دنیای قشنگ نو
#دنیای_قشنگ_نو، #آلدوس_لئونارد_هاکسلی، ترجمه #سعید_حمیدیان، نشر #نیلوفر
شروع کتاب متوسط بود ولی هرچه داستان جلو رفت جذابتر و بهتر شد؛ در ابتدای داستان تمرکز اصلی روی ژنتیک و تولید انبوه جنین است ولی در ادامه داستان گسترش بیشتری پیدا میکند. کتاب "دنیای قشنگ نو" شباهتهای زیادی به کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول دارد، ولی به نظر من عمیقتر و قویتر است. ترجمهی کتاب دقیق و خوب بود و توضیحات ویراستار هم بهجا و مناسب بود. امتیاز: ۷ از ۱۰.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
پیشرفت فنآوری به حدی رسیده است که انسان میتواند فرآیند تولد را به شکل مصنوعی و در مقیاس کلان شبیهسازی کند. نظام سیاسی حاکم بر جهان -دولت جهانی- با هدف ایجاد یک جامعهی طبقاتی فرآیند تولد انسانها را که در کارخانههای تخمگیری و شرطیسازی در سراسر دنیا انجام میشود، دستکاری میکند و در نتیجه چند گروه از انسانها بهعنوان محصول از این کارخانهها خارج میشوند: آلفاها، بتاها، گاماها و اپسیلونها. این ردهبندی نزولی بر حسب هوش و کارآیی ذهنی و اجتماعی انسانهای «تولید شده» تنظیم شده است و هر رده یک تقسیمبندی داخلی مثبت و منفی نیز دارد؛ بنابراین ردهبندی، آلفامثبتها از نظر هوش و ویژهگیهای اجتماعی از همه برتر و والاترند و تقریباً شبیه به انسانهای معمولی هستند.
در این جهان زندهزایی (تولد از شکم مادر) و ایدهی داشتن پدر و مادر همانند اعتقاد به خدا و دین، نهتنها منسوخ شده است بلکه زشت و شرمآور است.
در نظام حاکم، «فورد» در جای خالق یکتا -خداوند- قرار گرفته است و مردم با نام او قسم میخورند و در صحبتهایشان نام او را به جای نام خدا استفاده میکنند و حتی سالشماری این جهان به صورت «بعد از فورد» (مانند «بعد از میلاد مسیح») انجام میشود.
دولت جهانی با بهرهگیری از شیوههای شرطیسازی، خوابآموزی و سوما از هنجار بودن اصول فوردی و رعایت مو به موی آنها مطمئن میشود. اصول فوردی از همه میخواهد که برای جامعهشان مفید باشند، هر چه دارند با دیگران به اشتراک بگذارند، از دین، عشق، اخلاق، طبیعت و کتاب متنفر باشند، مرگ را عادی محسوب کنند، لذتطلبی را بر هر چیز مقدم دانند، دم را غنیمت شمارند و در یککلام «مثل بچههای توی بطری»، فکر، رفتار و زندهگی کنند. هرگاه هم که زندهگی از حد تحمل خارج شد، سومای شفابخش هست که نشئهگیاش سختیها را از یاد میبرد. از این طریق است که ثبات جامعه و مصرف مداوم تضمین میشود.
برنارد مارکس یک آلفامثبت است که به خاطر ناهنجاری تصادفی جسمانی خود را از جامعه جدا میبیند. تنها کسی که برنارد او را دوست خود میداند، یک استاد مهندسی اجتماعی به نام هلمولتز واتسون است که برخلاف برنارد، بسیار محبوب و در شغل خود و تعامل با دیگران موفق است.
برنارد، لنینا کراون -دختر بتا منفی «پَروار» و محبوب بین همهی مردان- را برای تعطیلات به مالپاییس دعوت میکند. برنارد و لنینا در آنجا با «جان» (که بعد معلوم میشود فرزند زندهزادهشدهی مدیر است که در سالها قبل در سفری به وحشیکده، محبوبش را گمکرده و بدون او به تمدن برگشته است) روبهرو میشوند و او و مادرش را به تمدن (به دنیای قشنگ نو به تعبیر جان) بازمیگردانند. برنارد، جان را با مدیر روبهرو میکند و مدیر از شرم این رازگشایی درهم میشکند. جان که اکنون به لقب «آقای وحشی» خوانده میشود، نقل مجلس جماعت میگردد و برنارد هم از صدقهی سر او اعتباری در جامعه مییابد. اما جان نمیتواند با جنبههای تمدن کنار بیاید و بعد از اینکه از لنینا به تعبیر خودش «هرزهگی» میبیند و به دلیل مرگ مادرش ضربهای به او وارد میشود، آغاز به طغیان میکند. برنارد و هلمولتز واتسون هم به جرم همدستی با او گیر میافتند.
بازرس این دو را به جزایر (جاهایی که اصول فوردی حاکم نیست) تبعید میکند، اما جان را نگه میدارد. جان تمدن را رها میکند و در برجی متروکه آشیان میگزیند و رفتاری تارک دنیا مییابد و با سختگرفتن بر خود در جستوجوی پاک شدن از تمدن است، در این راه حتی گاهی خود را شلاق هم میزند. مردم اما او را رها نمیکنند. خبرنگارها و مردم او را پیدا میکنند و اینکه او خودش را شلاق میزند برایشان بسیار جالب توجه میشود و تنهاییاش را به طرز اذیتکنندهای به هم میزنند. یک روز عدهی خیلی زیادی دور او جمع میشوند و از او میخواهند که نمایش شلاقزنی را اجرا کند. جان زنی را در آن میان میبیند که مانند لنینا است و کنترل خودش را از دست میدهد و شروع به شلاق زدن خودش میکند. این رفتار جان باعث برانگیخته شدن بقیه میشود و آنها نیز به هم حملهور میشوند.
صبح فردا جان که از خواب برمیخیزد، به یاد خاطرهی روز قبل میافتد و از شرم و پشیمانی خود را حلقآویز میکند. گروه بعدی بازدیدکنندهگان با جسد او روبهرو میشوند.