؛ ما مرتکب اشتباه شده بودیم، اشتباهی بس عظیم و کشنده که نقشه را نقش بر آب کرد؛ اشتباهی که چون دینامیت همه‌یِ ما را ریزریز خواهد کرد. من نمی‌توانم به او خیانت کنم. من خیلی خوب می‌دانم که چه چیزی در انتظار من است، ولی من به او خیانت نخواهم کرد؛ من به او خیانت نخواهم کرد، به این انسانی که در سه‌متری من، در روی قرنیز پنجره به دیوار چسبیده است، به من چسبیده است، و به من چشم دوخته است، خیانت نخواهم کرد. علی‌رغم اطمینان ما، نقطه‌یِ ضعفی وجود دارد، نقطه‌یِ ضعفی در دوروبر ما، در ما...

#نقطه‌یِ_ضعف، #آنتونیس_ساماراکیس، ترجمه #مرتضی_کلانتریان، #آگاه، صص ۲۴۹ و ۲۵۰