ایستگاهها دَه ایده کهن برای زندگی در جهانی نو
وودی آلن، سال ۲۰۱۴، در نشست مطبوعاتیِ فیلم "جادو در مهتاب"، با بیان همیشگی پرمغزش دربارۀ معنای زندگی گفت:
قاطعانه باور دارم -و البته این را از سر بدبینی نمیگویم- که زندگی بیمعناست. حرفم این نیست که باید خودکشی کنیم. اما حقیقت ماجرا این است که وقتی فکر میکنی، میبینی هر صد سال یک بار همهچیز کنفیکون میشود و همه عالم را با خود میبَرد. و خب، آدمهای جدیدی جایشان میآیند. و همین آدمجديدها دوباره کنفیکون میشوند و دوباره آدمهایی جدید. نمیخواهم ناراحتتان کنم، ولی این داستان به شکلی ملالانگیز بارها و بارها تکرار میشود؛ نه هدف مشخصی در پیشِ رو دارد و نه سری و نه تَهی. همانطورکه از سرآمدترین فیزیکدانها شنیدهاید، این عالم بهناگهان پدید آمده و نهایتاً هم هیچ خواهد شد، مطلقاً هیچ. کل آثار گرانبهای شکسپیر و بتهوون و داوینچی، همهوهمه، نیستونابود میشوند. حالا هم وقت زیادی نمانده، خیلی کمتر از آنچه فکرش را بکنید، واقعاً، چون خورشید خاموش میشود، پیش از اینکه عالَم بهکلی ناپدید شود.
سپس آلن گفت هیچ علاقهای به ساختن فیلمهای سیاسی ندارد، چون "گرچه در لحظه حتماً اهمیتی اساسی دارند اما در مقیاس بزرگ فقط پرسشهای بزرگاند که موضوعیت پیدا میکنند، و پاسخ آن پرسشهای بزرگ هم خیلیخیلی نومیدکننده است. پیشنهادم -یعنی راهحلی که من با آن کنار آمدهام- سرگرمشدن است".
آن گفتوگو سراسر ملغمهای بود از طنازی و جذابیتی که آلن به آن شهره بود، اما بیشک منظورش همان چیزی بود که بر سر زبانش میآمد. اصلاً از برق نگاهش مشخص بود که این فیلمسازِ خارقالعاده سرگرمشدن را -مثلاً، سینمارفتن را- پیشنهاد میکند تا غیبتِ غمانگیز معنای زندگی را جبران کند. اما پرسش اینجاست: آیا حق با آلن است؟ زندگی واقعاً بیمعناست؟
#ایستگاهها #دَه_ایده_کهن_برای_زندگی_در_جهانی_نو، #سوِند_برینکمن، مترجم: #علیرضا_صالحی، #ترجمان_علوم_انسانی، صص ۱۱ و ۱۲