حکایت زنی که می‌خواهد در حضور شوهر با معشوق خود معاشقه کند. به بهانه چیدن میوه بالای درخت امرود می‌رود. و از آن بالا، به شوهر که پای درخت ایستاده پرخاش می‌کند که این مرد نکره کیست که با تو به عمل شنيع مشغول شده است؟ پس تو مخنث بوده‌ای و من نمی‌دانستم! انکار و اعتراض شوهر که کسی اینجا نیست و تو خیالاتی شده‌ای، فایده نمی‌کند. زن پائین می‌آید و شوهر را بالای درخت می‌فرستد. بعد معشوق را که در آن حوالی منتظر بوده در آغوش می‌کشد. و در مقابل فریاد اعتراض شوهر، می‌گوید که تو خیالاتی شده‌ای، بیا پائین تا ببینی که غریبه‌ای اینجا نیست.
هین فرود آ تا ببینی هیچ نیست
ایـن هـمـه تخییل از امروبنیست
مولانا به دنبال این حکایت می‌آورد:
هـزل تعلیمست آنرا جد شنو
تو مشو بر ظاهر هـزلش گرو
هر جدی هزل است پیش هازلان
هـزل‌ها جـد است پیش عاقلان

#طنز_فاخر_سعدی، #ایرج_پزشک‌زاد، #انتشارات_شهاب_ثاقب، صص ۴۶ و ۴۷