در روزگار ما به دو گونه می‌شد با دوستان گفت‌وگو و احوالپرسی کرد؛ یکی آنکه بر سر دیوار حیاط می‌نشستیم و دوست داخل حیاط می‌نشست و از آنجا به آواز همدیگر را صدا می‌کردیم و گفت‌وگوها می‌نمودیم و گاه او از درختان حیاط، پرتقال می‌چید و به بالا پرت می‌کرد و گاه من از کیسه‌ام، نخودچی و کشمش برایش به پایین می‌ریختم و خوراک‌های لذیذ را با یکدگر به اشتراک می‌گذاشتیم. دیگر آنکه مرقومه می‌نوشتیم برای دوستی که از ما دورتر بود و برای مرقومه نوشتن، کاغذهای رنگین انتخاب می‌کردیم و پایان نامه می‌نوشتیم "نمک در نمکدان شوری ندارد دل ما طاقت دوری ندارد"، آنگاه به هوای ارسال مرقومه به سر خیابان می‌رفتیم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردیم. سپس به خانه می‌آمدیم و هرروز صبح، درِ خانه را پنج دفعه باز و بسته می‌کردیم تا ببینیم جواب مرقومه‌مان آمده یا نه، و چون جواب مرقومه می‌رسید، آن را به‌سرعت باز نمی‌کردیم تا لذتش دوچندان شود. به وقت مناسب آن را می‌گشودیم و کاغذ رنگی و دست‌خط دوست را می‌دیدیم و قلبمان گرومب گرومب می‌رقصید و در انتهای مرقومه می‌خواندیم که نوشته بود: گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی.

#گلشاد_و_گلنوش_(کلیله_و_دمنه_خندان)، #گیتی_صفرزاده، #مدرسه، صص ۵۰ و ۵۱