بوی ویلی: حالا ببین. بذار یه‌چیزی در مورد خودم بهت بگم. من کلی دوندگی کردم. راه‌های زیادی رو امتحان کردم. هرراهی که باعث می‌شد یه لحظه به آرامش برسم رو امتحان کردم. تنها چیزی که می‌خوام همینه، آرامش ولی آرامش برام حرومه. من تو آتیش به دنیا اومدم. قرار نیست آرامش داشته باشم. دنیا هیچی برام نداره. این رو از هفت‌سالگی فهمیدم. دنیا می‌گه بدون من اوضاع بهتره. می‌بینی، برنیس این رو قبول کرده. اون می‌خواد به جایی برسه که چیزی رو به دنیا ثابت کنه. لعنتی، دنیا به خاطر من، یه‌جای بهتریه. من دنیا رو مثل برنیس نمی‌بینم. من یه قلب دارم که اینجا می‌تپه و تپشش به بلندی تپش قلب هرکس دیگه‌ایه. برام مهم نیست که طرف سیاهه یا سفید. یه‌وقتایی قلبم بلند می‌تپه. وقتی بلندتر می‌تپه، همه می‌تونن صداش رو بشنون. بعضیا ازش وحشت می‌کنن، مثل برنیس. بعضی دیگه وقتی می‌بینن قلب یه کاکاسیاه می‌زنه، ترس برشون می‌داره. اونا فکر می‌کنن که تو نباید به تپش قلبت توجه کنی. باید تپشش رو آروم کنی و اوضاع رو همون‌طور که هست قبول کنی. ولی مامانم، من رو الکی به دنیا نیاورده. پس من باید چیکار کنم؟ من باید یه ردی از خودم تو جاده بذارم. درست مثل وقتی که روی تنه‌ی درخت یادگاری می‌نویسیم: "بوی ویلی اینجا بوده." من با پیانو می‌خوام همین کار رو بکنم. می‌خوام رد خودم رو تو جاده بذارم. همون کاری که بابام کرد. قلبم می‌گه پیانو رو بفروشم و برای خودم یه زمین بخرم. این‌طوری می‌تونم یه زندگی برای خودم بسازم که هرکاری دوست دارم بکنم. من به جز این به چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کنم.

#درس_پیانو، #آگوست_ویلسون، مترجم #امیر_رحمانی‌کیا #فاطمه_نصرتی، نشر #انتشارات_یکشنبه، صص ۷۵ و ۷۶