صدای محمدمیکانیک منفجر می‌شود

«دشمن تکاپوی بیهوده می‌کند»
«تاریخ شاهد است»

صدای محمدمیکانیک بلندگو را می‌ترکاند

«در هر کنار و گوشه این بوم داغدار»
«بس خون پاک که بر خاک ریخته است»

دست راست محمدمیکانیک بالا می‌رود. انگشت کوچک دست راستش از بند دوم، زیر قیچی آهن‌بری رفته است.

«این دامگاه آخر چنگیزهاست»
«آرامگاه مغولها»

صدای محمدمیکانیک تا دوردستها می‌رود

«بگذار مقبره‌شان را»
«با دست خویش بسازند»

صدای انفجار گاه‌به‌گاه گلوله‌های توپ با صدای پرتوان محمدمیکانیک درهم می‌شود

«بگذار فاتحه‌شان را»
«خود بر مزار خویش بخوانند»
«اما»

رگبارهای ضدهوائی زیر کلام اوج‌گیرنده محمدمیکانیک خفه می‌شوند

«اما»
«ما را چه باک که تهمینه‌های ما»
«سرشار نطفه سهرابند»

نگاهم به ننه‌باران کشیده می‌شود. مثل خدنگ، راست ایستاده است. قنداق تفنگ تو پنجه‌اش فشرده می‌شود. نوار فشنگ رو سینه‌اش برق می‌زند. نگاه ننه‌باران، انگار که از آتش است.
دست محمدمیکانیک همراه تفنگ بالا می‌رود

«ما از سلاله فولادیم»۱


۱ بخشی از شعر «تهمینه‌های ما همه سرشار نطفه سهرابند»، از احمد عزیزی.



#زمین_سوخته، #محمود،_احمد، نشر #معین، صص ۲۵۵ و ۲۵۶