همیشه همه‌چیز درست زمانی تمام می‌شود که تو آمادگی‌اش را نداری. همیشه گیج و گنگ برمی‌گردی خانه. تمام راه به خودت می‌گویی دوست داشتن یعنی این‌که برای خوش‌بختی دیگری از خودت بگذری و تمام راه اشک امانت نمی‌دهد. به خانه که می‌رسی خودت را روی تخت رها می‌کنی و در فاصله‌ی چرت‌هایی که مثل مرگ موقت تو را برای لحظاتی کوتاه از تحمل زجر دوری نجات می‌دهد به یاد می‌آوری هرگز مهم‌ترین حرف‌هایی که باید می‌زدی را نزده‌ای. به‌اندازه‌ی کافی به مسافرت نگفته‌ای چقدر دوستش داشته‌ای. به‌اندازه‌ی کافی برای نگه‌داشتنش نجنگیده‌ای از همه بدتر شک داری او در دنیای تازه‌اش واقعاً خوش‌بخت‌تر باشد.
شوک گسستن بعد از چند روز فرو می‌نشیند. چشمت به جای خالی مسافرت عادت می‌کند. گوشت به دریافت‌نکردن طنین صدایش در حریم تنت خو می‌گیرد. شامه‌ات ناپدیدشدن آرام‌آرام عطر تنش را می‌پذیرد، بی‌آن‌که حفره‌ی خالی در سینه‌ات به فقدان قلبت عادت کرده باشد. روزها می‌گذرد و تو می‌مانی و صلیب رنج فراقی که باید هر روز و هر ساعت بر شانه‌هایت حمل کنی.
این تنها آیینی‌ست که من در تمام زندگی‌ام به آن وفادار بوده‌ام. آیین کندن از آن‌هایی که دوست‌شان داشته‌ام یا دوستم داشته‌اند. آیین راهی‌کردن‌شان به سرزمینی دیگر.

#بازگشت_ماهی‌های_پرنده، #آتوسا_افشین‌نوید، #آگه، ص ۳۶۳