... به‌سرخیِ آتش به‌طعمِ دود


ای واژه‌ِی خجسته‌یِ آزادی!
با اینهمه خطا
با اینهمه شکست که ما راست
آیا به عمرِ من تو تولّد خواهی یافت؟ خواهی شکفت ای گلِ پنهان
خواهی نشست آیا روزی به شعرِ من؟
آیا تو پا به پایِ فرزندانم رشد خواهی داشت؟
ای دانه نهفته
آیا درختِ تو
روزی درین کویر به ما چتر می‌زند؟

گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ
غم با تمامِ دلبریش می‌برد دلم
فریاد ای رفیقان فریاد.
مُردم ز تنگ حوصلگی‌ها، دلم گرفت:

وقتی غرورِ چشمش را با دست می‌کَند
و کینه بر زمین‌هایِ باطل
می‌افکند شیار
وقتی گوزن‌هایِ گریزنده
دلسیر از سیاحتِ کشتارگاهِ عشق
مشتاقِ دشتِ بی‌حصارِ آزادی
همواره
در معبرِ قرق
قلبِ نجیبِ خود را آماج می‌کنند
غم، می‌کِشد دلم
غم، می‌برد دلم
بر چشم‌هایِ من
غم می‌کند زمین و زمان تیره و تباه.

آیا دوباره دستی
از برترین بلندیِ جنگل
از دره‌هایِ تنگ
_صندوقخانه‌هایِ پنهانِ این بهار_
از سینه‌هایِ سوخته صخره‌هایِ سنگ
گلخارهایِ خونین خواهد چید؟
آیا هنوز هم
آن میوه یگانه آزادی
آن نوبرانه را
باید درونِ آن سبدِ سبز جُست و بس؟

با باد شیونی‌ست
در بادها زنی‌ست که می‌موید
در پایِ گاهواره‌ی این تلّ و تپّه‌ها
غمگین زنی‌ست که لالایی می‌گوید:

ای نازنینِ من گُلِ صحرایی!
ای آتشین شقایقِ پُرپَر!
ای پانزده پَرِ متبرّکِ خونین!
بر باد رفته از سرِ این ساقه‌یِ جوان
من زیست می‌دهم به تو در در باغِ خاطرم
من در درونِ قلبم در این سفالِ سرخ عطر امیدهای تو را غرس می‌کنم
من بر درختِ کهنه‌یِ اسفند می‌کَنم به شبِ عید
نامِ سعیدِ سفیدت را ای سیاهکلِ ناکام!

گفتم نمی‌کُشند کسی را
گفتم به‌جوخه‌هایِ آتش
دیگر نمی‌برند کسی را
گفتم کبود رنگِ شهیدانِ عاشق است
غافل من ای رفیق
دور از نگاهِ غمزده‌تان، هرزه گویِ من
به پگاه می‌برند
بی‌نام می‌کُشند
خاموش می‌کنند صدایِ سرود و تیر.

این رنگبازها
نیرنگ سازها
گل‌هایِ سرخ‌رویِ سراسیمه رُسته را
در پرده می‌کشند به رخساره‌یِ کبود
برجا به کامِ ما
گلواژه‌ای به سرخیِ آتش به طعمِ دود.



#از_خونِ_سیاوش #منتخب_سیزده_دفتر_شعر #آوا،_آرشِ_کمان‌گیر،_با_دماوندِ_خاموش،_سنگ_و_شبنم،_خانگی،_به‌سرخیِ_آتش_به‌طعمِ_دود،_از_قُرق_تا_خروس‌خوان،_آمریکا!_آمریکا!،_چهل_کلید،_پیوند،_ستارگانِ_سپیده_دم،_مهره_سرخ، #سیاوش_کسرایی، نشر #سخن، صص ۳۱۱-۳۱۵