سعی کردم با غذا پختن خودم را سرگرم کنم تا صدای گلوله‌ها را نشنوم... در گوشه‌ای تاریک در آشپزخانه چند سیب‌زمینیِ فراموش‌شده داشتیم. بیرونشان آوردم و آب را جوش آوردم تا آب‌پزشان کنم. یکی را برداشتم و تا آمدم در آب جوش بیندازمش دیدم جوانه‌ای سبز شروع کرده است به رشد کردن. احساس کردم سیب‌زمینی، همین توده قهوه‌ای‌رنگ جامد، تَنی زنده است سرشار از زندگی که می‌زاید و تکثیر می‌شود... از این‌که «زنده‌زنده» بجوشانمش صرف‌نظر کردم و بابت این تصمیم به خودم خندیدم... می‌دانستم که همیشه از کشتن هر چیزی، حتا مگس و پشه و مورچه ناتوان بوده‌ام، اما این را هم می‌دانستم اگر به اندازه کافی گرسنه باشم می‌توانم اولین موجود زنده سر راهم را، حتا اگر یک مرد باشد، ببلعم.
بدبختی‌ام این است که هر کشتنی را فاجعه‌ای کیهانی می‌دانم... چیدن یک گل برای من حکم قتل را دارد... و وقتی کسی دسته‌گلی هدیه‌ام می‌دهد، اندوهی سخت فرامی‌گیردم که گل را به‌خاطر من کشته‌اند... و اگر حلقه‌ای گل بر گردنم بیاویزند بر خود می‌لرزم انگار طنابی از میان ده‌ها جسد رد کرده و به گردنم انداخته باشند...
نگاه من به زندگی همان است که پروفسور لورن اشلی داشت: وقتی پایش پیچ خورد و کنار پیاده‌رو افتاد و خون از دهانش بیرون زد فوری خطاب به خون گفت: «شرمنده که این بلا را سرتان آوردم... بسیار شرمنده‌ام». از خونش عذرخواهی کرد! و وقتی دوستش او را دیوانه پنداشت، برایش توضیح داد: هر قطره خون مجموعه بی‌نهایت سلول زنده است. وقتی من افتادم و خون‌ریزی کردم، باعث مردن بسیاری از آن‌ها شدم. برای همین در حالی که داشتند مثل قبیله‌ای از ماهی‌های افتاده بر شن داغ روی پیاده‌رو جان می‌دادند، با آن‌ها حرف زدم.. من در جهانی که در آن زیست می‌کنم باعث مرگ و میر تعداد وحشتناکی «سلول‌های خونی» شده‌ام که تعدادشان خیلی بیشتر از شمار آدم‌هایی است که با یک انفجار اتمی می‌میرند!.. بله، هر مرگی فاجعه‌ای کیهانی است، نه فقط برای سیاره ما، بلکه برای همه سیاره‌ها. سرتاسر جهان را می‌توان به دریایی از زندگی تشبیه کرد که هر کدام ما در آن نقطه‌ای هستیم و مرگ هر نقطه به‌نوعی بر همه‌چیز تأثیر می‌گذارد. قتل جنایتی در حق کل زندگی است نه فقط در حق مقتول... برای همین، هر اعتقادی هم که داشته باشم بسیار دشوار بتوان وادار به پذیرش این نکته‌ام کرد که کاری هست که ابزار پیشرفت آن خشونت است، هر چند کاملاً می‌دانم که تغییرات اساسی و ریشه‌ای در تاریخ کره زمین فقط با خشونت ممکن شده است.. این مایه عذابم بود... این تناقض درونی میان خشونت و عدم خشونت را بایست به‌لحاظ عقلی برای خودم حل می‌کردم... اما آیا ممکن است که خشونت فقط ناشی از پذیرش عقلانیِ چیزی باشد؟ یا از نیازی جسمی برای دفاع از خود ناشی می‌شود؟ یا این‌که واکنش ناارادیِ مثلاً فردی گرسنه است در برابر کسی که از شدت پرخوری رودل کرده؟ یا هر دو؟ سر در نمی‌آوردم. فقط این را می‌دانستم که برادرم با عصبانیت دور من می‌چرخید و منتظر بود که بالاخره درباره غذا تصمیم بگیرم. به او گفته بودم که سیب‌زمینی نمی خوریم چون «خراب شده» و از ترس مسخره‌بازی‌اش نگفتم چون «زنده» است... دوباره یخچال را باز کردم تا ببینم مادربزرگ چه چیزهایی جا گذاشته... هیچ نبود جز ذخیره‌ای قابل توجه از گوشت. اما من در شش ماه گذشته -از وقتی جنگ داخلی شروع شد- آن‌قدر جنازه در خیابان‌ها دیده بودم که اصلاً نمی‌توانستم گوشت بخورم... تقریباً مطمئن بودم که گوشت‌های بازار همه گوشت آدمیزاد است... و هنوز به آن مرحله نرسیده بودم که حیوان درنده شوم... هنوز به مورچه‌ای که در خانه‌مان گوشه‌ای لانه کرده بود غذا می‌دادم و با تمام وجود از همه موجودات زنده‌ای که خانه را با ما شریک بودند دفاع می‌کردم و همیشه حشره‌کش‌هایی را که مادربزرگم می‌خرید قایم می‌کردم، هرچند افراد خانواده همیشه از این رفتار «غیربهداشتی‌ام» عصبانی می‌شدند... آری، چند ماه بود به گوشت لب نزده بودم. منطقه کشتارگاه، که حیوانات را آن‌جا سر می‌بُرند، میدان جنگ است، پس کی وقت می‌کنند حیوانی را سر ببرند؟ آن هم وقتی که گوشت آدمیزاد در خیابان‌ها افتاده، آن هم معمولاً پوست‌کنده و سربریده... چطور گوشت بخورم؟ چه کسی تضمین می‌دهد که آنچه در برابرم است بازوی محبوبم نباشد که چند دقیقه پیش از آن‌که پیش چشمم کشته شود مدتی گِرد من حلقه زده بود؟...

#کابوس‌های_بیروت، #غادة_السمّان، مترجم: #احسان_موسوی_خلخالی، نشر #نشر_نی، صص ۲۷-۲۹