کتاب مثل پر
- نویسنده : مریم ریاحی
درباره کتاب مثل پر
فرزندِ آخر بودن امتیاز چندانی برای سودابه محسوب نمیشد... داشتن پدر و مادری پیر و ناتوان، با هزار و یک جور بیماری، مسئولیتش را سنگین کرده بود... حسِ خوبِ جوانی و شادابی در مُحاصرهی اضطرابها و نگرانیهای مربوط به پدر و مادر، رنگ باخته و معنایشان را برای سودابه از دست داده بودند... حس فرسودگی گاه تمام وجودش را پُر میکرد... مثل پرستاری بود که بیشتر از توان و وظیفهاش هوای بیماران را دارد!! از وقتی خودش را شناخته بود پدر و مادر فرسوده بودند...! انگار از همان ابتدا پیر و ناتوان به دنیا آمده بودند... سودابه هیچ تصویری از جوانی آنها در ذهن نداشت... عکسهای سیاه و سفیدِ آلبومِ قدیمی هم کمکی نمیکردند... آن چهرههای شاداب و خوشحال برای سودابه بیگانه بودند!! چهرههای جوانی که سودابه هیچوقت ندیده بودشان! و یا حداقل اینکه به خاطرش نمانده بود!! صدای فرشته او را به میهمانی بازگرداند... فرشته: قهوهای بهت میاد... سودابه نگاهی به لباسش انداخت و گفت: راستش اصلاً به چیزی که قرار بود بپوشم فکر نکردم!! فرشته با موذیگری گفت: اشتباه کردی دیگه!! اگه میدونستی یه آدم خوشتیپ بهت گیر میده باز هم به لباست فکر نمیکردی؟! سوابه با لاقیدی شانه بالا انداخت و گفت: ای بابا... این آدمی که میگی میونِ این همه دلبر چرا باید به من گیر بده؟! فرشته: چراش و نمیدونم... ولی فعلاً که داده!! تهِ دلِ سودابه مالش رفت... منظور فرشته را فهمید... لبخندی زد و خون به صورتش دوید!! ناهید رو به فرشته گفت: فرشته پاشو بریم پیش افسانه اینا... فرشته: تو برو... منم الآن میام... ناهید که دور شد سودابه گفت: چی شده امشب ناهید رهات نمیکنه؟ فرشته همانطور که از جا برمیخاست گفت: نمیدونم به خدا... حوصلهاشو ندارم... فریده اومد صدام کنید... سودابه: باشه... فرشته دور شد... صدای موزیک همهجا را پُر کرد... و بلندتر از قبل سالن را به لرزه انداخت... میهمانی گرم و پر سر و صدا پی میرفت... اما سودابه نمیتوانست همهی حواسش را جمعِ میهمانی کند، هرازگاهی نگاهی به ساعتش میانداخت و ته دلش خالی میشد! برای چندمین بار ساعت را نگاه میکرد که صدایی کنارش گفت: «نگران چیزی هستین؟»
بخشی از کتاب مثل پر
۱
با دستهایی لرزان، دستگیرهی در را گشود. راهروی خالی و خاکآلود غمهای دلش را چنگ زد... چانهاش لرزید... بغضش را قورت داد... سعی کرد به دیوارهایی که فقط جای خالی قابِ عکسها را به رُخ میکشیدند، نگاه نکند...
دلش میخواست به سرعت پلهها را طی کند... اما با کدام توان؟! پاهایش به زور دنبالش کشیده میشدند... افتان و خیزان دو طبقه را طی کرد و به انباری رسید... اتاقِ کوچک روی بامِ خانهی قدیمی با دَری مُهر و موم شده منتظر بود تا برای آخرین بار او را وادار به مرور خاطراتش کند...
کلید را از کیفش بیرون آورد و قفل در را باز کرد... درِ کهنه، قیژی صدا داد و عقب رفت... داخل انباری شد. بوی خاک و رطوبت را به مشام کشید... به جز چند کارتن و چند قاب پیچیده در روزنامه چیزی آنجا نبود... نگاهی به کارتنها انداخت. درِ یکی از آنها را باز کرد... دفترچهای با جلد سُرمهای رنگ پیدا شد... دلش ریخت... دست بُرد و دفترچه را بیرون کشید.
ذراتِ گرد و غبار با فوتِ او توی هوا پخش شدند... تک سرفهای کرد و با دست خاک روی جلد را گرفت... نفسِ عمیقی کشید، تمام تنش با ضرب آهنگی محکم و تند، یکسره میکوبید... انباری کوچک دیگر توانِ حفظِ صدای قلبش را نداشت...
برای لحظهای سرش گیج رفت، چشمها را باز کرد... نگاهش در پی چیزی گشت بلکه بتواند روی آن بنشیند... دفترچه سفت و محکم در دستش فشرده شد... کارتُنی پُر از کتاب را به سختی پیش کشید... روی آن نشست... لحظهای چشمها را بست... تمام توانش را برای باز کردن دفترچه به کار گرفت، دفترچهی خاطراتش... دفترچهی زندگیش...
دفترچه را باز کرد... این جمله جلوی چشمانش رقصید... « آیدا شدم، همانطور که سینا میخواست » ...
نگاهش روی همان جمله ماند... خیره به تکتک کلمههایش... قطرات عرق روی سر و صورتش نشستند... بدنش گُر گرفت... چشمهایش پُر شدند... خالی شدند... خطی خیس روی گونهاش راه باز کرد... آخرِ خط، قطره شد و روی کاغذ افتاد... روی جملهیی که مخصوصاً با رواننویس نوشته شده بود... روی آیدا... آیدا لغزنده شد... کش آمد... دستش را روی جوهرِ روان شده کشید... « آیدا... ویران شد... »
اولین صفحات را ورق زد... میهمانی خانهی نازنین... سالنِ پر از نور...
از نور... مبلهای استیلِ آبی طلایی... میزهای گردِ تزیین شده با میوه و گُل... میزهای پر از شربت و شیرینی... صدای موسیقی... همهمهی میهمانان، گوشش را پُر کرد...
جملههای نوشته شده آهسته آهسته روی هم لغزیدند... سُر خوردند و رقص رقصان، ناپدید شدند...
نازنین با پیراهن فیروزهای زیبایش پیش آمد و گفت: « این یارو رو دیدی؟ »
و با اشارهای نه چندان ماهرانه، مرد جوانی را که گوشهی سالن با عدهای از بچههای دانشکده گپ میزد نشان داد... در نگاهِ اول، جذاب بود و خوش لباس.
و بعد... ذکاوت و گیرایی نگاهش، بیننده را دستپاچه میکرد...
سودابه به سرعت نگاهش را دزدید و شالِ روی سرش را کمی جلوتر کشید...
نازنین با عشوهای آشکارا نگاهِ دوبارهای به مرد جوان انداخت و لبخندزنان گفت: از بچههای هنره... دانشکدهی بغلی خودمون... باورت میشه؟!
سودابه: اینجا چیکار میکنه؟! میشناسیش؟!
نازنین لبخندزنان گفت: از خوششانسی منه!!... با نادر دوست شده!!
نادر پسرخالهی نازنین بود... پسری فَربه و از خودراضی که همیشه رفتارهای نازنین را با نگاهش میستود...!
نازنین: برم تا حواسش پرت نشده!!
چشمکی به سودابه زد و به سوی جمع مردانهای که سینا مرکز توجهش بود، شتافت... فرشته با یکی از دوستهای نازنین به نامِ ناهید صحبتکنان به سوی سودابه آمدند... ناهید بشقاب کیکی را به سوی سودابه گرفت و گفت: از خودت پذیرایی کن...
سودابه لبخندی زد و تشکرکنان ظرف کیک را گرفت و از فرشته پرسید: فریده نیومده هنوز؟
فرشته: فکر نکنم...
و خوش را به سختی کنار سودابه جای داد و پرسید: توی فکری!
سودابه: نه...
و نگاهش دوباره روی مرد جوانی که نازنین نشان داده بود افتاد... ناهید روبروی سودابه ایستاد... تنها راهِ ارتباط بسته شد...!!
ناهید رو به سودابه گفت: لباس عوض نکردی؟!
فرشته پیشدستی کرد و گفت: ما مثل شما راحت نیستیم!!
سودابه ادامه داد: در واقع ما اینطوری راحتتریم!!
و اشاره به شالِ روی سرش، و لباس پوشیدهاش کرد...
کرد...
ناهید پوزخندی زد و بحث را عوض کرد...
ناهید: بچهها فکر میکنید این بوزینه تا کی میخواد جشن تولد بگیره!!
منظورش نازنین بود...
سودابه نگاهی به فرشته انداخت و چیزی نگفت، فرشته با بیخیالی رو به ناهید گفت: تا همیشه!! هم پولداره... هم خوشگله... میخواد که همیشه مطرح باشه!
ناهید لبها را ورچید و گفت: نه که نیست!!
فرشته: خب واسهی همچین چیزاست دیگه!!
ناهید: اما من میگم داره تمام سعیاشو میکنه یه نفرو پیدا کنه... یکی که باب دندونش باشه!!
فرشته خندید و گفت: مگه بده؟ واسهی آیندهاش برنامهریزی داره دیگه!!
و زیرچشمی سودابه را نگاه کرد... و گفت: سودی خیلی ساکتی!!
سودابه چنگالی به کیک زد و گفت: نگران مامان اینام...
فرشته: مگه یونس خونه نیست؟!
سودابه: وقتی من میاومدم نبود...
فرشته: حتماً تا حالا اومده دیگه...
سودابه: امیدوارم!
فرشته: یه امشَبه رو واسه خودت خرابش نکن!!
سودابه: دارم سعی میکنم!!
ناهید: مگه مامانت خونه نیست؟!
سودابه: چرا... اما... مامانم از پسِ کارهای بابام برنمییاد...
فرشته زیر لب گفت: باید به بهزاد اینا بگی هر چه زودتر یه پرستار استخدام کنند...
ناهید که روبروی سودابه ایستاده بود این پا و آن پا کرد... روزنهای پیدا شد..
نگاهِ سودابه گذر کرد و با نگاهی که انگار منتظر بود گره خورد... خون به صورت سودابه دوید صدای ناهید را میشنید و نمیشنید... مفهوم زمان و مکان گُم شد... دو شعلهی فروزان به او خیره بودند...
فرشته: اِنقدر فکر نکن دیگه...
سودابه به زمان برگشت... نفسش تند شد... ناخواسته لبخند زد و گفت: نه نه... فکر نمیکنم!!
***
نمیشد... داشتن پدر و مادری پیر و ناتوان، با هزار و یک جور بیماری، مسئولیتش را سنگین کرده بود...
حسِ خوبِ جوانی و شادابی در مُحاصرهی اضطرابها و نگرانیهای مربوط به پدر و مادر، رنگ باخته و معنایشان را برای سودابه از دست داده بودند... حس فرسودگی گاه تمام وجودش را پُر میکرد... مثل پرستاری بود که بیشتر از توان و وظیفهاش هوای بیماران را دارد!!
از وقتی خودش را شناخته بود پدر و مادر فرسوده بودند...! انگار از همان ابتدا پیر و ناتوان به دنیا آمده بودند... سودابه هیچ تصویری از جوانی آنها در ذهن نداشت... عکسهای سیاه و سفیدِ آلبومِ قدیمی هم کمکی نمیکردند... آن چهرههای شاداب و خوشحال برای سودابه بیگانه بودند!! چهرههای جوانی که سودابه هیچوقت ندیده بودشان! و یا حداقل اینکه به خاطرش نمانده بود!!
صدای فرشته او را به میهمانی بازگرداند...
فرشته: قهوهای بهت میاد...
سودابه نگاهی به لباسش انداخت و گفت: راستش اصلاً به چیزی که قرار بود بپوشم فکر نکردم!!
فرشته با موذیگری گفت: اشتباه کردی دیگه!! اگه میدونستی یه آدم خوشتیپ بهت گیر میده باز هم به لباست فکر نمیکردی؟!
سوابه با لاقیدی شانه بالا انداخت و گفت: ای بابا... این آدمی که میگی میونِ این همه دلبر چرا باید به من گیر بده؟!
فرشته: چراش و نمیدونم... ولی فعلاً که داده!!
تهِ دلِ سودابه مالش رفت... منظور فرشته را فهمید... لبخندی زد و خون به صورتش دوید!!
ناهید رو به فرشته گفت: فرشته پاشو بریم پیش افسانه اینا...
فرشته: تو برو... منم الآن میام...
ناهید که دور شد سودابه گفت: چی شده امشب ناهید رهات نمیکنه؟
فرشته همانطور که از جا برمیخاست گفت: نمیدونم به خدا... حوصلهاشو ندارم... فریده اومد صدام کنید...
سودابه: باشه...
فرشته دور شد... صدای موزیک همهجا را پُر کرد... و بلندتر از قبل سالن را به لرزه انداخت... میهمانی گرم و پر سر و صدا پی میرفت... اما سودابه نمیتوانست همهی حواسش را جمعِ میهمانی کند، هرازگاهی نگاهی به ساعتش میانداخت و ته دلش خالی میشد! برای چندمین بار ساعت را نگاه میکرد که صدایی کنارش گفت: « نگران چیزی هستین؟ »
سودابه فوری سر گرداند و غافلگیر شد... ناخواسته دوباره دستی به
دستی به شالِ روی سرش برد و لبخندی عجولانه و از سَرِ شرم زد... ناگزیر پاسخ داد: « نه، هیچی!! »
مرد جوان: برای هیچی اینطوری لحظهشماری میکنید؟! حتم دارم اصلاً اینجا نیستید!!
سودابه خودش را جمع جور کرد... خواست چیزی بگوید اما انگار تمام واژهها از ذهنش پر کشیده و رفته بودند!! نفسی کشید... فرصتی میخواست برای ترتیب دادن به کلماتش...
بعد از ثانیهای گفت: آخه... مامان اینا... منتظرن... کمی هم حساسند...
لبخندی زد و ادامه داد: میترسم دیر برسم!!
مرد جوان ابروها را بالا بُرد و گفت: خب یه تماس باهاشون بگیرید...
سودابه: نمیتونم... یا اشغاله یا آنتن نمیده!!
مرد جوان روی صندلی کناری سودابه نشست و گفت: صبر کنید یه لحظه...
و بعد گوشیاش را از توی کتش بیرون آورد و جلوی سودابه گرفت و ادامه داد: بفرمایید... با گوشی من امتحان کنید...
سودابه هول شد و گفت: نه نه... مرسی... لابد خونه اشغاله...
مرد جوان: به هر حال هروقت صلاح دونستید... میتونید با گوشی من تماس بگیرید...
سودابه لبخندی زد و تشکر کرد...
مرد جوان: از دوستان نازنین هستین؟! منظورم دانشکدهاَس...
سودابه: بله... همکلاسیم...
آقایی با یک سینی شربت مقابلشان ایستاد.. مرد جوان یک لیوان برای سودابه برداشت و خودش تشکرکنان گفت که میل به شربت ندارد...
لیوان را به سودابه داد... سودابه کمی از شربت را نوشید... طعم شیرین و خنک شربت تلخی دهانش را گرفت...
مرد جوان پرسید: راستی.. اسمِ من سیناست... اسمِ شما چیه؟!
سودابه که باز نفسش تند شده بود زیر لب پاسخ داد: سودابه...
سینا لبخندی زد و گفت: خوشوقت شدم...
سودابه: همچنین...
نازنین که از دور آنها را میپایید، پیش آمد و گفت: بچهها... خوش میگذره؟!
سینا لبخندی آقامنشانه زد و گفت: بله خانوم... با میزبانی مثل شما حتماً خوش میگذره.
نازنین خندهی پُر ناز و ادایی کرد و گفت: به هر حال ببخشید که نمیتونم تکتک سر بزنم و پذیرایی کنم خودتون از خودتون پذیرایی کنید...
کنید...
سینا: تشکر... همه چی عالیه!!
نازنین که انگار دوست داشت صمیمیتر از آنچه که بود به نظر بیاید قدمی نزدیکتر گذاشت و زیر گوشِ سینا چیزی گفت که سینا با صدا خندید...
طنین خندهاش دلِ سودابه را لرزاند... دوباره نگاهش کرد... چشمهای گیرایی داشت... زود خودنمایی میکردند... رنگ خاصی داشتند... گویی با هر پلکی که میزد پررنگتر یا کمرنگتر میشدند... و نگاهش... نگاهی که حرف میزد به سودابه
میگفت: « چقدر آشنایی... » ، یک نگاهِ باهوش، نگاهی که آدم را با خود میبُرد... سودابه را که بُرده بود... چه خندهی زیبایی...!! ردیف دندانهای یک دست و سفیدش، لبخند زیبایی را به نمایش میگذاشت... تضاد پوستِ تقریباً تیرهاش با رنگ چشمها، جوری خواستنی از دیگران، متمایزش میکرد... موهایش کوتاه بود... خیلی کوتاه و همه را طبق آخرین مُد سشوار کرده بود... تقریباً بلند قامت بود و چهارشانه... کت و شلوارِ نوک مدادی خوشدوختی پوشیده بود... سودابه غرق در افکار خود و خیره به سینا بود که نگاه سینا غافلگیرش کرد... پیدا بود دقایقی است که نازنین تنهایشان گذاشته...
سینا پرسید: نمیخوای ساعت رو نگاه کنی!!
سودابه هول شد و گفت: راستی... ساعت چنده؟
سینا لبخندزنان گفت: هول نشو... شوخی کردم...
سودابه که دوباره عصبی شده بود نگاه به ساعتش انداخت و گفت: نباید دیر بشه...
سینا: نترس سیندرلا... تا ۱۲ خیلی مونده... طلسمت باطل نمیشه!!
بعد با کمی اغراق سرش را عقب برد و نگاه به کفشهای سودابه انداخت و گفت: کفشهات هم که سیندرلاییه!!... سعی کن موقعِ رفتن یه لنگهاشو جا بزاری....
بعد با لبخندِ خاصی سودابه را چشم دوخت... سودابه حیران او بود... فقط اگر نازنین کوتاه میآمد و دست از سرشان برمیداشت!! خیلی دلچسبتر میشد...
نازنین که دوباره به آنها نزدیک میشد گفت: پاشو سودی... فریده داره دنبالت میگرده... پاشو... بدجوری جا خوش کردی...
و دستِ سودابه را گرفت و به دنبال خودش کشید... نگاه سودابه روی سینا جا مانده بود... سینا بلند گفت: سعی کن یه لنگهاشو جا بزاری سودی!!
نازنین اخمی کرد و پرسید: با تو بود؟ چی میگه؟!
میگه؟!
سودابه که سعی داشت عادی باشد گفت: هیچی بابا...
نازنین که پیدا بود دلخور است گفت: نگو...!!... اوناهاش فریده...
فریده که روی صندلی نزدیک درِ ورودی سالن نشسته بود... در میانِ شلوغی اطرافیان و میهمانانی که با رفت و آمد تصویرش را مات میکردند دستش را برای سودابه تکان داد... سودابه لبخندزنان به سویش شتافت و کنارِ فریده جای گرفت...
فریده: تو کجا بودی؟!
سودابه: طرف بالکن... خیلی وقته اومدی؟!
فریده: نه... یه ده دقیقهای میشه...
سودابه: با مرتضی اومدی؟
فریده: آره... میاد دنبالمون...
سودابه: خدا رو شکر... همهاش توی فکر برگشتن بودم
فریده خندهی موذیانهای کرد و گفت: یونس چیزی نگفت؟!
سودابه: اصلاً نمیدونه من اینجام!!
فریده: مامانت بهش میگه...
سودابه: سفارش کردم هیچی نگه...
فریده: پس الآن اسفند روی آتیشه!!
سودابه شکلک تلخی درآورد و گفت: اصلاً مهم نیست!!
فریده: راستی نازی چی میگفت؟!
سودابه: چی؟
فریده: میگفت با گُلِ مجلس بدجوری گرم گرفتی!!
سودابه به یاد سینا افتاد... لبخندی زد و گفت: گُلِ مجلس؟! نازنین رو که میشناسی اُستادِ اغراق کردنه!!
فریده: آخه یه جوری اینو گفت که حس کردم واقعاً داره حرص میخوره!
سودابه فقط لبخند زد... بعد نگاهش رفت به دنبالِ نازنین که با آن لباس زیبا، زیباتر از همیشه شده بود و قد و بالایش را به رُخِ میهمانان میکشید... به همهجا بیپروا و شاد سَرَک میکشید... و صدای بیپروای خندهاش از هر جای سالن به گوش میرسید... برای لحظهای نگاهش روی نازنین ماند و فکرش رفت...
دیگر نازنین را نمیدید... چقدر دلش میخواست مثل نازنین از تَهِ دل بخندد...
بیهیچ دغدغهای... بی هیچ اضطرابی... چقدر نیاز داشت برای لحظهای، آرامشِ واقعی را درک کند... حس کند... زیر لب با خودش گفت: من توی خواب هم آرامش ندارم...
ندارم...
دوباره نازنین را دید که دستِ ناهید را میکشد تا همراهیش کند... پیراهن زیبایش با هر حرکت او چرخی میخورد و نگاهها را مسحورِ خود میکرد... سودابه توی دلش گفت: « نازنین استادِ دلبری کردنه!! »کاری که سودابه را همیشه دستپاچه میکرد!!
دقایقی بعد میهمانان بنا به خواستهی نازنین دورِ هم نشسته بودند و ترانهای قدیمی را دسته جمعی میخواندند. بابک برادر نازنین هم ناشیانه گیتار میزد...
فریده و سودابه دور از جمع نشسته بودند... سودابه ترانه را زیر لب همراهی میکرد... اما شعر از یادش رفت، وقتی از دور سینا را خیره به خود دید... فریده خیلی زود متوجه شد و پرسید: اون کیه؟! میشناسیش؟!
سودابه لبخندزنان سر به زیر انداخت و زیر لب گفت: گُلِ مجلسه دیگه!!
فریده یک نگاه به سینا و یک نگاه به سودابه انداخت و گفت: مارمولک!! این که دسته گُله!! بیخود نبود نازنین اونطوری حرص میخورد... پس چرا هیچی نگفتی سودابه: چیزی نبود که بگم... چند کلمهای حرف زدیم...
فریده پشت چشمی نازک کرد و گفت: دیگه میخواستی توی این چند دقیقه چیکار کنید؟!... چقدر هم ماشاالله باحیاست!! چشم ازت برنمیداره!!
سودابه هم خُرسند بود هم خجالتزده... فقط لبخند زد و چیزی نگفت. سینا باعث شده بود کمتر به خانه فکر کند...
هنگامِ صرف شام، پدر نازنین از همهی میهمانان خواست که به طبقهی بالا بروند... میز بزرگی با چیدمان زیبایی از انواع غذاها و دسرهای رنگی انتظارشان را میکشید. سودابه همراه با فریده و فرشته به طبقهی بالا رفتند... سینا از فرصت استفاده کرده بود و دوباره کنار سودابه ایستاده بود!! لبخندی زد و رو به سودابه گفت: « چی میخواین براتون بِکشم؟! »
سودابه هیجانزده و ملتهب گفت: مرسی... دوستام برام مییارن... و لبخند زد
سینا: دوستاتون چه میدونن شما چی میخواین... بعد در حالیکه بشقابی را برمیداشت گفت: اجازه بدین خودم براتون دست به کار بشم...
سودابه خندهاش گرفت... رفتارِ سینا طوری بود که انگار میزبان است نه میهمان!
میهمان!
نازنین نزدیکشان شد و پرسید: سیناجون چیزی لازم نداری؟!...
فریده و فرشته که با بشقابهای غذا نزدیک میشدند نگاهی معنادار به هم انداختند و بعد سودابه را جستجو کردند که معذب و خجالتزده کنارِ سینا ایستاده بود...
سینا در جواب نازنین گفت: نه... ممنونم... من از خودم پذیرایی میکنم!... نگران نباشید تازه جورِ دوستتون رو هم میکشم!
نازنین نگاه به سودابه داد و با حالتِ خاصی که حسادت به خوبی نمایان بود گفت: چرا؟! سودابه که خودش میزبانه!!
سینا نگذاشت سودابه پاسخ بدهد پیشدستی کرد و گفت: اون که البته... اما در خدمت ایشون بودن هم لطفی داره که نمیشه ازَش گذشت...
و بعد در حالیکه رو به سودابه داشت پرسید: فقط از هر چی که میخواین بگین...
سودابه با لبخندی شرمگین تشکر کرد... با خودش فکر میکرد « هیچکس این طوری حالِ نازنین را نگرفته است آن هم در خانهی خودش!!
نازنین در حالیکه زیر لب میگفت خدا شانس بده آنها را ترک کرد!!
فریده و فرشته لبخندزنان به سودابه خیره بودند... فریده: سودی... آقا سینا رو منتظر گذاشتی بگو چی میخوای دیگه؟!
سودابه به خود آمد و گفت: باشه... باشه...
سینا حالت خندهداری به چهرهاش داد و گفت: فقط امیدوارم شکمو نباشی... اون مجبورم تا تَهِ این میزو برم!!
سودابه با صدای بلند خندید... فریده درِ گوشش گفت: خدا واقعاً بده شانس!!
سودابه سرشار از خوشی شد...
***
دیروقت بود و سودابه دوباره دلخوشیها را گُم کرده بود... سوار بر اتومبیلِ مرتضی برادرِ فریده به خانه برمیگشت... در دلش آرزو میکرد ای کاش همهچیز متفاوت بود... به یاد سینا افتاد، چقدر اصرار کرده بود او را به خانه برساند... اما سودابه قبول نکرده بود... هر چه به خانه نزدیکتر میشدند اضطراب مُچالهترش میکرد... برای چندمین بار شمارهی خانه را گرفت... هنوز اشغال بود... همین که دست از شماره گرفتن برداشت گوشیاش زنگ خورد...
فوری پاسخ داد: بله؟!
و صدای یونس بود که گفت: تو کجایی؟!
کجایی؟!
سودابه: یونس تو خونهای؟! مامانم اینا خوبَن؟! چرا تلفن این همه اشغاله؟!
صدای یونس که از شدت عصبانیت چند رگه شده بود به گوشش رسید: گفتم تا حالا کجایی!!
سودابه: دارم میام خونه... توی راهم... مامان اینا خوبن؟!
یونس که سعی میکرد، آرامتر پاسخگو باشد گفت: آره... چیزی نیست...
و صدای بوق...
همین که کلید به درِ حیاط انداخت و در باز شد یونس را توی حیاط دید... هوای سرد، صورتش را سُرخ کرده بود... سیگارش را که به نیمه رسیده بود توی باغچه پرت کرد و قدمی به سوی سودابه برداشت... ابروهای مشکیاش توی هم گره خورده بودند... چنگی به موهایش انداخت و آنها را عقب کشید... سودابه با چشم غرهای او را برای اجرای هر عکسالعملی مُردد گذاشت... از کنارش رد شد و پلهها را به سرعت بالا رفت...
مادر روی کاناپهی روبروی تلویزیون دراز کشیده بود... تسبیحاش میان انگشتان چروکیده و لاغر بالا و پایین میشد... چهرهی آرامش، لبخند بر لب سودابه آورد... گونهی سردش را به گونهی گرمِ مادر چسباند... دست دور گردنش انداخت و او را به خود فشرد...
سودابه: مامان... چرا تلفن این همه اشغال بود؟! مُردم انقدر فکرای عجیب غریب کردم!
مادر لبخندی زد و نگاهش کرد و گفت: یونس بود... تا فهمید رفتی جشن تولد اخمهاش رفت توی هم... بعدش هم دیدم تو حیاط نشسته و هی شماره میگیره...
سودابه: اصلاً به اون چه؟! شما چرا بهش گفتی کجام!
مادر: مامان جان چرا اینطوری حرف میزنی بندهی خدا نگرانت شده بود!!
سودابه: ولش کن مامان... اصلاً ازش حرف نزنیم!!
مادر: بهت خوش گذشت یا نه؟!
سودابه: آره... خیلی خوب بود... پات چطوره؟!
مادر: پام و ولش کن... مثل همیشهاَس... از مهمونی برام بگو...
سودابه همانطور که از جا برمیخاست گفت: الآن پُمادِتو مییارم... از اول هم تعریف میکنم چی به چی بود... بابا چطوره؟!
مادر: امروز که در کل بدتر بوده...
سودابه به سوی اتاق خوابِ گوشهی سالن رفت... آهسته در را گشود...
را گشود... نورِ کمرنگی روی صورت زرد پدر نشسته بود... پلکهایش تکانی خوردند... سودابه سر پیش آورد و دقت کرد... میخواست مطمئن شود حرکتِ پلکها را درست دیده یا نه!! سه ماه میشد که پدر در بستر افتاده بود... بیهیچ حرکتی... بیهیچ حرفی... دکترها معالجهی خاصی را پیشنهاد نکردند... بیماری و عدم توانایی در حرکت را ناشی از کهولت سن تشخیص دادند... حالا چند روزی میشد که پدر حتی پلکها را هم باز نمیکرد... بیشترِ کارهای پدر بر عهدهی یونس بود...
سودابه جلوتر رفت... کنارِ تخت پدر ایستاد... دست روی قفسهی سینهی او گذاشت حرکتِ آرامِ قفسهی سینه کمی رنگ گرفت... پلکها تکانی خوردند... و به سختی کمی باز شدند... سودابه خوشحال شد... لبخند زد و وگفت: سلام بابا...
نگاه نیمهی پدر رنگ مهربانی گرفت... سودابه فوری خم شد و گونهی پدر را بوسید... بعد سعی کرد او را کمی جابهجا کند... بالشهای زیرِ سرش را مرتب کرد و بعد دستهای وَرَم کرده و سردِ پدر را در میان دستها گرفت و آهسته پرسید: بابا آب میخوری؟!
سودابه به سختی نیم تنهی پدر را بالا کشید تا بتواند لیوانِ آب را به او نزدیک کند...
پدر بیآنکه نگاه از سودابه بگیرد دهانش را به لیوان نزدیک کرد... به سختی جرعهای نوشید... نگاهِ بیرمقش همچنان به سودابه بود... قطرهای آب از کنارِ دهانش روی دست سودابه چکید نفسِ عمیقی کشید... نفسی از اعماق جان... راحت و بیصدا... و نگاهِ روشنش رو به سودابه ثابت ماند... فکش رها شد و دهانش نیمه باز ماند... موجی از وحشت تیرهی پشت سودابه را لرزاند... با دستهای لرزان پدر را تکان داد.. و با صدایی که از ژرفای چاهی به سختی بیرون آمد گفت: بابا؟... بابا؟!!
انگار پدر سالها بود که نفس نمیکشید... سودابه با آخرین توانش فریاد کشید: یونس...
***
با تلنگری درِ اتاقِ کوچک باز شد... سودابه میانِ چارچوبِ در ایستاد...
دو ماهی میشد که صبحها نورِ آفتاب به تختخوابِ خالی پدر میافتاد... از دست دادن پدر سخت بود... اما به خاطر مادر تحمل میکرد حالا هراسِ تنها گذاشتنِ مادر بیش از پیش شده بود...
رفتن به دانشگاه... درس خواندن و همزمان کار کردن، برایش طاقت
انتشاراتِ دانشکدهاشان محلِ مناسبی برای کار کردنِ سودابه بود... صبحها تا ساعت یک بعدازظهر توی دفتر انتشارات بود و بعد از آن هم سرِ کلاس درس حاضر میشد... با دوست و همکلاسیاش فرشته همکار بودند... هر دویشان توی اتاقِ کوچکی واقع در طبقه پنجم مشغول به کار میشدند. حقوقِ کارمندی به جا مانده از پدر مرحومش، برای گذرانِ زندگی و هزینههای مربوط به دانشگاه کافی نبود... البته با در نظر گرفتن اندک اجارهای که بابت نیم طبقهی دوم از یونس میگرفتند... بنابراین سودابه مجبور بود در کنار درس خواندن درآمدی هم داشته باشد...
صدای یونس، سودابه را به خود آورد... نگاه دیگری به اتاقِ پدر انداخت... آهی کشید و در را بست... مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: یونس خیلی وقته منتظره مادر... دیرت نشه...
سودابه با بیحوصلگی بندِ کیفش را روی شانه انداخت... گونهی مادر را بوسید و ساعت خوردن قرصهایش را یادآوری کرد...
یونس کلافه از انتظار با دیدن سودابه نفسی کشید و از روی پلهها بلند شد به سوی اتومبیلِ پارک شدهی جلوی در رفت و گفت: بجنب که دیر شد...
سودابه نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت: خب زودتر میرفتی...
یونس: چه کاریه؟ خب ماشین که فعلاً هست... چرا میخوای خودت رو اذیت کنی!!
سودابه با تلخی گفت: اذیت نمیشم... میگم اگه دیرت شده میرفتی...
یونس: خیله خب بابا...!! نمیشه به تو حرف زد!!
سودابه با بیمیلی سوار اتومبیلِ دوستِ یونس شد... یونس در را بست... گرمای اتومبیل تعریفی نداشت ولی از سرمای بیرون بهتر بود... سودابه نگاهی گذرا به او که پشت رُل جای میگرفت انداخت... یونس...!! حتی نامش هم سودابه را مُعذب میکرد... احساس میکرد در برابر محبتهای او عاجز است... کلافه است... پسر یکی از دوستان قدیمِ پدرش بود... از همان روز که برای کار به تهران آمد، در منزل پدر سودابه به عنوان مستاجر ساکن شد... پدرش را که از دست داد، پدرِ سودابه خواست که جای خالی او را برای یونس پُر کند... بنابراین یونس خیلی زود از قالب یک مستاجر بیرون آمد و مثل فرزندی با محبت کنار پدر سودابه ماند تا همان لحظه که دیگر پدر نبود... یونس از همان روز که نیم طبقهی دوم خانهی پدر سودابه را ساکن شد... با همان دیدار اول... با همان اولین برخورد، نگاهش تبدار شد... سودابه اما نه!!
نه!!
محبتهای بیدریغِ یونس به پدر بیمارِ سودابه و حالا به مادرش، او را معذب و مدیون میکرد... میدانست دلِ یونس در هوای اوست که میتپد... و از این بابت اصلاً خشنود نبود... روی یونس و کمکهایش همیشه حساب میکرد... اما در مقابل، نمیتوانست، این محبتها را با عشق، جبران کند... یونس را مثل یکی از اعضای خانوادهاش میدید... مثل برادرهایش... یونس با اندامی درشت و چهارشانه... موهای مشکی و تابدار که وحشی و رها تا روی گردن را میپوشاند... و چهرهای مردانه برای هر دختری جذاب مینمود اما... با همهی این اوصاف، یونس رویای سودابه نبود... سودابه در رویای عشقی آتشین که وجودش را شعلهور سازد سر روی بالش میگذاشت... یونس ایدهآلش نبود... آرزویش نبود... جملات دلنشین و زیبا بلد نبود ژستهای عاشقکش نداشت... خیلی زود عصبانی میشد و از کوره درمیرفت...
یونس صدای موزیک را کم کرد و گفت: « امروز یه کمی صبر کن، میام دنبالت »
سودابه کمی جابهجا شد و گفت: « نمیخواد بیای... با فریده برمیگردم... »
یونس: خب فریده رو هم میرسونیم.
سودابه: نه... مرتضی میاد دنبالش!!
منبع: https://fidibo.com
