کلارا و خورشید
اولین نکتهای که باید اشاره کنم ترجمهی ضعیف کتاب است، ترجمهای که من خواندم از شیوا مقانلو و نشر نیماژ بود البته تا جایی که من میدانم ترجمههای زیادی از این کتاب تو بازار موجود است. این موضوعِ تعداد ترجمههای بالا و اکثرا ضعیف از یک کتاب که جدیدا به شکل افراطی دیده میشه هم در نوع خودش قابل بررسی و دقت است. جدا از بحث ترجمه، کتاب اون چیزی نبود که از نویسندهی صاحبنامی چون کازوئو ایشی گورو که نوبل ادبی هم گرفته توقع داشتم. امتیاز: 5 از 10.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
کلارا یک آ.اف است، آ.افها رباتهایی انساننما هستند که کاملا شبیه انسان رفتار میکنند و در دنیای تخیلی داستان در کنار انسانها به عنوان دوست زندهگی میکنند. جوسی دختر بیماری است که کلارا را از بین آ.افهای فروشگاه انتخاب میکند و به خانه میآورد. بعدا در داستان مشخص میشود که خواهر جوسی هم در اثر همین بیماری فوت کرده است. مادر جوسی قصد دارد که کلارا رفتارهای جوسی را کامل یاد بگیرد تا بعد از فوت جوسی در بدنی که برای این کار در حال تهیه است و کاملا شبیه جوسی است قرار بگیرد و نقش جوسی را بازی کند و جای خالی جوسی را برایش پر کند. پدر جوسی که از مادرش جدا شده کاملا با این کار که قبلا هم به صورت ناموفق در مورد خواهر جوسی انجام شده بوده مخالف است. از طرفی کلارا معتقد است که خورشید اشعهی شفابخشی دارد که میتواند بیمارا جوسی را درمان کند. کلارا با کمک ریک که دوست و همسایهی قدیمی جوسی است به انباری در نزدیکی منزل جوسی که از نظر کلارا محل غروب و استراحت خورشید است میرود و از خورشید خواهش میکند که جوسی را درمان کند. در آخر داستان خورشید جوسی را درمان میکند و جوسی بهبود مییابد. جوسی و ریک که قبلا به هم قول داده بودند برای همیشه با هم باشند و عاشق هم بودند بعد از بهبود جوسی هر کدام به راه خودشان میروند. یکی از سوالاتی که در طول داستان طرح میشود این است که کلارا که همهی رفتارهای جوسی را حتی روحیاتش را میشناسد و میتواند عینا تقلید کند آیا کاملا میتواند جای جوسی را بگیرد، آن چیزی که در قلب به معنی شاعرانهی آن به عنوان منبع احساسات فرد وجود دارد را هم کلارا میتواند تقلید و بازسازی کند؟