بحر در کوزه
در روایت مثنوی وقتی خطاب الهی از عزرائیل میپرسد از این همه خلق که جان آنها را ستانده است دل وی بر کدام یک بیشتر سوخته است، ملکالموت در جواب میگوید روزی بر من اشارت رفت تا کشتیی را که بر موج تیز در حرکت بود درهم شکنم. از تمام کسانی که در کشتی بودند جز زنی و طفلی هیچ کس باقی نماند و آن هر دو بر تخته پارهیی مانده بودند، با این حال از جناب عزت اشارت رفت که جان مادر را قبض کنم و طفل را از حمایت او نیز محروم دارم. از آن پس هر چند ماتم و مصیبت بسیار دیدم تلخی آن تنهایی و بیکسی که بر طفل بی مادر رفت هرگز از فکرم بیرون نشد. چون عزرائیل این قصه باز راند از حق خطاب آمد که من آن طفل را از فضل خویش بپروردم و از هر گزند ایمن داشتم، ماده پلنگی را که کودکان نو زاده بود برگماشتم تا او را شیر داد و بعد از فطام هم او را به وسیله پریان نطق و داوری آموختم و از هر گونهیی رعایت کردم و در مقابل تمام این عنایتها شکر او این بود - که شد او نمرود و سوزنده خلیل.
#بحر_در_کوزه، #زرینکوب،_عبدالحسین، #انتشارات_علمی، ص ۳۰۹