گلشاد و گلنوش (کلیله و دمنه خندان)
آوردهاند که در ناحیت کشمیر مرغزاری بود خوش و صیادان آنجا بسیار. زاغی در حوالی آن مرغزار بر درختی بزرگ خانه داشت. زاغ را فرزندی بود که میل بسیار به ورزش و توانمندی داشت و مادر را بگفت که باید مرا به مدرسه ورزش گذاری تا قهرمان شوم و همه نام مرا تکرار کنند و تصویر من بر دیوار خانههایشان بزنند و همچون من قارقار کنند و هر کجا روم برای من بالوپر بشکنند و من پنجه پای خود را به نشان یادگاری بر ورق پارههایشان زنم و زان پس به هر کجا خواهم بروم، سوار چرخبال شخصی شوم و از مرارت بالبال زدن رهایی یابم.
مادر چون اصرار فرزند دید گفت که به زودی گروهی از ورزشکاران از اینجا گذر خواهند کرد و من پیش ایشان خواهم رفت و پافشاری خواهم کرد که تو را در میان بپذیرند وگر نپذیرند، سر خود کج خواهم کرد وگر مال بخواهند، بالوپر خود خواهم فروخت و هر چه بخواهند میکنم که خوش عاقبتیِ فرزند برای مادر از هر چیز دیگر باارزشتر است.
روزی صیادی روی بدان درخت نهاد و به زیر آن دام بینداخت و منتظر نشست. ساعتی بود تا آنکه گروهی از کبوتران برسیدند، همگی جزو لیگ دسته یک مرغزار، و به دیدن آنها بچه زاغ هیاهو کرد و بالا و پایین پرید و گفت: "مادر! مادر! من از همینها میخواهم!"
زاغ از بالای درخت، دام و کبوتران را دید؛ صدا کرد و الحاح۱ ورزید که از دام پرهیزشان دهد. آنها اعتنا نکردند و در دل گفتند که سر ما همچون سر عقاب است و هیکل ما چون هیکل گاو است و نعره ما چون نعره شیر است و لازم نباشد که به صدای زاغکی توجه کنیم و چون هوس خوردن داشتند به سمت دانهها رفتند و غافل فرود آمدند و جملگی در دام افتادند. کبوتران را اضطرابی آمد و مجادله میکردند هر یک با دیگری که تو میل دانه کردی و باعث شدی که فرود آییم. در میان آنها کبوتری بود باتدبیر که سرمربی گروه بود و تعهد داده بود که آن گروه به لیگ برتر رساند، گفت: "جای مجادله نیست، شما همگی ورزشکارید و قهرمانید و نیرومندید. صواب آن باشد که حال به طریق تعاون، قوتی کنید تا بلند شویم و دام از جای برگیریم، که قوت شما دام را از جای بلند خواهد کرد و رهایی خواهیم یافت."
پس خواست که شمارش معکوس جهت پرواز دستهجمعی آغاز کند که یکی از کیوتران گفت: "برای من لباس مخصوص چنین کاری فراهم نکردهاند و من با این جامه پرواز نخواهم کرد."
دیگری گفت: "در قراردادی که با من بسته بودند، چنین حرکت اضافهای را ذکر نکرده بودند و من پرواز نخواهم کرد."
آن یک لب گشود که سه نوبت غذای روزانه وعده داده شده در قرارداد را به ما ندادهاند و من پرواز نخواهم کرد.
دیگری ندا داد که من هنوز در فرم بدنی مطلوب نیستم و چنین پروازِ پرقدرتی بالهایم را کجومعوج خواهد کرد و برای پنجه هایم ضرر دارد و پرواز نخواهم کرد.
یکی دیگر گفت که من زمان قراردادم با باشگاه به پایان رسیده و تا یک درهم و دینار آخرم را نگیرم، از جایم تکان نخواهم خورد و پرواز نخواهم کرد.
پس کبوتران هر یک حدیث خود میگفتند و از جاهی نجنبیدند. صیاد که کنجی نشسته بود بیرون آمد و جملگی در دام گرفت و برد. زاغ و بچهزاغ هر دو فرجام کار آنها بدیدند.
۱- پافشاری
#گلشاد_و_گلنوش_(کلیله_و_دمنه_خندان)، #گیتی_صفرزاده، #مدرسه، صص ۲۵-۲۷