کیا پاستیل دوس دارن؟
قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم












قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.




آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمیآوریم چرا ...

ﯾﻪ ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺗﯿﭗ ﻧﻤﯿﺰﻧﻦ ﻭﻟﯽ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﻨﺪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﺯﯾﺎﺩ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ، ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ... ﺳﺎﻋﺖ ۱ ﺷﺐ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻦ، ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻦ ... ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻦ ... ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺸﯿﻨﻦ ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪ dance me to the end of love ﻟﯿﻮﻧﺎﺭﺩﮐﻮﻫﻦ ﺭﻭ ۱۰ ﺑﺎﺭ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﻦ ﻋﻄﺮﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻣﺮﺩﻭﻧـﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻋﻄﺮﻫﺎ ﺑﻮﯼ ﯾﻪ ﻣـــﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﺎﺭﻩ !! ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﻠﺨﻨﺪ ... ﺑﺎ ۱۰ ﻣﻦ ﻋﺴﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺭﺩﺷﻮﻥ ! ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﻫﯿﭻ ﺣﺴﯽ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺸﻮﻥ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺨﻨﺪﻥ، ﺣﺘﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺭﻣﻖ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻧﮕﻪ ... ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ، ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻦ ! ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺩﺩﻝ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺧﻢ ﺟﺪﯾﺪ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﮕﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﺕ ﻣﯿﮑﻨﻦ ! ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻫﻤﻮﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﯿﺎﻥ، ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﻧﻤﯿﮕﺮﺩﻥ ... ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺩﺭﺩﯼ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻦ ! |
حلول ماه رجب و میلاد فرخنده امام محمد
باقر (علیه السلام) مبارک
تـــو بــــدتــــریــن اتــفـاق زنـــدگـی مــن بــودی . . .
تــو بــاعــث شــدی از هــمــه ی زیــبـایــی هــای دنـیـا دل بـکـنـم٬
و فـقـط بــه آغوش تـو فــکـر کــنــــم! ! !
تـو بـد بـودی امــا ,
... دلـــم بــــرایــــت تــنـگ شـــده اســـت . . .
دلم عجــیب برایت تنــگ شـــده اســت. . .
تـو بـد شـــدی امــا ,
هنوز هــم کــه هنوز اســـت دوســتــت دارم!!!
عــاشــقــانه تــر از هــمیشـــه. . .♥
دلم عجــیب برایت تنــگ شـــده اســت. . .
تـو بـد شـــدی امــا ,
هنوز هــم کــه هنوز اســـت دوســتــت دارم!!!
عــاشــقــانه تــر از هــمیشـــه. . .♥
دلم عجــیب برایت تنــگ شـــده اســت. . .
تـو بـد شـــدی امــا ,
هنوز هــم کــه هنوز اســـت دوســتــت دارم!!!
عــاشــقــانه تــر از هــمیشـــه. . .♥
حکایت یک سفارش محبت آمیز...قهوهی مبادا...
این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوهی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم...بسمت میزمان میرفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوهخانه شدند...و سفارش دادند: پنجتا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا همقهوه مبادا... سفارششان را حساب کردند،و دوتا قهوهشان را برداشتند و رفتند...از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوههای مبادا چی بود؟دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو میفهمی...
آدمهای دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...سفارش بعدی هفتتا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...همانطور که به ماجرای قهوههای مبادا فکر میکردم و از هوای آفتابی و منظرهی زیبای میدان روبروی کافه لذت میبردم،مردی با لباسهای مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوهچی پرسید: قهوهی مبادا دارید؟خیلی ساده ست! مردم به جای کسانی که نمیتوانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا میخرند...سنت قهوهی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کمکم به همهجای جهان سرایت کرد...بعضی جاها هست که شما نه تنها میتوانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،بلکه میتوانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...نتیجه اخلاقی:گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند... خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز... آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سهراب سپهري