صبحانه در تیفانی
هالی بهش توصیه کرد: «هیچوقت عاشق یک موجود وحشی نشو، آقای بل. اشتباه دکتر همین بود. همیشه با خودش موجودات وحشی به خانه میآورد. یک شاهین با بال آسیبدیده. یک بار یک گربهی دُمکوتاه گنده آورده بود که پایش شکسته بود. اما شما نمیتوانید به یک موجود وحشی دل ببندید. هرچه بیشتر دل ببندید، آن موجود قویتر میشود. خلاصه آنقدر قوی میشود که به جنگل فرار میکند. یا میپرد روی شاخهی درخت. بعد درختی بلندتر. بعد هم آسمان. آخر و عاقبتت این خواهد بود، آقای بل. اگر به خودت اجازه بدهی عاشق یک موجود وحشی بشوی، سرنوشتت این است که به آسمان چشم بدوزی.»
هالی مارتینیاش را بلند کرد و گفت: «به سلامتی دکتر.» و لیوانش را به لیوان من زد. «به سلامتی تو، دکتر عزیزم، باور کن خیرهشدن به آسمان بهتر از زندگیکردن در آن است. فضایی خالی، فضایی مبهم، کشوری که فقط در آن رعد و برق میزند و اشیا ناپدید میشوند.»
#صبحانه_در_تیفانی، #ترومن_کاپوتی، مترجم #بهمن_دارالشفایی، نشر #نشر_ماهی، صص ۹۵ و ۹۶