#اگنس، #پتر_اشتام، مترجم: #محمود_حسینی‌زاد، #نشر_افق

تا اواسط رمان هر چند گیرا بود ولی روال معمول و ساده‌ای داشت ولی در نیمه‌ی دوم رمان، روال داستان کمی گره‌‌دارتر و غم‌گین‌تر شد. در کل کتاب نسبتا خوبی بود. ظاهرا در روزگار ما همین که نویسنده‌ (که در روان‌شناسی و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده) مثل بعضی نویسنده‌ها اصراری بر نویسنده‌گی محیرالعقول نداشته و روان و ساده نوشته کار ستودنی و بزرگی کرده و باید قدردانش بود. امتیاز: ۷ از ۱۰.

(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))

راوی کتاب اگنس، نویسنده‌ایست که داستان خودش و دختری که عاشق او شده است را می‌نویسد. در واقع، شخصیت اصلی داستان او، آن دختر است. مرد نویسنده روزی به کتاب‌خانه می‌رود و در آن‌جا اگنس را می‌بیند. کم‌کم با هم آشنا می‌شوند و شیفته‌ی یک‌دیگر می‌شوند. پس از مدتی، اگنس از او می‌خواهد که رمانی درباره‌اش بنویسد. درباره‌ی هردوی آن‌ها. داستان از روز آشنایی آن‌ها آغاز می‌شود. هرجایی که با هم می‌روند، هر اتفاقی می‌افتد و حتی هر لباسی که می‌پوشند و هرچه می‌خورند، در داستان روایت می‌شود؛ تا وقتی که داستان به زمان حال در رابطه‌ی آن‌ دو می‌رسد؛ جایی که دیگر نویسنده نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد. پس تصمیم می‌گیرد تا از تخیل خودش استفاده کند و بنویسد. هرچه در داستان می‌نویسد، آن دو تصمیم می‌گیرند به همان شکل انجام دهند. زندگی مسیر خودش را در آرامش طی می‌کند و آن‌ها با داستان خودشان پیش می‌روند. هیچ اتفاق قابل توجهی نمی‌افتد. نویسنده یک روز به اگنس می‌گوید که به نظرش زندگیشان خیلی یک‌نواخت شده است؛ اما اگنس روی ادامه دادن داستان پافشاری می‌کند و حتی پیشنهاد می‌دهد که مرد اتفاقات هیجان‌انگیزتری در داستان بنویسد. تا زمانی که اتفاقی غیرمنتظره در زندگی آن‌ها می‌افتد، اگنس باردار می‌شود و نویسنده بچه نمی‌خواهد، این اتفاق نه تنها داستان را، بلکه رابطه‌ی آن دو را نیز تغییر می‌دهد.
بعد از این اتفاق اگنس مدتی نویسنده را ترک می‌کند چون قصد دارد بچه را نگه دارد، بعد از مدتی نویسنده از طریق دوست اگنس اطلاع پیدا می‌کند که حال اگنس که نتوانسته بچه را حفظ کند و اجبارا آن را سقط کرده خوب نیست و به دیدنش می‌رود و رابطه‌ی آن‌ها دوباره به روال قبل بر‌می‌گردد؛ این اتفاقات باعث می‌گردد که زنده‌گی هر دو کاملا متحول شود. این اتفاقات باعث می‌گردند که برای مدتی روند نوشته شدن داستان متوقف شود و بعد از وقایع دوباره از سرگرفته شود. اما از اتفاقاتی که نیفتاده‌اند و هرگز هم امکان‌پذیر نیستند. گویی، او تنها در تخیلاتش غوطه‌ور است و سعی می‌کند تا آن‌ها را به واقعیت تبدیل کند که البته هم موفق می‌شود و هم موفق نمی‌شود.
بالاخره بحرانی که برای آن‌ها ایجاد شده، فروکش می‌کند و هر دو تا حدی، از قسمت اوج ناراحتی و مشکلات عبور می‌کنند؛ اما اگنس دوباره بر ادامه دادن و تمام کردن داستان پافشاری می‌کند. حالا، نویسنده نمی‌تواند پایان مناسبی انتخاب کند چون هم به احساسات و شرایط روحی اگنس اهمیت می‌دهد و هم‌ از هیچ نوع پایان خوش یا آرامی برای داستانش راضی نمی‌شود؛ پس دو نوع پایان برای آن می‌نویسد که یکی را از اگنس پنهان می‌کند.
داستانی که مرد می‌نویسد، به نوعی شخصیت اگنس را هم شکل می‌دهد. او در ابتدا، از داستان ایراد می‌گیرد و خود را متمایز با شخصیت اگنس در داستان نشان می‌دهد؛ اما به مرور به شخصیت داستانی خودش عادت می‌کند. او حتی از آن شخصیت پیروی می‌کند. همه‌ی کارهای او را تکرار می‌کند. اگنس زندگی خود را طبق زندگی اگنسی پیش می‌برد که در داستان حضور دارد. او از شخصیت اصلی خودش فاصله می‌گیرد و در داستان نویسنده زنده‌گی می‌کند. آن دو یک‌دیگر را عاشقانه دوست دارند؛ اما پس از بحرانی که گذرانده‌اند تنها داستان است که آن‌ها را به هم متصل نگاه می‌دارد؛ آغاز و پایان داستان اگنس را اگنس رقم می‌زند؛ شروع آن را اگنس واقعی تعیین می‌کند و پایانش را اگنس درون داستان می‌سازد. از جایی به بعد، نویسنده حس می‌کند که نوشتن داستان و به پایان رساندن آن به خودش و اگنس آسیب می‌زند؛ اما بی‌وقفه می‌نویسد و داستانی غم‌انگیز و دردناک را برای اگنس رقم می‌زند. داستانی که در نهایت تنها یادگار باقی‌مانده از اگنس برای خود اوست. اگنسی که آخر داستان را می‌نویسد و می‌رود.