آدم جهان‌گرد را هیچ‌چیز به اندازه‌ی روند ویزا گرفتن آزار نمی‌دهد چون او می‌داند مرزی وجود ندارد. چون او دیده که مردم ملیت‌های مختلفْ درست مثل هم غمگین می‌شوند و مثل هم می‌خندند. می‌داند که نگرانی، رنج یا عشق پشت مرزهای اروپا، آمریکا یا ژاپن منتظر ویزا نمی‌ایستد. برای روحی که با دیدن و شنیدن در سفر فربه شده، خط‌کشی مصنوعیِ روی کره‌ی زمین به ساختن زندانی بزرگ می‌ماند. من مرزها را باور نمی‌کنم. ورِ ساده‌دلم دارد می‌بیند که پادشاه لخت است. شاید روزی مفهوم «مرز» در کلاس‌های تاریخ تدریس شود و آیندگان از روزگاری که انسان‌ها با لجاجتی بچگانه دور سرزمین‌هاشان دیوار و سیم خاردار می‌کشیدند، با تعجب یاد کنند. ورِ ساده‌دلم می‌تواند بدون ویزا هم رؤیاپردازی کند.

#مجموعه‌ی_من_هنوز_در_سفرم_|_۱ #و_کسی_نمی‌داند_در_کدام_زمین_می‌میرد #روایتی_از_سفر_به_کاتماندو،_بامیان،_تفلیس،_آتن،_هرات،_کابل،_جنوا،_قونیه،_مون‌پولیه، #مهزاد_الیاسی_بختیاری، نشر #نشر_اطراف، صص ۴۱ و ۴۲