نوشته ای درباره رمان آبلوموف از ایوان گنچاروف ترجمه سروش حبیبی انتشارات فرهنگ معاصر
ایوان آلکساندروویچ گنچاروف
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد

| ملیت | |
|---|---|
| زادروز | ۱۸ ژوئن ۱۸۱۲ سیمبریسک |
| مرگ | ۲۷ سپتامبر ۱۸۹۱ سن پترزبورگ |
| پیشه | نویسنده |
ایوان الکساندرویچ گنچاروف (به روسی: Гончаров, Иван Александрович) (۱۸ ژوئن ۱۸۱۲ سیبری - ۲۷ سپتامبر۱۸۹۱) نویسنده روس
زندگی نامه
ایوان الکساندروویچ گانچارف ۱۸ ژوئن ۱۸۱۲ در سیبری به دنیا آمد. والدینش از طبقه تجار بودند و کودکی نویسنده در خانه سنگی بزرگ گانچارفها واقع در مرکز شهر با ساختمانهای بیشمار سپری شد. گانچارف به یاد دوران کودکی و خانه پدریش، اتوبیوگرافی "در میهن" را نوشت. او هفت سال داشت که پدرش را از دست داد و پدرخواندهاش نیکلای نیکلایویچ ترگوبف نقش مهمی در شکلگیری شخصیت درونی و سرنوشت وی ایفا کرد. تحصیلات ابتدایی را در منزل تحت نظارت ترگوبف و سپس در پانسیون خصوصی گذراند. در ده سالگی به اصرار مادرش، جهت تحصیل در آموزشگاه بازرگانی به مسکو فرستاده شد. وی در طول هشت سال آموزشگاه، روزهای سخت و یکنواختی را سپری کرد. او بسیار مطالعه میکرد و به خواندن آثار ادبی نویسندگان و شاعرانی چون کارامزین، درژاوین و دمیتریف علاقه بسیاری داشت. "یوگنی آنگین" پوشکین تاثیر شگرفی بر وی گذاشت طوری که حس احترام و تحسین در مقابل نام پوشکین را تا آخر عمرش حفظ کرد. در این زمان بود که تحصیل در آموزشگاه برایش غیر ممکن شد و توانست مادرش را متقاعد سازد که تحصیل در آن آموزشگاه را کنار بگذارد. در هجده سالگی، زمان آن فرا رسیده بود که به دنبال خواسته و علاقه شخصیاش برود. شوق نوشتن، علاقه به علوم انسانی به خصوص آثار هنری باعث شد که در دانشکده زبان و ترجمه دانشگاه مسکو تحصیل را آغاز کند. دانشگاه، دیدگاه گانچارف نسبت به زندگی، مردم و خودش را تغییر داد.
در سال 1834 پس از اتمام دانشگاه به زادگاه خود نزد خانوادهاش بازگشت. پس از یازده ماه اقامت در سیبری به سنت پترزبورگ رفت و تصمیم گرفت که با دستان خود و بدون کمک هیچ شخصی آینده خود را بسازد. به عنوان مترجم مکاتبات خارجی در بخش بازرگانی وزارت دارایی مشغول به کار شد. ضمن کار، به مطالعه آثار ادبی و پرداختن به علایق شخصیاش نیز اشتغال داشت. در پترزبورگ با خانواده مایکوف آشنا شد و به عنوان معلم فرزندان آنها به آنجا راه یافت این خانه مرکز فرهنگی و جالب توجه پترزبورگ بود که تقریبا هرروزه نویسندگان، موسیقیدانان و نقاشان مشهور در آن جمع بودند. از همین جاست که فعالیت ادبی جدی گانچارف آغاز میشود. سالهای دهه 40 آغاز شکوفایی خلاقیت او به شمار میرود. آشنایی با بلینسکی منتقد بزرگ روسی تاثیر زیادی در روند شکوفایی خلاقیت ادبی وی داشت طوری که خود گانچارف بارها به آن اشاره داشته است. در بهار 1847 رمان "داستان معمولی" او در صفحات مجله "معاصر" چاپ میشود، گانچارف رمانش را "داستان معمولی" نامید چون که به تیپیک بودن جریانات بیان شده در این اثر تاکید داشت. "داستان معمولی" گانچارف را اغلب با "آرزوهای بر باد رفته" اثر انوره دوبالزاک مقایسه کردهاند که احتمالآ گانچارف از وی الهام گرفته است.
ازسال 1852 گانچارف به مدت دو سال و نیم به ماموریت کاری رفت و به کشورهای انگلستان، آفریقای جنوبی، اندونزی، ژاپن، چین، فیلیپین و بسیاری از جزیرهها و مجمعالجزایرهای کوچک اقیانوسهای آتلانتیک، هند و آرام سفر کرد و در سیزدهم فوریه 1855 به پترزبورگ بازگشت. پس از بازگشت، مجموعه شرح سفرهایش به نام "کشتی پالاس" (1855-1857) را که "خاطرات روزانه نویسنده" بود جمع آوری کرد. پس از سفر، گانچارف تغییر شغل داده و در اداره سنسور تزاری مشغول کار شده و در سال 1867 بازنشسته شد. در سال 1859 رمان "آبلوموف" گانچارف منتشر شد. دراین سال، برای نخستین بار در روسیه واژه "ابلوموفیسم" رایج شد. گانچارف از طریق بیان سرنوشت قهرمان اصلی رمان جدیدش قصد داشت یک پدیده اجتماعی را نشان دهد. انتشار "آبلوموف" با موفقیت و شهرت فراوانی همراه بود و گانچارف را در زمرهی یکی ازبرجستهترین نویسندگان روس قرار داد. بلینسکى در مقاله "اوبلومفگرایى چیست؟" این رمان را شاهکار گانچارف و نخستین شکایت از نظم اجتمایى حاکم روس دانست نامید. ایوان تورگنیف میگوید: «تا زمانی که حتی یک روس زنده است، آبلوموف هم در یادها زنده است.».پس از "ابلوموف" شروع به نگارش رمان جدیدی به نام "پرتگاه" کرد. مشغله شغلی مانع کار نوشتن میشد اما پس از بازنشستگی از اداره سانسور، گانچارف کار ادامه رمان را به طور جدی آغاز کرد. گانچارف روزی در باره این رمان گفت: "این کودک قلب من است" او بیست سال تمام برای این کار زحمت کشید و زمانی که به آخر کار نزدیک میشد دچار یک نوع بیتفاوتی شد و به نظرش رسید که دیگر توان به پایان رساندن این اثر عظیم را ندارد. بعدها در جای دیگری گانچارف مینویسد که بخش سوم رمان را تمام کرده است و در نهایت رمان به صورت یک کتاب سه قسمتی به پایان میرسد. هر یک از رمانهای گانچارف بیانگر دوره مشخصی از توسعه تاریخ روسیه است؛ برای دوره اول، تیپ الکساندر آدویف (داستان معمولی)، دوره دوم آبلوموف (آبلوموف) و دوره سوم رایسکی (پرتگاه) مشخص شدهاند. تمامی این سیماها، عناصر تشکیلدهنده تصویر جامع عصری هستند که لغوکننده اصول سرواژند. "پرتگاه" اخرین اثر برجسته گانچارف است. پس از پایان این کار، زندگی او بسیار سخت شد، بیماری، تنهایی، و در نهایت افسردگی روحی به سراغ نویسنده آمد. هر سه رمان گانچارف به توصیف دوران قبل از رفرم روسیه میپرداخت دورانی که نویسنده خوب میشناخت و درک میکرد، جریاناتی که در سالهای بعد طبق پیشگویی شخصی نویسنده اتفاق افتادند او آنها را با تمام وجود حس میکرد اما نه توان فیزیکی آن را داشت که سنگینی بار این آگاهی را تحمل کند و نه توان درک روحی آن.
در ۱۸۴۷ او نخستین رمانش یک داستان معمولی را به چاپ می رساند. یک سال پس از آن، بخشهایی از شاهکار خود به نام ابلومف را مینویسد. اما ده سال طول میکشد تا نوشتن تمامی اثر را به آخر برساند. در ۱۸۶۹، آخرین کتابش سیلاب را مینویسد که مضمون آن روند و سیر پوچگرایی است.
به گفته تولستوی، ابلومف اثر در خور و بسیار ممتازی است، به نظر داستایوفسکی این اثر " از ذهنی پویا سرچشمه گرفته است ". ابلومف، قهرمان کتاب، همچون فاوست و یا دن ژوان اسطورهای در ادبیات روسیه شمرده میشود.ابلومف، این اربابزاده بیکاره، در فرهنگ روسیه نمودی از انسان تنپرور و فرومایه است که رؤیاهایش را فدای رخوت و خوابی عمیق میکند که بر سرتاسر لحظات زندگانیش سایه افکندهاست.
آثار
- یک داستان معمولی (۱۸۴۷) ترجمه حشمتالله کامرانی تحت عنوان داستان همیشگی انتشارات بیگوند
- ابلومف ۱۸۵۹ - (انتشار بخشهایی از کتاب در سال ۱۸۴۹ و انتشار کامل در سال ۱۸۵۹) ترجمه سروش حبیبی انتشارات امیرکبیر و فرهنگ معاصر
- ناوگان دریایی
- یک میلیون درد و رنج (مقالهای درباره آثار گریبایدوف)
- نامههایی از یک سفر جهانی
- قصه مشترک
- کشتی پالاس (سفرنامه، شرح دیدار او از انگلستان، آفریقا و ژاپن)
منابع
- مریم السادات فاطمی، گنچاروف . ایوان وبگاه کتابنیوز، بازدید در ۲ ژانویه
از:علیرضا نراقی روزنامه جام جم
رمان آبلوموف را ایوان گنچاروف در سال 1859 منتشر کرد.ایلیا ایلیچ آبلوموف شخصیت اصلی رمان کودکی اش را در املاک پدرش در روستا کنار خانواده و دوستش آندره می گذارد در جوانی در سن پترزبوگ به استخدام دولت در می آید پس از سال ها خدمت در کار دولتی آبلوموف بازنشسته می شود و تمام روز را در خانه روی کاناپه می لمد در واقع دچار نوعی بطالت افراطی و شکست ناپذیر می شود لمیدگی برای او نه از روی خستگی یا کسالت، بلکه خو و عادت اوست هر وقت در خانه است- که همیشه هست-روی کاناپه لمیده یا در خواب است او که آرزوهای زیادی در سر دارد می داند که باید کارهای بسیاری را در زندگی اش انجام دهد اما چنان کاهل بی اراده و تن آساست که بیشتر اوقات خود را در بستر می گذراند.شخصیت آبلوموف در واقع فیلسوف بطالت است و رمان گنچاروف صورت بندی کامل یک عاطل و باطل در شکل شاهکار ادبی است رخوتی دائم تمام وجود آبلوموف را گرفته به قدری که از اراده تهی شده است.آبلوموف توسط دوستش آندره به الگا معرفی می شود و بین آنها عشقی دو طرفه شکل می گیرد اما الگا نمی تواند با این موجود بی تحرک خیالباف و تن پرور زندگی و به همسری دوست آبلوموف در می آید.این اتفاق هم البته سبک زندگی آبلوموف را تغیر نمی دهد.چندی بعد او با بیوه صاحب خانه اش ازدواج می کند و به همان زندگی ساکن و بیهوده ادامه می دهد تاثیر رمان و شخصیت آبلوموف بر روانشناسی چنان بوده است که اصطلاح آبلوموفیسم به یکی از اصطلاحات رایج روانکاوی تبدیل شده است در واقع آبلوموفیسم دلالت بر سستی اراده و رخوتی دارد که بر انسان ها عارض می شود و زندگی شان را از هر کنش و معنایی تهی می کند در مقاله ی مفصل(آبلوموفیسم چیست)دابرولیوبوف این پدیده را نمایش(بردگی اخلاقی)میخواند که از رابطه ی ارباب-رعیتی حاصل میشود. تعامل میان ارباب و رعیت- که ایستایی و بی تحرکی نسبی محیط روستایی درشکل گیری آن موثر است-به گفتمانی خشن که درهمان حال پرستی و انفعال استوار است می انجامد،تا آنجا که به آسانی نمی توان نوکر و ارباب را از هم بازشناخت(آبلوموف و زاخار نوکرش به یک اندازه به یکدیگر عتاب و خطاب می کنند)آبلوموفیسم،سوای خصلتی برخاسته از مناسبات طبقاتی،عارضه عموم روشنفکران و فرهیختگان برخی جوامع گره خورده ودچار سقوط اخلاقی می شود که هملت پدر معنوی همه آنهاست.آبلوموفیسم،مصداق روانشناسی روشنفکران آرمانخواه عمل گریز است و البته از منظر روانشناسی طبقاتی،اخلاقیات اشرافیت زمیندار رو به زوال را نیز ترسیم می کند.
در مطالعات جامعه شناسانه،اغراق در بی تحرکی تن پرورانه آبلوموف،به نوعی نقد طبقه اجتماعی خاص او و سبک زندگی آن طبقه شد.خیلی ها کاراکتر اصلی این رمان را نمادی از کل کشور روسیه در روزگار پیش از انقلاب اکتبر دانسته اند.فارغ از تمام اینها،به لحاظ زیباشناسانه و وجوه فنی ادبیات داستانی ،منتقدان بسیاری ایوان گنچاروف را به خاطر جذابیت روایت در ظاهر بی اتفاق و کند رمان خود و خلق یک کاراکتر فراموش نشدنی ستوده اند.قول معروفی است که می گوید :«آبلوموف در پاسخ به سوال شکسپیر در هملت(بودن یا نبودن)می گوید:نه؟»و آن را نشانه نوعی«معضل نفی »می دانند.باتوجه به همه این نکات،جای گرفتن آبلوموف در میان برترین رمان های تاریخ ادبیات به هیچ وجه اتفاقی نیست.از این رمان در سال1979 فیلمی به نام«چند روز از زندگی آبلوموف» به کارگردانی نیکیتا میخائیلکف ساخته شد. این فیلم عجیب،دارای ریتمی کند و تاثیری عمقی و متفاوت است.همچنین نمایشنامه ای هم نوشته مارل کوولیه بر اساس این رمان نوشته شده است. نمایشنامه آبلوموف، نمایشامه ای گیراست با ترکیبی جذاب از طنز و شاعرانگی که حاصل کار را عین سادگی،ظریف گردانده است. این نمایشنامه توسط محمد رضا خاکی به فارسی برگردانده شده و نشر بیدگل آن را چاپ کرده است.تنبلی آبلوموف علاوه بر تنبلی که به صورت یک جور بیماری گریبان او را گرفت ،ذهنش را هم در بند خود کرده است.چنان که حتی در بهترین و مساعدترین شرایت گام بر نمی دارد.بزرگ ترین فعالیت ذهنی او رویاپردازی است و گویی رویاپردازی همیشه به دنبال بطالت و تن آسایی حرکت خواهد کرد و رشد می کند.آبلوموف تن آساست و این را حق خود می داند که کار نکند،راحت زندگی کند و از این گذشته به این حال می نازد مثلا وقتی زاخار او را با دیگران مقایسه می کند به خشم می آید و می گوید.من و دیگران؟من مدام به این در و آن در میزنم؟من کار می کنم؟من کم می خورم؟من لاغرم؟مفلو کم؟من چیزی کم دارم؟کسی را ندارم خدمتم را بکند؟خدا را شکر که در تمام عمرم یک بار هم خودم جوراب به پا نکرده ام.من ممکن است نگرانی داشته باشم؟»شاید دلیل محبوبیت زیاد آبلوموف این باشد که هم کم و هم بیش خود را در او می بینند.بیشتر مردم گویی میل پنهانی و انکار شده ای به تن آسایی دارند و آبلوموف عینیت بی خجالت این میل است،البته با پیامدهای بیمار گونه و مفلو کش.گنچاروف در کنار آبلوموف زاخار را نشانده،نوکر او،که همراه همیشگی اش است و گرچه نوکری بیش نیست و بضاعتی ندارد،اما در تنبلی و تن آسایی چیزی بدهکار اربابش نیست اگر مجبور نباشد یک استکان جلوی اربابش بگذارد یا بساط شست و شوی او را فراهم کند از جلوی بخاری اش تکان نمی خورد.حتی از گرد گیری و روفتن کف اتاق شانه خالی می کند.چنانکه تار عنکبوت از سقف و در و دیوار اتاق آویزان است. البته ویژگی های دیگری هم دارد که در اربابش به شدت او نیست:از خود راضی تر از اوست و روش کار خود را گرچه احمقانه باشد بهترین روش می داند.شاید اگر قالب های تربیتی و ارزشی جامعه نبود و ضروت های زندگی جمعی به ما تحمیل شدنی نبود،بیشتر ما آبلوموف می بودی.همان تمایل به تن آسایی،همان زمینه رخوت و همان خود پرستی او کم و بیش دراکثر ما وجود دارد.