غارهای فراموشی
#غارهای_فراموشی، #جان_کریستوفر، مترجم: #حسین_ابراهیمی_(الوند)، #کتابهای_بنفشه، #واحد_کودکان_و_نوجوانان_مؤسسه_انتشارات_قدیانی
داستان کتاب به نظرم داستانی استعاری بود که در آن تعابیری چون میوهی جاودانهگی و میوهی دانایی به شکلی وجود داشت. البته این کتاب جان کریستوفر هم برای مخاطب نوجوان نوشته شده بود. امتیاز: ۵ از ۱۰.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
سال ۲۰۶۸ است و دو دوست به نامهای مارتی و استیو در یک شهر که با نام حُباب شناخته میشود در سطح ماه زندهگی میکنند. آنها اجازه دارند تا با مهپیما (خودروهای ماهپیما) در منطقهی مجاز سواری کنند. در یکی از این گردشها متوجه میشوند که رانندهی مهپیما یادش رفته کلیدی که به آنها اجازه میدهد از منطقهی مجاز گردش خارج شده و به نواحی دیگر ماه وارد شوند را بردارد. آنها این فرصت بادآورده را از دست نمیدهند و به منطقهای میروند که یکی از اولین ایستگاههای ماه در آن قرار دارد و در آن ایستگاه متروک، دفترچهٔ خاطرات اندرو ثرگود را مییابند که سالها پیش در ماه ناپدید شده است. در آن دفترچه مختصات مکانی را مییابند که ثرگود ادعا کرده در آنجا یک گُل بزرگ را دیده است. پس از کمی مشاجره به آنجا میروند و مهپیمای آنها در غاری سقوط میکند که در آن گیاهان عجیبی وجود دارند که همهگی بهدست یک هوش برتر بیگانه کنترل میشود. در آن غار اکسیژن زیادی وجود دارد و میتوانند بهراحتی تنفس کنند و مردی را میبینند که سالهاست در آن غار زندهگی کرده ولی پیر نشده است. در آن غار تمام مواد غذایی مورد نیاز از میوههای مختلف وجود دارد، و هر چیزی که میخواهند پس از اندکی برای آنها فراهم میشود. به تدریج متوجه میشوند که موجود بیگانه در حال اثر گذاشتن بر مغز آنهاست و به فکر چاره میافتند. در انتها آنها با تحت تاثیر قرار دادن ثرگود از طریق یادآوری خاطرات نوجوانیاش، راه فرار را از او یاد میگیرند و از غار خارج میشوند، البته خود ثرگود با اصرار به غار برمیگردد؛ بچهها هم تصمیم میگیرند از موضوع با هیچکس صحبتی نکنند.