محمود دولت آبادي سال 1319 در روستاي دولت آباد سبزوار به دنيا آمد. تحصيلات منظمي نداشت، در زمينه هاي مختلف، از كار در زمين هاي كشاورزي تا تئاتر و سينما كار كرده است و به طور كلي مي توان گفت: راه پرفراز و نشيبي را پيموده است تا به اين جايگاه رسيده است.

  سال 1353 به دست عوامل ساواك بازداشت شد و كار نگارش جاي خالي سلوچ را كه نخستين رمان وي است يك سال پس از آزادي اش؛ يعني در سال 1356 به پايان برد.

وي در زمينه هاي داستان كوتاه، داستان براي كودكان و نوجوانان،نمايش نامه و فيلم نامه هم آثاري دارد.

 

رمان جاي خالي سلوچ با مشكلي بزرگ؛ يعني رفتن سلوچ شروع مي شود و همه ي اتفاقات و حوادث بر محور همين  ماجرا مي چرخد.

شخصيت پردازي دولت آبادي در اين رمان بسيار جذاب و شايان توجه است. شخصيت هاي رمان عبارت اند از: سلوچ، مرگان، عباس، ابراو، هاجر، مولا امان، علي گناو،سالار، كربلايي دوشنبه و ...

سلوچ، همسر مرگان و به عبارتي مرد خانواده به دليلي كه در ابتداي داستان بيان نمي شود؛ اما بعد از خواندن يكي-دو بخش مي توان حدس زد، زمينچ- محل زندگي شان- را ترك مي كند. سلوچ حضور مستقيمي در داستان ندارد؛ اما به تدريج شخصيتش در پس ماجراها و ارتباط شخصيت ها با يكديگر آشكار مي شود.

مرگان همسر سلوچ، زني پرتلاش، فعال، نمونه ي واقعي زني روستايي و به بياني همه فن حريف كه همه ي اهالي روستا براي هر كاري از وي استمداد مي جويند. اكنون مرگان با وضعيتي سخت تر رو به روست، سلوچ رفته و براي گذران زندگي مجبور است بي وقفه تلاش كند، بچه هايش را به كار وادارد و حرف و حديث هاي افراد تنگ نظر روستا را بشنود؛ البته مرگان و خانواده اش به اين وضعيت عادت كرده اند و گاهي بي تفاوت از كنار آن ها مي گذرند.

عباس و ابراو: اين دو برادر( پسرهاي مرگان و سلوچ) بسياري اوقات با يكديگر درگير مي شوند. عباس بيش تر تن پرور و حريص است و به مجالس قمار مي رود. آن قدر حرص و آز بر وي فشار وارد مي آورد تا جايي كه به خاطر چند سكه-پول خورد- خود را به تحمل چه مشقتي وا مي دارد. در يكي از محفل هاي قمار به خاطر اين كه پول را از دستش در نياورند آن را قورت مي دهد و مجبور مي شود تا صبح در طويله روغن كرچك بخورد و درد و دل پيچه را به جان بخرد.

ابراو اوايل از كار گريزان است؛ اما خود را با حرفه اي جديد؛ يعني استفاده از تراكتور براي شخم زدن زمين مشغول مي كند، اهالي به ابراو اعتماد مي كنند و مسئوليت تراكتور را به وي مي دهند.

ابراو گاهي اسم پدر را مي آورد و معتقد است از وقتي سلوچ رفته اهالي روستا به ديده ي ترحم و بچه يتيم به آن ها مي نگرند و اين باعث آزار روحي وي مي شود؛ اما عباس اسمي هم از سلوچ نمي آورد و مي گويد با رفتن او وضعمان تغييري نكرده، فقط تنبيه بدني نداريم.

عباس نسبت به ابراو حسادت مي كند كه كار خوبي را براي خودش يافته؛ اما عباس به سارباني مشغول مي شود و طي حادثه اي كه روز عروسي هاجر در دشت برايش اتفاق مي افتد، عباس به پيري زودرس دچار مي شود.

دو شتر به يكديگر حمله مي كنند، عباس شتر عاصي را مي زند، شتر كينه مي گيرد و به عباس حمله ور مي شود، عباس از ترس در چاهي پنهان مي شود؛ اما در چاه ماري سمي به طرف وي مي رود مار بدون اين كه آسيبي به وي بزند آرام از كنارش مي رود و شتر را كه بر چاه چنبره زده نيش مي زند و عباس كه زخمي شده بيهوش مي شود، صبح خانواده اش او را در حاليكه موهايش كاملا سفيد شده مي يابند.

روزي كه ابراو در خدازمين مي خواست كار درو را شروع كند عباس و مادرش در چاله اي نشسته بودند و اجازه نمي دادند كه كار را شروع كند، ابراو مادرش را به زور از چاله بيرون مي آورد؛

 " ... ابراو، روح زخم خورده و ناكام، خود را پايين پراند، به درون گودال جهيد، روي مادر خسبيد و او را جهيد."

سرانجام ابراو با كمك مراد با مادرش آشتي مي كند، چون تراكتور خراب شده بود، ابراو تصميم مي گيرد با مادرش همراه با بقيه ي جوانان روستا، زمينج را ترك كند.

هاجر به اصرار مادرش با علي گناو كه فردي ميان سال است و زنش-رقيه- هنوز زنده است ازدواج مي كند. هاجر از علي گناو مي ترسد، البته اين نكته را نبايد فراموش كرد كه هاجر هنوز122 ساله است. مرگان روز عروسي هاجر پيراهن عروسي خودش را كوچك مي كند و بر تن هاجر مي پوشاند، اين نهايت فقر و تنگ دستي آن ها را نشان مي دهد.

علي گناو: علي گناو با چهره اي بسيار بي احساس و شوم يا حتي پليد در داستان بروز پيدا مي كند. مادرش زير آوار مرده است و با مرگان در حال كندن قبر مادرش است كه هاجر را از وي خواستگاري مي كند، به مرگان قول مي دهد كه براي دو پسرش كار خوبي پيدا خواهد كرد. مرگان هم فكر مي كند اگر با خواسته ي وي موافقت كند حداقل مي تواند آينده ي دخترش را تامين كند.

كربلايي دوشنبه: پيرمردي است كه با دادن پول به اين و آن و گرفتن بهره اش روزگار را مي گذراند، عروسش او را از خانه بيرون كرده و به خانه ي مرگان مي رود. گويي هم سفره ي آن ها شده تا بالاخره روزي ابراو او را از خانه شان بيرون مي اندازد.

سالار، به بهانه ي گرفتن بدهي هايش به خانه ي مرگان مي آيد و با مرگان گلاويز مي شود. سلوچ به او گفته مس ها را به جاي بدهي هايش بردارد؛ اما مرگان آن ها را پنهان كرده و سالار به جز چند تكه چيز ديگري را پيدا نمي كند.

سرانجام رمان چنين است كه مولا امان، برادر مرگان مي آيد و مي گويد سلوچ را در شاهرود ديده است، هر چند حرف هاي مولا امان باور پذير نيست و مرگان نبايد به آن ها اعتماد كند؛ اما اين بار چاره اي جز اعتماد ندارد.

مرگان نزد عباس مي رود و به او مي گويد قرار است زمينچ را ترك كند، عباس از مادرش قول مي گيرد سلوچ را كه ديد از او كاغذي بگيرد كه خانه فقط متعلق به عباس باشد و اين كه پول هم برايش بفرستد.

عباس و رقيه كه هردو عقيم و ناتوان هستند تصميم مي گيرند شيره كش خانه و بقالي را بياندازند.

مرگان از همه چيز مي گذرد از عباس، هاجر كه تازه پا به ماه شده است و با ابراو راهي مي شوند ؛ اما سلوچ را مي بينند.

"... مرگان همچنان بر لب جوي نشسته اند؛ چشم به درازناي جوي كسي مي آمد. مردي مي آمد. جنازه اي مي آمد. آدمي پوشيده در شولايي خونالود بيلي به دست داشت سلوچ؛ بيل كهكيني! از دهنه ي كاريز بيرون آمده بود. راه آب را بايد همو باز كرده باشد. چهره اش پيدا نبود. از شولايش، كپان خرش كه هميشه بر دوش داشت، خون مي چكيد. خون در پناه پاهايش كشاله اي پيوسته داشت.

" معدن چه جور جايي است، چه جور جايي؟! "

آنجا براي زن ها هم كار هست؟"

در پايان هم چنان اين سوال براي خواننده بدون پاسخ باقي مي ماند؟ آيا سلوچ به زمينچ برگشت يا خير؟ آيا برگشت سلوچ فقط در ذهن مرگان وجود داشت يا در واقعت رمان هم اتفاق افتاد؟

شخصيت پردازي و فضاسازي رمان بسيار قوي است، چون خواننده تا حدودي با اين موقعيت ها رو به رو شده و مي تواند تمام اين شخصيت ها و فضا ها را در ذهن خود تجسم كند.

زمينچ جايي كه روزي همه ي اعضاي خانواده ي سلوچ در آن به تلاش و تكاپو مشغول بودند، حالا به نمادي از بي  تحركي ، پوچي و ناتواني تبديل شده است، زمينچ مكاني است كه دولت آبادي سرگذشت جامعه اي رو به انزال را در آن به تصوير كشيده است.

دولت آبادي نويسنده اي تواناست، همه ي حوادث را به موقع، به جا و بسار مناسب ساخته و پرداخته است.

از توصيف بسيار استفاده كرده، اين خستگي خواننده را به همراه دارد، گاهي به نظر مي رسد خود نويسنده هم از توصيف خسته مي شود و اين طور بيان ميكند: "يك كلام:عباس از اين رو به آن رو شده بود." ( ص 283)

همه چيز را بسيار واضح و دقيق؛ مثل لقمه اي آماده در اختيار خواننده قرار مي دهد؛ مثلا در جايي بعد از اين كه چندين سطر از پنهان كاري هاي عباس صحبت مي كند آخر بيان مي كند:

" اين حس نا امني و بي اعتمادي به ديگران، چندان در پسر سلوچ ريشه دوانيده بود كه گه گاه زير آشكارترين كارهايش مي زد." (ص221) اين در حالي است كه خواننده، خود در آن چند سطر به همين نتيجه مي رسد. به نظر مي رسد حتي نشانه گذاري هايي كه در متن شده است سعي در شفاف جلوه دادن مباحث داشته است.

هر از گاهي نويسنده وارد داستان مي شود:" هجوم مرگان به سوي هاجر از نظر كدخدا، به همين نيت انجام گرفته بود." (ص 64)

يا در مكالمه اي بين پسر صنم_مراد_ با عباس و ابراو د صفحه ي 180-185 به نظر مي رسد مراد اين قدر سن ندارد تا اين حرف هاي پخته و سنجيده را بزند، همه حرف هاي خود نويسنده است كه اين شخصيت را ابزار كارش قرار داده تا حرف هايش را به خواننده منتقل كند.

جاي خالي سلوچ فضاي روستايي راكد و سست را بيان مي كند كه در آن همه براي زنده ماندن دست و پنجه نرم مي كنند. رماني كه ارزش هايي ازجمله تجدد، نو آوري، فن آوري، گرايش به مهاجرت، مبارزه و تقابل اين ها با يكديگر مي پردازد و در ميان بيان همه ي اين ها بر كار، ارزش و اهميت آن بسيار تاكيد دارد.

به هرحال رمان جاي خالي سلوچ به عنوان يكي از واقع گراترين رمان هاي معاصر فارسي و هم چنين از اين جهت كه قابليت ترجمه به زبان هاي مختلف را بيش از ساير رمان ها دارد ستودني است هرچند بعضي از جنبه هاي شاعرانه ي آن براي ترجمه مشكل ايجاد مي كند.

منبع: http://fanoos68.blogfa.com