شهری چون بهشت
نقد و بررسی داستان کوتاه «شهری چون بهشت» (سیمین دانشور) با محوریت فرمالیسم توسط مصطفی انصافی و فرحناز علیزاده
در داستان «شهری چون بهشت»، «مهرانگیز»، کنیز سیاه پوست خانه علی است كه سرگذشت زندگیاش را برای او تعریف میكند و «علی» در این داستان به دختر خالهاش «نیر» دل باخته است.
«عید ایرانیها»، «بی بی شهربانو»، «زایمان»، «مدل»، «یک زن با مردها» و «در بازار وکیل» از جمله داستانهای این مجموعهاند كه متشكل از 10 داستان كوتاه است.
چاپهای مجدد این كتاب در سالهای اخیر از سوی انتشارات خوارزمی منتشر شده.
مصطفی انصافی:
پیش از قرن بیستم منتقدان، آثار ادبی را با رویکردی غیرادبی به نقد میگذاشتند. عدهای ادبیات را محصول زمانهی خویش میدانستند و آن را به عنوان اثری تاریخی مورد نقد قرار میدادند. عدهای زندگینامهی مولف را محور نقد قرار میدادند و میکوشیدند به تطابق اتفاقات زندگی مولف با متن بپردازند. عدهای سیاست و اخلاق را محور نقد قرار میدادند و عدهای دیگر ادبیات را وسیلهای برای انتقال اندیشه میدانستند و صرفا با رویکردی فلسفی به نقد اثر میپرداختند. هیچ کدام از این رویکردها به جوهر ادبیات که همان ادبیت باشد توجه نداشتند و "ادبیات" به عنوان "ادبیات" در مطالعات منتقدان مطرح نبود.

فرمالیسم دستاورد متمایز قرن بیستم در عرصهی زیباییشناسی بود و ریشهی شکلگیری فرمالیسم، نقد علمی بود که در ابتدا با فرمالیسم روسی شروع شد و پس از آن در نوشتههای منتقدان نو ظاهر شد و سپس به نئوفرمالیسم رسید. فرمالیسم ابتدا از طرف منتقدان این گرایش در روسیهی پیش از انقلاب اکتبر 1917 مطرح شد و پس از آن تعدادی از منتقدان چون رومن یاکوبسن، ویکتور شکلوفسکی و بوریس آخنباوم تا سالهای پایانی دههی بیست آن را تئوریزه کردند. از طرف دیگر منتقدان نو در سالهای ابتدایی دههی بیست به تئوریزه کردن فرمالیسم پرداختند که بخشی از نظریاتشان را مدیون مقالات تی. اس. الیوت دربارهی شعر اند و در سالهای بعد نئوفرمالیسم با تغییراتی در ساختار و با تکیه بر روایت به نئوفرمالیسم رسید و بیشتر در تحلیل سینمایی به کار گرفته شد که منتقدانی چون دیوید بوردول و کریستین تامسون سردمدار آن بودند.
جان و روان نقد فرمالیستی توجه به فرم است و فرم، جوهر هنر است. آن چه که بین مثلا خبر روزنامه یا گزارش پزشکی قانونی دربارهی یک حادثه با داستانی دربارهی همان حادثه تفاوت ایجاد میکند فرم هنری است و در ادبیات داستانی عناصری که فرم اثر را شکل میدهند عبارتاند از فن روایت، لحن، شخصیتپردازی، گفتار، اندیشه ها/ فرآیندهای ذهنی، درگیری نمایشوار، عمل داستانی، نماد یا تصویر، مضامین و واکنش فرد.
اگرچه محور در داستان شهری چون بهشت، ظلم طبقهی فرادست به فرودست است اما نویسنده با تاکید زیادی بر این محور به داستاناش ظلم کرده. یک جا از زبان علی میشنویم که "فقط به سیاها نیست که ظلم میشه" و این ایده بارها تکرار میشود. بزرگترین ضعف داستان پررنگ کردن و تاکید بر عنصر "هرم" است. استفاده از این نماد، داستان را شعاری میکند و انگار که نویسنده میخواسته تعهد اجتماعیاش را در داستان پررنگ کند. در حالی که بدون این تاکید، داستان، هم داستان خوبی است و هم داستانی متعهد.
صحنهی پایانی و تشبیه سایهی نیر به هرم هیچ معنایی را در داستان تولید نمیکند، این توصیف و این تشبیه نیر را به عنوان ظالم داستان معرفی میکند؛ در صورتی که این گونه نیست و نیر ظلمی به مهرانگیز نکرده است. من، بهشخصه نمیتوانم از این صحنه برداشتی دیگر داشته باشم.
فرحناز علیزاده:
عنصر غالب در این متن همان "شهری چون بهشت" است. فرم داستان قصه در قصه است و هر قصه با دیگری متفاوت است. اولین چیزی که در نقد فرمالیستی باید مد نظرمان باشد آشناییزدایی است. دانشور در این داستان از شخصیتی مثل مهرانگیز که از ابتدا در ذهن مخاطب منفور است آشناییزدایی میکند. اسم "شهری چون بهشت" ما را به داستان مهرانگیزی میرساند که آرزویش شهری است چون بهشت و این البته آرزوی تمام شخصیتهای داستان است.
دانشور با استفاده از اصطلاحات عامیانه و لحن و لهجه، زبان را برجسته میسازد. ایهام، کنایه، صناعات ادبی، نامآواها و ... از راههای برجستهسازی زبان هستند. در نقد فرمالیستی چیزی که بسیار مهم است بررسی تقابلها، تضادها و تناقضهای متن است. در این داستان تقابلهایی چون زندگی/ مرگ، سفید/ سیاه، فقر/ غنا، بهشت خیالی/ جهنم زمینی، عدالت/ بیعدالتی، شکیبایی مهرانگیز/ بی صبری مادر و ... وجود دارند که باعث جذابیت متن و پررنگ شدن دغدغههای داستان میشوند.
من با رمانتیک پایان یافتن داستان مخالفام. این پایان رمانتیک به سانتیمانتالیسم نزدیک میشود. ولی با نماد هرم و تطبیق آن با شخصیتهای داستان موافقام. درست است که این نماد زیاد کار شده؛ ولی نماد جالبی است که در خدمت نماد بزرگتر داستان یعنی آرزوی تحققنیافته و شهری چون بهشت قرار میگیرد.
ایراد بزرگ سیمین دانشور در این داستان تفسیرهای گاه و بیگاهی است که از زبان راوی در داستان میآورد و خواننده را اذیت میکند. مثلا در جایی از داستان میخوانی: "این زن بزرگش کرده بود. از مادر به او نزدیکتر بود." این در حالی است که اینها را در داستان میبینیم و نیازی به توضیح و تفسیر نویسنده نیست. توجه داریم که مادر علی در داستان اسم ندارد، اما مهرانگیز اسم دارد. این یعنی این که مادر علی اسما مادر علی است و صرفا یک هویت اجتماعی دارد. اما کسی که واقعا برای علی مادری میکند مهرانگیز است. برای همین میگویم نیازی به توضیح و تفسیر نویسنده نیست.