مرگ با تشریفات پزشکی آنچه پزشکی درباره مردن نمیداند
تولستوی مینویسد "آنچه بیش از همه ایوان ایلیچ را عذاب میداد فریب و دروغی بود که به دلایلی همه پذیرفته بودندش، اینکه ایوان در حال مرگ نیست و فقط بیماری است که باید آرام بماند و دوره درمان را از سر بگذراند و، پس از آن، نتایج خوبی به دست خواهد آمد". ایوان ایلیچ نور امیدی در دل داشت که شاید اوضاع عوض شود، اما هرچه ضعیف و نحیفتر میشد، میفهمید که اوضاع چندان بسامان نیست. او در اضطراب و ترسِ روزافزون از مرگ زندگی میکرد. اما مرگ موضوعی نبود که پزشکان، دوستان و خانوادهاش بتوانند با آن کنار بیایند و بپذیرندش. این همان چیزی بود که عمیقترین زخم را به جان او مینشاند. تولستوی مینویسد "هیچکس آنطور که او دلش میخواست به حالش ترحم نمیکرد. بعضی لحظات بعد از تحمل دردهای عمیق، بیشتر از هر چیزی دلش میخواست کسی دلش به حال او بسوزد، درست همانطور که دل آدمها برای بچههای مریض میسوزد. دلش لک زده بود که کسی بیاید و او را نوازش کند و دلداری بدهد. او میدانست که حالا آدم گندهای شده و ریشش به سفیدی میزند و به همین خاطر تحقق این آرزو ممکن نیست. بااینحال، هنوز دلش دنبال چنین چیزهایی بود".
#مرگ_با_تشریفات_پزشکی #آنچه_پزشکی_درباره_مردن_نمیداند، #آتول_گاواندی، مترجم: #حامد_قدیری، #ترجمان_علوم_انسانی، ص ۱۸