عباس معروفی


به خلقت شک می‌کنم
اگر کسی شبیه تو باشد
به اثر انگشت شک می‌کنم
اگر دست‌های کسی
فداکار و نارنجی باشد
به یگانگی شک می‌کنم...اگر کسی جای تو را بگیرد
می‌گویند همه – بیش و کم - شبیه هم‌اند
می‌گویند دل نبند...
حرف زیاد می‌زنند
دلم را سرمی‌بَرند
همان‌ها می‌گویند
«اما علف باید به دهن بزی شیرین بیاید»
تو که علف نیستی
عشق من!
تو
نایاب‌ترین گیاه زمینی
شیرین‌ترین شهد گلی تنها
که کام دلتنگ‌ترین فرهاد دنیا را
بهشت می‌کنی.

عباس معروفی

خودم را بالا می‌کشم
بر شانه‌ی زندگی
تا دم ستاره‌ها
می‌نوشم ذهن زيبای تو را
مثل ماهی...که به ماه می‌گويد
آب
يک جرعه می‌بوسم و
لابلای کلمات
مزه مزه‌ات می‌کنم
بلندبالا!
یک لحظه می‌نویسم و
در طعم نورس نارنج‌
راه می‌افتم باز
در پژواک خنده‌هات
در سایه‌ی بلند موهات.

عباس معروفی

این که هروقت
خودم را در آینه می‌بینم
یاد تو می‌افتم
یعنی چقدر عاشق توام؟
کجای تنم دنبالت بگردم...که نباشی؟
سبز آبی کبود من!
کجای چشم‌هام تعبیه شده‌ای
که همواره هستی؟
کجای سینه‌ام به خواب رفته‌ای
که همیشه بیداری؟
کجای آینه‌ها خانه کرده‌ای
که سرگردانی؟
بگو... کجا؟
اگر نیستی
چرا من راه می‌روم می‌نویسم حرف می‌زنم می‌خندم؟
اگر نیستی
اصلاً چرا باشم؟

ﻟـﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻫـَﺴﺖ

ﻟـﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻫـَﺴﺖ ﺑﻌﺪ ِ ﺑــﻮﺳﻪ

...ﻫﻤــﺂﻥ ﻭﻗـﺘﯽ ﮐﻪ لبها ﺍﺯ ﻫﻢ جدا ﺷـﺪﻩ ﺍﻧﺪ


ﻭ ﺭﻭحت ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﺰﻩ ﻣﺰﻩ ﮐــﺮﺩﻥ ِ ﻃﻌﻤـﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﭼـﺸﯿﺪﻩ


ﻟﺤــﻈﻪ ﺍﯼ هست ﺑــﻌﺪ ﺑﻮﺳﻪ


ﮐﻪ ﭘـــﯿﮑﺮﻫﺎ ﮐــﻤﯽ ﺍﺯ ﻫـﻢ ﻓـﺂﺻﻠﻪ ﻣــﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ


ﻭ ﭼِﺸــ ــﻢ ﻫﺎ ، ﺟـﺂﯾﮕﺰﯾﻦ ﻟــَﺐ ﻫﺎ ﻣــﯽ ﺷﻮﻧﺪ


ﺁﻥ ﭼَﺸﻢ ﺩﺭ ﭼَﺸﻢ ﺷـُﺪﻥ


بهشت خدا را با آن نگاه عاشقانه عوض نمی کنم...

عباس معروفی

کلمات رام می‌شوند

با صدای تو
با دست‌های خسته‌ی من
نرم می‌شوند
نعل می‌کنم...چموش‌ترين واژه‌ها را
برای تو
سوار شو
بتاز.
دوستت دارم را
بانوی من
در گوش باد هم بگو...

عباس معروفی


تو برای حرام شدن آفریده نشده‌ای
نارنجی!
راه برو
نگاهت کنم...
حقم را از زندگی بگیرم
کتاب بخوان فیلم ببین دراز بکش
نه
اصلاً بیا روی زانوهای من بنشین
برام شیرین‌زبانی کن
تو
به درد زندگی نمی‌خوری
عشق من!
با تو
فقط عاشقی می‌کنم
و به ریش زندگی می‌خندم.
-------------------------------------------

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم، بیشتر از نوشتن ِ آخرین سطر ِ مشق‌های ِ مدرسه....

بیشتر از تقلب در امتحان...حتی بیشتر از بستنی هایِ قیفی‌ ِ قدیم، پفک‌هایِ طعم ِ پنیر...
تو را ب...یشتر از توپ‌هایِ پلاستیکی ِ کوچه‌هایِ خاکی، بخدا تو را از خواب ِ نرسیده به صبح هم، بیشتر دوست دارم...
بیشتر از صبح‌هایِ جمعه، عصرهایِ لواشک، آلوچه...
تو را از زنگ‌هایِ تفریح هم بیشتر دوست دارم، بیشتر از خیلی...بیشتر از زیاد...من،تو را یه عالمه دوست دارم.

"" افشین صالحی ""

عباس معروفی

کجایی؟
که سینه‌ام پُر از غزل می‌شود
نفس‌هام پُر پروانه
نگاهم پُر از ستاره؟
سبز آبی کبود من!...
تنها تویی که شعر می‌شوی
تنها تویی که قافیه‌هام
در پیچ و تاب سرکش موهات
جا می‌مانَد
نارنجی!
کجایی؟
که نوشته‌هام از نداشتنت
می‌زنند زیر گریه
غزل‌های من شطح می‌شوند
در موج مشکی موهام
و هر دلتنگی یک شعر
آن هم سپید.

شـــما یادتــون نمــیاد، نوســتالژی خـــاطره انگــیز


من نبودم، اون بود!




بنویسید به دیوار سکوت
عشق سرمایه ی هر انسان است
بنشانید به لب حرف قشنگ
حرف بد وسوسه ی شیطان است
 و بدانید که فردا دیر است
و اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را که کنون
تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد

عباس معروفی


سمت تیز واژ‌ه هات کجاست
که من ندیدم؟
در کدام رودخانه صیقلی شدی
صبور من!
کدام اسطوره در ستاره‌ات می‌زید
که واژگانت نرم بر هم می‌غلتد؟...
همیشه
سمت خیس واژه‌هات
خُنکم می‌کند
نسیم خنده‌هات
آشفتگی موهام را شانه می‌زند
نارنجی!
آدم‌ها از جنس خاک‌اند
سنگ دارند هنوز
تیزند
روی قلبم خط می‌اندازند
عشق من!
بگذار بر مخمل صدات بخوابم
با من حرف بزن.